Sunday, February 7, 2010

اشكي كه روي چهره پاشيده شد، بغضي كه مي تركد حالا

دیروز رفیق ما رابردند
و کشتند
در جمع گریستن مرا دشوار است

آنگاه نشسته بودم آنجا،تنها

- و در توالت-
چون ابر بهار گریه می کردم
و هفتم ماه سرد آذر بود

گریستن - رضا براهنی
......

این بغض لعنتی
وای از این بغض لعنتی
که رهات نمی کند
و باد که می خورد به صورتت
بی رحم ِ بی رحم ِ بی رحم
و چشم ها تر می شود از این باد
اما اشکی جاری نه
که خشکسالی آسمان به تو هم منتقل شده
و این بغض لعنتی اشکی نمی شود که جاری
فقط هست
فقط می ماند
و تو می دانی هیچ چیز بدتر از یک دختر ضعیف تنهای اشک آلود نیست توی خیابان
تو اما هستی
تو دخترک ضعیف اشک آلود تنهایی که به خودت حق می دهی بدجور
و دلت های های گریه هم نه،اشک می خواهد که روان شود
که همین جور که پلک می زنی بیفتد روی گونه ها و گونه را سر بخورد و بچکد روی زمین
.....
من دخترک شاد یخ زده ای بودم که آزاد شده بود از کلاس رانندگی و امتحان و مشغولیت ذهنی اش
و او دلش نمی آمد بگوید به من که پسر را گرفته اند و مادر و برادرش را
و من چه معاشرت کرده بودم با او
چه نگرانش بودم هر دو سه روزی که دیده نمی شد
چه مسخره بازی درآورده بودم که با وجود موهای از ته تراشیده قابل شناسایی است
و حالا چه دستم خالی است
چه هیچ کار بر نمی آید از من
جز غصه،جز جای خالی اش روی صندلی بوفه ی دانشگاه
من لباس های دافی م را نمی پوشم
شاید که مبارزه کردیم، شاید که اعتراض کردیم و خواستیم صندلی های بوفه را پر کنیم از آنهایی که نیستند
اما نه، اما نه
می رویم خونه ی دایی
و من پهن روی مبل سفید و نرم و او موهایم را نوازش می کند
و من بالاخره خاطرات حمله به کوی را می شنوم
و احساس می کنم یک عدد آدم مزخرف هستم که در این وضعیت بی دردانه اینها را می شنوم و غصه می خورم
و اگر ته ذهنم هی اسم یاشار هست
اما خودم هم هستم
خودم عجیب ته ذهن خودم هستم
و زندگی ام و رابطه ام با آدم ها
و خوشحالی که باید باشد و نیست
و فقدانش فقط فقط هم به خاطر این زندان ها و گرفتن ها نیست
و من آی از خودم بدم می آید که همیشه خودخواهم
........
مقدمه ی ظل الله براهنی می خوانم پشت مطب دکتر
و انتظار می کشم
و هی موبایل را نگاه می کنم، نه برای دیدن ساعت
برای فکر اینکه: شاید جواب بدهد
چون باز دنیای من با برنامه ریزی عجیبی سازمان یافته که بعدتر می فهمم هیچ چیزش جفت و جور نشده
می گه که درست جوش نخوردم
و آی نمی دونی چه دردی داره
آی نمی دونی چه دردی داره کاری که می کنه و من حتا نمی بینم که چه کار می کنه
وول می زنم ولی،داد آروم می زنم ولی
اما اشک نه
اشک نه چرا که خشکسالی نه درد تن می فهمد و نه درد جان
و من باز گیج و منگ می افتم توی خیابان و پیراشکی سرد بدمزه را گاز می زنم
و هر پلیسی که می بینم راهم را کج می کنم و از آن ور خیابان ادامه می دهم
و دلم می خواهد وایسم وسط پارک لاله و داد بکشم که: بذارید پن دییقه واسه خودم باشم لطفا
بذارید دخترک غمگین ضعیف اشک آلودی باشم که می خواد راه بره
و هی با خودش صغرا کبرا بچینه که : من محقم!
......
می گم: گهم و نمی خوام تظاهر کنم که نیستم
می خواستم ایگنورشون کنم اما دلم نیومد
بعد ولو توی حیاط پشتی و آفتاب دل انگیز
و من حرف می زنم برای دخترک گرچه هیچ خوش ندارم زندگی خصوصی ام را با دیگران قسمت کنم
بعد می بینم که چه جمله ها نصفه است
که چه حس ندارند کلمات
که چه بی معنی شد وقتی از ذهنم آمد بیرون و پخش شد توی هوا
اما حرف می زنم، حرف می زنم
و صدام گاهی می لرزد از این بغض لعنتی
(اما شما که خوب می دانید، انتظار اشک که ندارید از من؟)
و می فهمم که دفتری از زندگی ام دارد بسته می شود
هرچند که کوچک و لاغر باشد،
(دفترچه شاید لغت بهتری باشد)ا



Friday, January 15, 2010

oh baby talk to me,talk to me like lovers do

پرسید: تو دیدی تنها دو بار زندگی می‌کنیم رو؟دوست داشتی؟
و من رفتم بالای منبر که: خسته شدم از این ترکیب دخترک شیطان و پرحرف و کم سن و سال‌تر و مرد سنگی با لغات محدود و بی‌هیجان و نگاه تحسین به دخترک
خسته‌ام از مردهای همایون ارشادی‌طور( که البته آس‌شان خودش است) که رها نمی‌کنند این سینما را
بعد ساکت شدم
و انگاری، ناگهانی چشم‌هام رو باز کرده باشم
دیدم که چه خودم شدم یکی از همین دخترک‌ها
دیدم که خودم چطور قرار گرفتم توی رابطه‌ای مشابه
و فکر کردم که انگار جواب می‌ده، لابد آن‌ها هم تجربه کرده‌اند که هی می‌سازندش
....
می‌دونم که عاشقش نیستم، حتا خیلی خیلی زیاد هم دوستش ندارم
اما همینی که هست خوبه
می‌دونم که بی‌ربطه، چشم‌هام بازه
می‌بینم که مهمونی خونه‌ی پدرو مادره برای اولین بار دیدن اون از اولش انگار که یه شکسته
می‌بینم که چه دوستش ندارن و دلم می‌شکنه
روز اولی که با خواهره معاشرت کرد رو هم یادمه خوب
که خواهره تا نشست توی ماشینه پسر ِآخر هفته‌ها سجده‌ی شکر به جا آورد که این آدم‌ها حرف می‌زنند و آدم من نه!
باسواده اما، مهربونه اما و می‌دونی مهمترین ویژگی‌اش چیه؟
حافظه داره!!
گرچه که پنج‌شنبه‌ی پیش من رو فراموش کرد و من از اتاق دکتر که اومدم بیرون و موبایل رو چک کردم باز و مطمئن شدم که از یادش رفته‌ام هی اشکم داشت سرازیر می‌شد
و توی ماشین قطره قطره می‌چکه پایین
و توجیهش اینه که: درد دارم، یه حس عجیبی داره
چرا که غم درد جسمی قابل فهم‌تر است تا غمی که روحم را آتش می‌زند
شب اما به یادش آوردم خودم را با اس.ام.اس و زنگ او و سکوت ناشی از شرمندگی‌اش
و خودش انگار که شوکه از کاری که کرده، و می‌دانست چه غیرقابل بخشش
من اما دلم سوخت و شاکی که نبودم دیگر هیچ، دلداری هم داشتم می‌دادم که:بی‌خیال
جز این بار(که اصلا هم کم‌اهمیت نبود البت) اما همیشه حافظه داشته، همیشه همه چیز یادش مانده
و شما یادتان است که من چه خسته و دلشکسته بودم از فراموش شدن
و چه نیاز داشتم به کسی که اهمیت بدهد به من
........
کِی بود؟ یادم نیست دقیق
گمونم وقتی تازه 18 ساله شده بودم
که گفت روزی می‌رسد که همه‌ی شهر عاشقم
حالا نه به این اغراق( آیدای درون من بیدار شده) اما می‌فهمم که آدم‌ها دوستم دارند
نه خاص و کراش و نظر و این حرف‌ها حتا
وسط ورجه ورجه‌هام که نگاه کنم به چشم آدم‌ها خیلی وقت‌ها می‌بینم که توی چشم‌هاشون دوست داشتن هست
بعد فکر می‌کنم به دیگرانی که می‌تونستن به جای اون باشن
به دیگرانی که هستن و می‌شه جایگزینش بشن
بعد از خودم بدم می‌آد
و می‌بینم که گاهی چه زندگی خصوصی‌ام به تخمکم نیست
و می‌بینم که چه می‌تونم وفادار نباشم اصلا و تعجب می‌کنم
هنوز اما انقدر اخلاق برام مونده که نخوام با احساساته دیگران بازی کنم
همین می‌شه که وقتی ته اون چشم‌ها می‌بینم دوستم دارن ترس برم می‌داره
ترس برم می‌داره که زمان بگذره و رابطه برای اون جدی شه و من هنوز به تخمکم نباشه
بعد هی فکر می‌کنم، هی فکر می‌کنم، هی فکر می‌کنم
و می‌رسم به اون ساعت‌هایی که انرژی‌ام فروکش می‌کنه و داون می‌شم یکهو
بعد چقدر خوبه بودن اون
اون لحظه‌های من رو انگار فراموش کردید آدم‌ها که هی می‌گید: بی‌ربطه به تو!!
نیستید که ببینید چه خوبه بودن اون توی اون لحظه‌ها
گرچه که در لحظه‌های جیغ و جیغ هم من دوست دارم بودنش رو
و نگاهش که انگار تحسین من
و نیستید آدم‌های قدیم من که آدم‌های جدید دانشگاهی من را ببینید
نه که جدی باشند یا چی
اما از طبقه‌ای متفاوت با شما، که من سعی کردم دیوانه‌ترین‌هاشان را انتخاب کنم و آن‌ها صدمرتبه جدی‌تر از شما
و من یک ترم با خودم کلنجار رفتم که: مثل این‌ها خواهم شد؟ اصلا دوست دارم همچین آینده‌ای را؟
بعد دیدم که نه مثل مثل آن‌ها
اما می‌فهمم که به زودی توی صحبت‌هام اسم بوردیو خواهد آمد و وبر و مارکس حتا
این را توی درس‌هامان هم خوانده‌ایم
که :" در موقعیتی بون، نقشی را که مورد انتظاراست بازی کردن و با وجود این گریختن از جبر دیدگاهی که همراه با آن موقعیت است، دشوار است." *
و من این درس را عملی یاد گرفته‌ام
و زندگی‌ام با گاردی که اولش داشتم خیلی سخت بود، همین شد که کنارش گذاشتم
این‌ها را می‌گویم که هی لغت بی‌ربط را تکرار نکنید در ذهنتان وقتی او با من است
این‌ها را می‌گویم که بدانید من ِ گمشده میان این نقش‌های تو در تو گاهی به او باربط می‌شوم...
* ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی-جوئل شارون-منوچهر صبوری-ص 146
** سعی کنید تایتل رو با رِنگ ایرونی بخونید

Monday, January 11, 2010

and she feeds you tea and oranges

دنیای من همون دنیای هملت کوچولوئه
که گمون می‌کنم با یه تئاتر کودکان و یه تیکه کیک شکلاتی می‌شه غم‌های بزرگمون رو فراموش کنیم
که گمون می‌کنم می‌تونم خنده بیارم به لب‌های پسرک و می‌بینم که نتونستم
دنیای من دنیای هملت کوچولوئه که می‌پرسه: کودک بودن، یا کودک نبودن...؟
و من و اون و بعضی آدم‌های دیگه چه دلمون می‌خواد کودک بودن رو انتخاب کنیم
دنیای من دنیای هملت کوچولوئه که می‌دوئه دنبال افلیا و سرخوش می‌خنده
بعد یهو یادش می‌افته که باباش رو قراره بکشن
اون وقته که باز غم دنیا، که باز استیصال و درموندگی از ندونستن
من کیک شکلاتی می‌پزم و گردوها رو ریز ریز می‌ریزم اون‌ تو
تند تند آخرین دی.وی.دی بکت رو رایت می‌کنم
دم در تئاتر دور و بری‌های بی‌ربطم رو جمع می‌کنم یه جا
بعد یهو می‌بینم که داریم از زندانی‌ها حرف می‌زنیم
این‌که هر کی کجاست و تا کی و چه‌جور رفته اون‌تو؟
بعد توی سالن ما داریم از خانه‌ی کودک شوش و بدبختی بچه‌هاش حرف می‌زنیم
بعد نمایشه شروع می‌شه
و تا می‌خواد یادت بره همه چی،دلقکه می‌آد با صدای جیرجیر سرش و لحن غمگینش
کاش توی سر تو هم جیرجیر بود به جای این صداهای لعنتی
به جای صدای بوق ممتد و بوق آمبولانس و ویراژ موتور
(ببینم شماها هم جدیدا بیشتر صدای آمبولانس می‌شنوید یا من جدی جدی متوهمم؟)
بعدتر یارو سرباز شاه دانمارک می‌گه: زندان‌ها پره!
و صدای خنده‌ی آدم بزرگا و بچه‌های یه کم بزرگ‌تر
و ته سرت این جمله می‌درخشه: کجاست پسر کوچولوئه اگه اوین نیست؟
(بعدا فهمیدیم بردنش اوین)
فکر می‌کنی بعد اینکه پشت هم بگن خیانت،جنایت...میتونی ادامه‌اش ندی؟
من که نمی‌تونم، که بلند می‌گم و خودم و بغلی زهرخنده
خوش‌خیال که منم با این برنامه‌ی کیک شکلاتی خوری در حیاط خانه هنرمندان
که سرما و چایی داغ و چمن سرد و بقیه که به حرفم گوش می‌دن
اما شاد نمی‌شن، خنده نمی‌آد به لب‌ها و صدای تلفن من
و دخترک هم کلاسی دانشگاه که از لیست سیاه می‌گوید و اسم پدرش
و من چه می‌توانم بکنم؟
می‌گه: دلم خواست به یکی بگم، به تو زنگ زدم
و من: هر وقتی، هر ساعتی اگه خواستی زنگ بزنی به من آماده‌ام بشنوم
و این تنها کاریه که من می‌تونم بکنم
بعد پیش لودویک و آنها که ناراحت‌اند و من فکر می‌کنم بدخلق
سهم کیکشان را می‌گذارم توی آشپزخونه و می‌زنیم بیرون
بعد اس.ام.اسی معذرت از زود قضاوت کردن و آرزوی درست شدن اتفاقی که نمی‌دانی
(فرداش فهمیدم اتفاق را و باز شرمنده، مستجاب‌الدعوه نیستم من، درست نشده بود/است هیچ چیز)
بعد خانه‌ایم، لباس‌ها هنوز بر تن است که زنگ او و خبر از شب‌‍نشینی
نه به دلیل شادی که باز باید بروم تا سعی کنم خنده‌ای بیارم به لب‌های دخترک
این‌یکی سیاسی نیست قضیه‌اش، تصادفی است
پدری زخمی و زن‌دایی ای در کما
من باز گوش می‌شوم، و بغلش می‌کنم محکم
و این تنها( واقعا تنها) مدلی است که من بلدم دلداری بدهم
و استدلال می‌کنم که چه مرگی بهتر از این؟که اعضایت زندگی دهند به آدم‌های دیگر؟
فردا صبحش فرم اهدای اعضا را پر می‌کنم و خوشحالم
دفعه‌ی بعدی کاغذی در جیب من خواهد بود با مشخصاتم
یادتان باشد شما هم که کارت شناسایی نبرید با خودتان
یادم بندازید که روزهای بهتر که آمد برایتان خاطره‌ای تعریف کنم که آغازی بس خوش داشت، حالا میانه‌اش گندیده است،خدا پایانش را به خیر بگذاراند

Wednesday, December 23, 2009

حکایت شادکامی خود را ، من ،رنجمایه‌ی جان ناباورتان می‌خواهم

باز از آن روزها که شادمانی صبح و دنیا برایت واندرفول
ای-میل ات را هم چک کرده‌ای با آی‌پاد اما آدم چک کردن سایت‌های خبری نیستی
همین می‌شود که دختر بیاید توی کلاس و فریاد که منتظری مرد
و شما بدوید از پله‌ها پایین و سریح سایت فارس و اطمینان از خبر
و گیج و منگ سر کلاس
که حالا چه می‌شود؟ حالا ما چه کنیم؟

....
پسر ایستاده با لباس سبز، نوشته‌ای را بر دیوار می‌خواند
سلام می‌دهم اصلا؟
یادم هست که گفتم: دیدی چی شد؟
یادم نیست بعدترش زیاد کلا
فقط یک حال ناراحتی هست در یادم و ندانستن
از جلوی بُرد بسیج که نامه‌ی امام خطاب به منتظری را سریع زده آنجا( من نخواندم البت، نخواستم نفرتم بیشتر شود)، به سلف دخترانه و غذا(از بس که همه‌ی دانشگاه شلوغ و صندلی‌های مختلط پر)، از آنجا به حیاط پشتی، بعد دوباره بوفه و چایی
بعد سایت و تلاش برای گرفتن خبرها
که پسر می‌آد و می‌گه اتوبوس گذاشتن برای ساعت هفت
و من انگار که از خواب بیدار شده باشم
یکهو بلند میشوم ودوان دوان به سمت خانه و سریع عوض کردن لباس‌ها و بستن باروبنه‎
قرض گرفتن چادر از دختر همسایه
ترافیک و رادیو و پیام تسلیت و خشم ما
دوان دوان از این سوپری به آن داروخانه به دنبال نواربهداشتی و آب معدنی

و بعد باز دانشگاه و ریتم زندگی که دوباره کند می‌شود
و اتوبوس و پسرها که ساکت نمی‌شوند
بعد دارالعباده‌ی قم است و چادرها که از توی کیف درمی‌آیند
و خانه‌ی آقا چه شلوغ
و خودش که چه کوچک، توی جعبه‌ی شیشه‌ای
من اشکم نمی‌آید برای او، برای خودمان اما اندوهی در جانم است

بعدتر شب است و سرما و مچالگی و خواب کم
و صبح که با صدای گرفته صحبت با آنها که ساوه اند
و دلش سوخت که نبوده تا مرد را ببیند از نزدیک
که چه آرام خوابیده بود...

....

حالا همه‌اش شلوغی است
همه‌اش آدم
همه‌اش آدم‌های متفاوت با آنچه تا به حال دیده‌ایم در مبارزات
و یک‌صدایی با آن‌ها که هیچ فکر نمی‌کردیم روزی کنار هم بر علیه دیگری

و شعار است و باتوم نیست
و شعار است و گاز اشک‌آور نیست
و شعار است و بسیجی نیست

و من همه‌ی صداها را ضبط می‌کنم
که بماند تا باورم شود بعده‌ها چه‌ها گفته‌ایم در این شهر

.....

بچه‌ها را همان اول گم می‌کنیم
اما هی آشناهای گاه به گاهی
و پسر که به طرز عجیبی ما را پیدا می‌کند و دیگر گم نمی‌شویم از پیش آنها
و شلوغ که می‌شود می‌بینم که دستم محکم توی دست اوست
و فکر می‌کنم: چه داریم این شهر را می‌ریزیم به هم جدی جدی
همیشه باید خشونت وارد شود تا ما پراکنده
این اساس زندگی‌مان شده وگرنه هیچ‌کسی نمی‌رود
پس کمی هم شلوغی لازم است، کمی هم موتور و باتوم که ببینی
ما اما کتک خوردن نمی‌بینیم
و وسایلمان را برمی‌داریم و چادرها می‌رود توی کیف
و خودمان می‌شویم و با ماشین پسر برمی‌گردیم
و راضی از این مبارزه
شاد از زندگی
با نگرانی اندکی از تاسوعا و عاشورا

.....

شب یلداست مثلا
اما چیه امسال شبیه سالهای پیشین که این یکی؟
هر چیزی که باید را می‌خورم
اما الله اکبرش از همه بهتر است
می‌گذارم 12 و یک دقیقه شود
و خواب نمی‌دانی که چطور می‌ربایاندم

____
پ.ن:

1- دیروز عکس‌ها رو دیدم،باورم نمی‌شد که این همه جمعیت! دیدی وقتی توی جریانی چه نمی‌فهمی که این‌همه زیادید

2- عکس خودمون رو هم دیدم، این بار کمی می‌ترسم واقعا

3- این شرح وقایع است به ساده‌ترین و شاید مزخرف‌ترین لحن ممکن، نوشته‌ی ادبی که نه، شرحی است برای به یاد ماندن

Tuesday, December 8, 2009

کسی نمی‌خواهد باور کند، که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

دیروز زیبا شده بودم
باورت می‌شه که موهام روشن شده بود انگار کلی و فر طور
و آفتاب که اون‌جور افتاده بود روش
با همه‌ی اضطرابم، با وجود همه‌ی آن لباسهای سیاه فهمیدم که زیبا شده‌ام
این رو توی دستشویی پارک لاله فهمیدم
که هنوز گیج ِ صدای باتوم برقی از میون جمعیت دانشجوها
هنوز گیج ِ اسپری‌های فلفل و اشک‌آور که از جیب‌هاشون اومد بیرون
هنوز گیج بودم از این ایمان که براشون مهم نیست ساعت‌ها بهشون فحش بدن و جری نمی‌شن تا اسم سید علی میاد
نگاه می‌کنم به خودم توی اون آینه‌ی بزرگ
دستم داره یخ می‌زنه زیر شیر آب
دختر کنارم سیگار می‌کشه، می‌خوام بپرسم که آیا توی درگیری بوده
اما نه حوصله‌اش رو دارم و نه وقتش رو
سعی می‌کنم تند تند روسری رو درست کنم و قیافه‌ی بیگناه وار رو با خودم تمرین می‌کنم توی آینه
بعد می‌بینم که چه بی‌گناهه این صورت، که چه ترسیده
که چه طفلکی شده‌ام
دارم توی پارک لاله راه می‌رم،سعی میکنم به نظر نیاد که چطور فرار کردیم از توی دانشگاه
که هنوز صورت من بسته بود که شناسایی نشم
و دست‌بند و گوش‌واره‌های سبز رو همین‌طور که می‌دویدیم انداخته بودم توی کیف
بلند شدن از روی نیمکت پارک سخته
سیگاری که ذخیره داشتم برای اشک‌آور رو می‌دم دختر بکشه
و راه می‌افتیم به سمت دانشکده‌ی خودمان
............

صبح زود قرار داشتیم از ترس اینکه یک ذره دیرتر کارت ما معتبر نباشد
سه نفری راه می‌افتیم و باقی را قرار می‌شود همانجا ببینیم
توی تاکسی من له‌ام، داغونم با حال تهوع پیش از مبارزه و دست‌های منجمد شده
می‌گم به پسر که روزی که سرحال‌تر بودم خاطرات حمله‌ی شبانه به کوی رو برام تعریف کنه
اولش که خبری نیست، انگار دانشکده‌ی ما منتقل شده به آنجا
هم از لحاظ سبزها و هم از لحاظ بسیجی‌ها
11 و نیم استارت رو اون‌ها می‌زنن، چون خبر دارن که ما 12 می‌خوایم شروع کنیم
اولش آروم بود، ما بودیم و اونها
شعار بود و شعار بود و شعار بود و صدای من که می‌گرفت
و استراتژی غریبشون که می‌دویدن تا ما نتونیم جمع بشیم و جواب می‌داد
و توی نگاهشون چه نفرتی بود
دستشون پرچم بود سر چوب‌های 50 سانتی که برای کتک زدن هم به کار بیاد اگه موقعیتش پیش اومد
دست ما گل بود که تیغ‌هاش رو هم کندیم(که دست خودمون آسیب نبینه البت)
دست ما بند سبز بود، نه اونقدری که برای خفه کردن کسی به کار بیاد
دست ما عکس بچه‌هایی بود که مردن، اسم کسایی بود که رفتن
دست اون‌ها عکس رهبرشون بود که لبخند به لب داشت
دست اون‌ها مشت بود، دست ما وی نشون می‌داد
نشسته بودیم حتا نای شعار هم نداریم خیلی، من تند تند کیک دو روز مونده‌ی دختر رو می‌خورم
گل‌ها رو جمع می‌کنم و اون یکی دختر میره می‌ده به نگهبان‌ها
و اون مردهای گنده که سبز بستن به صورت اما چه راحت رفت و آمد می‌کنند و صمیمی با انتظامات، مرتبط با گاردی‌ها
و مرگ بر منافق! مرگ بر منافق! که شعار همان‌هاست
حالا یکی به من بگوید معنای منافق چیست؟
.....
بعدترش خاطرات مغشوش است
که روبان سبز آویخته از پنجره‌ی فنی پاره شد
گاز اشک آور و صدای برق با ولتاژ بالا
و من دست دختر کرد را محکم می‌گیرم و شروع می‌کنیم به دویدن
لحظه‌‌هایی که می‌ایستیم برای نفس‌گیری، سرشماری خودمان و اینکه بفهمیم پشت سر چه خبر است
بعد هی دست کس دیگری در دستت است و داری می‌دوی و در جواب شعارهای ضد سیدعلی داد می‌زنی که: نگید! نگید!
نه...نه
زودتر از پاره شدن آن بند خاطرات مغشوش شد
همان موقع که برگشتی احتمالا برای اطمینان از بودن همه و دست را دیدی و اسپری فلفل را که پاشیده شد روی صورت پسر
و شاید این بیشترین باری بود که دوربین می‌خواستی
بعد دویدن به دنبال آب بود و شیشه شیشه آب که چشمهاش را خوب نمی‌کرد
شاید هم قبلتر بود
وقتی آن یکی پسر را دیدی که بالای ابروش شکافته بود و نفهمیدی چطور و ناراحت بودی که بخیه بلد نیستی بزنی
اصلا چه اهمیتی دارد، ویژگی این خاطرات مغشوشی است
که هی صبر کنی وقت تعریف خاطره، بگی: روز بهارستان بود، نه 18 تیر، نه 13 آبان،نه...
فقط تا کی این خاطرات کش خواهد آمد؟؟؟
...........

نشستیم توی تاکسی، من سیب سبزم رو دراوردم و شروع کردم با حرص گاز زدن
اون دو تا هنوز بلند بلند حرف می‌زدن راجع به وقایع که دختر ِجلو نشسته دخالت کرد
بعد ما تازه دیدیمش و من چه ناراحت شدم که دکتر آینده‌ی مملکت انقدر سطح پایین فکر می‌کند
و چه راحت همه چیز را انکار می‌کند و ما را عصبانی
و راننده تاکسی که با کمال تعجب من با او موافق است و سیب مرا بهم زهرمار می‌کنند
سوال این بود: آیا شما از بسیج می‌ترسید؟
من: بلی هر کسی که سلاح داشته باشد مرا می‌ترساند
نتیجه: فقط دشمن از بسیج می‌ترسد که همان آمریکاست
ادامه‌اش هم که معلوم است...
..........

نشستم توی ماشین او، دم در خونه
می‌گم: الان می‌رم
اعتراض می‌کنه که چیزی نگفته و دوست‌تر داره که بمونم اصلا
من اما پای رفتن ندارم، هی چرت می‌گم که زمان بگذره
آخرش اعتراف می‌کنم که: باید برم خونه و همه‌چیز رو تعریف کنم و توانش رو ندارم
باید برم و تلفنی با آدم‌ها حرف بزنم و بگم که سالمم و مطمئن شم که اون‌ها سالم
باید برم و خونه و اگه بی.بی.سی فارسی نویز نداشته باشه تازه بفهمم چند نفر دستگیر/چند نفر مرده
باید برم خونه و چه دلم نمی‌خواد
دل میکنم بالاخره اما
می‌گه که قوی باشم
و من تمام سعی‌ام را می‌کنم
توی آسانسور، لبخند را تمرین می‌کنم که هی میماسد روی صورت
زیبا شده‌ام اما با همین غم بزرگ توی چشم‌ها
در را که باز می‌کنم پسرک ایستاده دست می‌زند
مدل شعار: موسوی...(دست)موسوی...(دست)
فقط به جای موسوی می‌گه: دانشجو...دانشجو
و من اولین روز دانشجوی زندگی‌ام را اینجور جشن می‌گیرم




Tuesday, December 1, 2009

و حس باغچه انگار چیزی مجرد است،که در انزوای باغچه پوسیده است


لکه‌های خون گاه‌ به گاه، یعنی که دارد یک ماه می‌شود
یک ماه می‌شود از 13 آبان و سه روز بعدتر...
لکه‌های خون اما گمان نکنم تبدیل شود به سیل
انگار انتظار می‌کشد
که من 16 آذر هی زیر دلم پیچ بزند، هی همه‌ی وجودم درد بگیرد و نفهمم سر وقت بوده یا به خاطر اضطراب
....
من از همه‌ی این شعارها بیزارم
از برچسب‌های او که برای هر مراسمی نو می‌شود
از میزهای دانشگاه که پر از رنگ سبز، که پر از وعده‌ی روزهایی سبز
که سبزی هم نبوده‌اند، از بس که دود، از بس که پلیس و باتوم
من چشمهایم را می‌بندم به روی شعارها
فقط هر روز صبح با گشادترین لبخندم امیدوارباش سبزرنگ روی پل عابر-همان که از بعد 13 آبان پیدا شد- را می‌خوانم
و سر تکان می‌دهم که یعنی: چشم
بعد هی می‌نویسم اینجا که دلم نمی‌خواهد این‌جور دانشجویی کردن را
انگشت اشاره اما سر باز می‌زند از فرستادن این نوشته و هی پاک می‌کندشان
که من شاید واقعا هم ناراحت نیستم از این‌جور دانشجو بودن
از این همایش به آن همایش دویدن
از این سخنرانی به آن یکی
لباس سبز یکشنبه‌ها
بحث‌های طولانی بوفه‌ی دانشگاه بر سر اینکه آخرش چی؟چه خواهد شد؟چه باید کرد؟
روزنامه‌ی صبح هر روز که پر از اخبار بد
و دانشگاه که با وجود همه‌ی اینها انگار هیچ
انگار که در صلح و آرامش کامل
و من حس غریبی دارم نسبت به همه چیز
متناقض‌ترین حس‌های عالم را
.....
تمام شب روی دست چپم می‌سوزد، همان دستی که دست او قرار گرفته بود رویش
خواب می‌بینم که تب داشته، که گرمای دستش خارج نمی‌شود از دست من
بعد دستم می‌سوزد، داغ می‌شود و این‌ها همه واقعی است
ساعت 4 بیدار می‌شوم، نصفه ساندویچم را می‌خورم یخ یخ
توی رستورانه راه گلویم بسته شده بود باز، فکر کرده بودم: یعنی این رابطه دارد جدی می‌شود؟
خوابم نمی‌بَرَد، بلند می‌شوم، از چشم‌هام اشک می‌آید وقت کتاب خواندن
چراغ را باز خاموش می‌کنم
ساعت 7 نمی‌دانی چه خوشحالم که وقت بیدار شدن است
غرقم در خود، زندگی خصوصی، پر از سوال، پر از شک
اولین نفری که می‌بینم توی دانشگاه دختر است
که تند تند خبر می‌دهد: حسام سلامت محکوم به چهار سال زندان تعزیری
و من هی سرچ می‌کنم که این اسم عجیب آشنا و یادم می‌آید: آکادمی موازی!
نمی‌فهمم جرمش چیست، فقط می‌دانم که بسیار باهوش است و باسواد
یادم نمی‌آید دیده باشمش
بعد تمام روز سردرد دارم
و بی‌اشتهای بی‌اشتها
خودم به تنهایی اعتصاب غذا می‌کنم
از خودم متنفرم که این همه درگیر زندگی خصوصی بوده‌ام
و نمی‌فهمم این بی‌غذایی از علاقه به اوست یا نفرت از خود
روزهای بعدتریست که میبینم حسام را
و قلبم می‌گیرد که چرا جای او باید پشت میله‌ها باشد
روزهای بعتریست که می‌فهمم زن دارد
می‌فهمم زنش کدام دختر است
می‌فهمم که چه درد دارد دانستن اینها
بعد از مشکلات زندگی‌ام خنده‌ام می‌گیرد
دقیقش این است که شرمنده می‌شوم
و هیچ چاره‌ای به ذهنم نمی‌رسد
جز مبارزات گاه به گاهی و درس خواندن شاید
مگر نه این بود که جامعه‌شناسی متهم ردیف اول؟
انگار که فراموش کرده‌ام این را حسابی

Thursday, November 5, 2009

برایم خلعت و خنجر بیاور

-جرمشون چیه سرباز؟
-تو کیفشون سیب سبز بوده حاج آقا !
...
داشتم سیب سبز رو می‌ذاشتم توی کیف که این چرت و پرت‌ها رو می‌گفت
نگرفتنمون، یعنی که خطر از بیخ گوشمون رد شد
بعد حالا که من دارم اینها رو می‌نویسم دیگه دخترک غمباد گرفته‌ی تمام دیروز و امروز صبح نیستم
وگرنه خوب اشکتون رو در میاوردم با این نوشته
دخترک امروز صبح رفت پیش او
با چشمانی شسته شده که جور دیگر می‌دید همه چیز را
بعد زندگی خوب شده بود به خاطر این شستشو و او که بعد مدت‌ها قهوه داد بهم
و من حرف می‌زنم برای کل خانواده
تقریبا تمام چیزهایی را که دیده‌ام/ که می‌دانم
بعدتر نون سنگک فروشی است و انگشت اشاره که کمی می‌سوزد
و من نشسته روی صندلی و او خونه تکونی
و می‌خندم بلند بلند و در جواب خوبی؟ می‌گم که خوب شدم، که خوب نبودم اول
حالا از غم دیروز فقط سیاهی لباس‌ها مانده
که همان لباس‌های مبارزه‌ی دیروز بوده
این‌بار اما روسری سبز توی کیف مچاله نشده
پسر گفت: سیاه نپوش، مشخصه‌ی تو لباس‌های رنگی است
و من چه شاد بودم آن لحظه
نفهمیدم اصلا که چرا انقدر شاد شدم باز
نفهمیدم به خاطر شستن چشم‌ها بود یا اینکه آن سربالایی را آمدم بالا
و آن همه نیرو با مجهزترین لباس‌های عالم محو شده بودند
و سیب سبزی در دست من نبود
و صدای کسانی که بلند بلند اعلام می‌کردند که ما سیب سبز می‌خوریم در گوشم نمی‌پیچید
و خواهره نبود که شال سبز داشته باشد
و مرد نبود که بیاید جلو و بگوید: برو داخل!
بعد من واکنش‌هام سریع شده بود باز
خیره نماندم، میخکوب نشدم
چطوری خواهره شروع کردی به دویدن؟
من اگر بودم می‌ایستادم همین‌طور
کما اینکه ماندم، انگار که منجمد و بعد شروع کردم پشت تو دویدن
فکر می‌کنی هیچ وقت فراموشش کنیم؟
حتا حالا که شادم فراموشم نمی‌شود
تا به حال چند 13 آبان تاریخی داشتیم؟ 3 تا؟
حالا شد چهار، نه؟!
پام کبود شد راستی، فهمیدی؟
همون که کوبوندمش به صندلی اتوبوسی که ناگهان رسید و چشم‌های من هنوز پی پسر غریبه بود که دستبند نشسته بود به دست‌هاش
که نفهمیدم بردنش یا نه
و دادهایی که نزدم
آخ نمی‌دانی تمام دادهایی که نزدم چطور جا خوش کرده توی گلوم و ته نشین نمی‌شود انگار
دیروز کلا دیلی داشت مغز من
که تا خواهره نگفت زنگ بزن به ع. به مغز خودم نرسیده بود
بعد که هی صدای زن پیچید توی گوش‌هام که تماس غیر ممکن
نمی‌دانی چند بار با خودم تکرار کردم: باید یاد بگیری که وختی درگیر مبارزه هستی، مطلقا درگیر احساس نباشی*
بعد نمی‌دونی چند بار با خودم فکر کردم که کاش دیروز نرفته بودیم که شیرینی تولد بدی به من
کاش 30-40 دقیقه منتظر گودو ننشسته بودیم آنجا
کاش من انقدر تلاش نکرده بودم که تمام هات چاکلت غلیظ رو بخورم
کاش ترافیک نبود اونقدر
کاش دست‌های من همیشه انقدر سرد نبودن و دست‌های تو گرم
کاش من انقدر سریع درگیر احساسات نمی‌شدم
کاش من انقدر زیاد نگران نمی‌شدم
بعد زنگ توست در جواب اس.ام.اس من که تو رو خدا تا آنتن داشتی زنگ بزن
و شنیدن صدات که می‌گی سالم‌اید همگی
و من خیالم چه راحت می‌شود
و خواب و سردرد و صدای هلی‌کوپتر
حتا نسکافه‌ی داغ هم لبخند نمی‌آورد به این لب‌ها
حتا دیدن تو، دم در خانه، به بهانه‌ی کتاب‌ها، شادی واقعی نمی‌آورد به این دل
ولی امروز
دردهایم در حال التیام یافتن است
تا 16 آذر
یعنی باز دردهای بیشتر؟؟؟؟

پ.ن:
*همسایه‌ها- احمد محمود- صفحه‌ی287