Wednesday, April 6, 2016

زمانه فرصت پروازم از قفس ندهد/ وگرنه ما هنرِ رقصِ بال و پر دانیم*


دلم میخواست با جزئیات بنویسماز زندان باید با جزئیات نوشتباید از سمس مامان شروع می‌کردم و آفتاب که اصلا شبیه نیمه‌ی اسفند نبود و افتاده بود توی تاکسی و تنم که درد داشت و روحم که خسته بود و باید خوشحالی می‌کردم از قرار ملاقاتی که می‌ترساندمباید از صبح روز ملاقات می‌گفتم و اینکه صبح‌ها تلفن‌ها همیشه حامل خبرهای بدندکه صبحه‌ا مرگ از تلفن‌ها سرازیر می‌شودباید بلد می‌بودم که خیلی دقیق از کارت صورتی رنگ بگویم و اسامی ملاقات‌کنندگان، از اضطرابم وقتی مسئول مربوطه مشخصات را چک می‌کند، از انتظار در آن سالن لعنتی که فریادهای اردیبهشت ۹۳ هنوز توش طنین‌انداز است انگارباید از چهره‌ی مادر سعید می‌نوشتم، از جوری که دستش را جلوی دهانش می‌گرفت و از تظاهرات‌هایی که برای پسرش راه افتاده بوده حرف میزد، باید از ناتوانیمان در برابر حبس ابد، از ذکرهای مادربزرگ، از حرف‌های مادر آن یکی و توهم‌های توطئه‌اش مینوشتمباید می‌نوشتم که اسم دایی را صدا زدند و ما بلند شدیم و دو نفری رفتیم توی صف و منتظر ماندیم با شناسنامه‌هامان تطبیقمان دهد و مهر سبز را بکوبد کف دست چپ، باید بلد می‌بودم که چند پله را رفتیم بالا و دوباره بازرسی و سالن ملاقات کابینی که آنجا بود و مامان گفته بود که سالن کابینی را نشانم خواهد داد اما حالا رفته بود آن سوی شهر پی مرخصی و من تصورش می‌کردم که توی آن راهروی دراز نشسته روی صندلی‌های نقرهای به هم چسبیده و اشک می‌ریزد برای مرگ ناگهانی عمویش و انتظار می‌کشدباید یادم می‌ماند که بعد از بازرسی بدنی چند پله برگشتیم پایین تا برسیم به آن سالن، باید اسم بقیه‌ی مردهای زردپوش را یادم می‌ماند، تعداد میزها و صندلی‌ها را، تعداد مامورها رااما یادم نماندتنش دایی را اما خوب یادم مانده، اصرارش به اینکه آبمیوه بخوریم، نگاهش که دو دو میزد و میچرخید انگار به دنبال دوربینها و حرفهایش که پیگیری کارهای دیگران بود و من یادم نمی‌آمد هیچوقت با دایی و مادربزرگم تنها بوده باشم و مجبور به معاشرت و حرفی نداشتممی‌گفت چه خبر و من می‌گفتم هیچیچند بار گفتم هیچی؟ چرا بلد نیستم هیچ جوابی به «چه خبر؟» بدهم؟ تنش‌اش میخکوبم کرده بود.من از فضای ناشناخته می‌ترسمترس افتاده بود به جانم که چطور باید آن اشیا را از سالن خارج کنیم که مادربزرگ گفت می‌گیرد زیر چادرش و می‌آورد و من خیره شده بودم به زنی که نمی‌شناختمباورم نمی‌شد او قوی‌تر از من باشد و جمع و جورم کنداین ذکرها لابد یک جایی جواب می‌دهندچهل دقیقه‌ای آنجا نشسته بودیم و حرف زده بودیم و من یادم نیست که از چی فقط حواسم بود که مرگ عمو را لو ندهم و هی تکرار کنم که ایشالا مرخصی درست می‌شود و دو سه روز دیگر می‌آید بیرون و بدانم بیرون پر از ماجرا و مراسم و تشییع و اشک و داد است و دلم بخواهد این موقع نیاید بیرونباید ساعت نگاه می‌کردم اما نکردمدو سه باری صدا زد تا آخر سر بلند شدیمبغلش کردمچاق شده بودگفت: «فکر کردم دوست داری بیای این فضا رو ببینی.» هم را می‌شناسیمدلمان برای اعضای خانواده‌مان تنگ نمیشودویژگیمان این است.پرستو به مریم گفته بود: «ما احساسات‌نشان‌بده نیستیم اساسا، سخت نگیر.» خواسته بود توی فرودگاه غافلگیر نشود از میزان یخ بودن ماصبح هم همینطور یخ‌زده نشسته بودم سر میز صبحانه و نتوانسته بودم مامان را دلداری دهم، سبا نگاهم کرده بودمی‌فهمیدم که منتظر است مامان را در آغوش بکشم اما بلد نیستمهر چقدر با دوستهام بغلی‌ام بلد نیستم به خانواده‌ام دست بزنمآن روز که خبر دادگاه اولیه آمد هم همین شدآمدم خانه و پله‌ها را دویدم بالا و به مامان که رسیدم قفل کردمپرسیدمخوبی؟ ادا دراورد که مثلا چیزی نشدهگفتآره و بعد که آشفتگی‌ام را دید پرسید از کجا فهمیده‌امدو روز صدام گرفته بود اما خبری از آغوش و دلداری نبود.
دایی توی آن لباس زردرنگ زشت با سربند زشت‌ترش و دستهای لرزانش رقت‌انگیز بوداین را بقیه نمی‌فهمندآنها صدای خنده‌هاش و ادعاهای پوچ و مجلس‌گرم‌کنی‌هاش را یادشان ماندهتوی این چند روز مرخصی من هم این تصویر را جایگزین آن یکی کردمحالا اما که خداحافظی کردیم و برگشت آن تو تصویرش با لباس متحدالشکل سالن ملاقات بهم حمله میکند گاهی.
باید از مرخصی بنویسماین یکی را نباید پشت گوش انداخت.

*تایتل از غزل «خونِ در جگر»- ه. الف. سایه

Sunday, February 14, 2016

گویی زمانه عایق ذهن است/ افسوس باد به من‌ها/ افسوس*


شب بودنهنیمه‌شب بودمن الکل را با خون آریایی ترکیب کرده بودمرها کرده بودمگذاشته بودم غرق شومتا خفه کنم صداهای تو سرم را لابدیا چون اول‌ترش نشسته بودم گوشه‌ی دسته‌ی مبل و فکر می‌کردم تا ته شب همان‌جا خواهم نشست و با گیجی نگاهشان خواهم کردو دلم نخواسته بود این باشددلم نخواسته بود دخترک ده ساله‌ی مهمانی باشمگفته بودم پیشتر که من نات کول ایناف‌ام برای شماآن شب نبودمنخواستم باشماینها البته مهم نیستصبح که توی تخت خودم چشم‌هام را باز کردم فقط یک چیزی خراشم می‌دادیادم می‌آمد که نیمه‌شب بودمن مچاله شدم توی بغل کسی و عر می‌زدمنهعر نمی‌زدماصلا اشک نداشتمهمه‌ی دردم این بود که اشک ندارممچاله شده بودم توی بغل او و ناله می‌کردمضجه می‌زدمنهمویه می‌کردملغت درست همین است. یک جور هق‌هقِ بدون اشک بودمویه می‌کردم و می‌گفتم که پنج روز دیگر بیست و پنجم است.می‌گفتم که پنج سال گذشت و ما هیچ نکردیم.که لعنت به مالعنت به مالعنت به مایادم هست که او دلداری می‌داداما هیچ یادم نیست که چیاصلا نمی‌دانم چه شده بود که رسیده بودم به مویه توی بغل او و از شرمم گفتن
توی کلاس نشسته بودیمیکی از بچه‌ها گفت موضوعش سوژه‌ی مایوس استاستاد داشت می‌گفت که حتا این موضوع که انقدر انتزاعی است هم می‌تواند مکانی داشته باشدمثلا کجا؟ من یکهو از دهنم پرید که «مهمونی» بعد چندین جفت چشم خیره شد بهم که یعنی چی؟ مهمانی برای آنها جای خوشی بودمن گفتم که نهبرای ما این نیستسرم را انداختم پایین و از عرق‌خوری برای فراموشی می‌گفتماز غصه که حمله می‌کنداز یه لیوان فراموشی سلامتی شما
.
نوشته بود که شبی در میانه‌ی حال بد می‌گفته قرارمان این نبودقرارمان این نبود که این همه غمگین باشیممن اما پذیرفته‌ام انگار.
کاش حداقل غمگین بودم فقطمن شرمسارم.
شرمسار بودن سخت است

بیست و پنجم بهمن نود و چهار 

تایتل از شعر «شیون بریده بریده»، نصرت رحمانی


Friday, January 29, 2016

بهمن خونین جاویدان


آمادگی بهمن را نداشتم. پنج، شش روز از شروع ماه گذشته بود که این را فهمیدم. یعنی یکهو فهمیدم که چرا انقدر حالبد و عصبانیام. نه که انقدر بیحواسم بوده باشم که نفهمیده باشم بهمن شروع شده. اتفاقا حواسم بود. تولد پسرک هم سوم است. خب مگر میشود حواسم به تاریخ نباشد؟ تحویل کارها هم آخر بهمن است. هر شب استرس و ترس میافتد به جانم و با نگرانی صفحههای تقویم را ورق میزنم و میبینم چند روز بیشتر وقت نمانده اما حوصلهام بیشتر نمیشود. اما اینها مهم نیست. مهم این است که من میدانستم که بهمن شروع شده و نمیدانستم. یعنی درک نکرده بودم. آخر میدانی تحویل کار و شروع ترم جدید و اینها فرعیات بهمن است. بهمن همسنگ خرداد است، هی آوار پشت آوار. گیریم که اصلش پیش از شکلگیری ما اتفاق افتاده باشد اما چه فرق میکند؟ بهمن ماه انقلاب است و من عین یک انقلابی خسته آن ده روز را میشینم جلوی تلویزیون و فیلمها را نگاه میکنم و سرودها را میشنوم و دلتنگ میشوم.

بهمن ماه ترسناکی است. از اسمش هم معلوم است. حالا که خبری از برف و بهمن واقعی نیست تبدیل شده به آوار خاطرات. از پارسال آوار جدیدی هم بهش اضافه شد. دایی را هم دوازدهم بردند. یعنی نبردند که، با پای خودش رفت. درستش این است: دایی را دوازدهم پس ندادند. لعنت. چند روز دیگر میشود یک سال. چقدر عوض شدهایم توی این یک سال. یازدهم بود که با رفیق مبارز خیابان شریعتی را رفته بودیم بالا، سرودخوانان و نان سحر خوران. هوا مثل امسال بود، خشکهسرمای بیبار. هنوز داشتیم همدیگر را کشف میکردیم. ماه انقلاب شده بود دستمایهی عشقمان و مگر جز این باید باشد؟ انقلابی که عشق را نفهمد که انقلاب نمیشود. یادم هست که مامان زنگ زد که بیا خانهی خاله. دلم نمیخواست. چقدر غر زدم. دلم میخواست تا صبح با پسرک توی خیابانها راه بروم اما به جاش رفتم خانهی خاله و فهمیدم احضاریه آمده و این نوعی خداحافظیِ مخفی است. یعنی همهمان میدانستیم خداحافظی است به جز ما/با بزرگ. باورمان نمیشد میلهها و دیوارها یک سال طول بکشد و دوام آورند. حالا میدانیم که باید هفت سال دیگر هم دوام آوریم. یادم هست که دوازدهم بهمن بود و توی خیابان ولیعصر رسیدم به دخترک و محکم مرا در آغوش کشید و گفتم که دایی را پس ندادهاند اما عمل مادربزرگ (پدری) خوب بوده. راستش این است که فکر میکردم بالعکس باشد؛ یعنی دایی را پس بدهند و عمل خوب نباشد.

پارسال شیرهی جان بهمن را کشیدیم. همهی روزها توی خیابان راه رفتیم. حالا از همان روزهای اول ترس آمدن دوازدهم، بیست و دوم، بیست و پنجم جانم را میخراشد. شانههام نحیف شده، قدمهام سست. پیر شدهام. 


Saturday, January 9, 2016

ما بی‌چراغ به راه افتادیم

از جلسه‌ی پیش تمرینات درس همکاری مانده بود. توی کتابشان جدولی کشیده و در ستون عمودی اسم اعضای خانواده را نوشته و در ردیف افقی کارهای خانه را. داشتم چگونگی خواندن جدول را توضیح مید‌ادم. جدولی فرضی پای تخته کشیدم و خیلی اتفاقی جلوی اسم پدر آشپزی کردن را علامت زدم. بعد صدای خنده‌شان بلند شد. گفتند که مرد آشپزی نمی‌کند. مدتی طولانی در مورد چرایی این فکر حرف زدیم. آشپزهای مرد زیادی می‌شناختند. در محل فعلی زندگی‌شان همیشه یکی از مردها آشپزی می‌کند اما معتقد بودند در یک خانه‌ی معمولی زن باید کارهای خانه را انجام دهد. گفتم: «حالا که زن‌ها کار می‌کنند چی؟ مثلا معلم‌هاشانسعی کردم توضیح بدهم که در این وضعیت برای اینکه زن دو شغل نداشته باشد باید تقسیم کاری در خانه صورت بگیرد که یک نفر خیلی خسته نشود و کارها درست‌تر پیش بروند. به ظاهر گوش می‌دادند اما معلوم بود که مخالفند. یکیشان گفت: «افغانستان مثل ایران نیست. مثلن اگر زنی شبیه شما بیاید بیرون خوب نیستبا دست به روسری‌ام اشاره کرد که منظورش را از «شبیه من بیرون آمدن» بفهمم. پرسیدم آیا همه با مدل پوشش من مشکل دارند؟ من و من کردند. ق. گفت: «راستش رو بگید دیگه، بعله. به نظر ما خوب نیست.» 
لحظه‌ی سختی بود. ازشان خواستم که توضیح بدهند چرا به نظرشان این کار اشتباه است. در مورد نبود امنیت در افغانستان، غیرت، ناموس و اسلامی بودن کشور حرف زدند. پرسیدم که امنیت را چه کسی به هم می‌زند؟ گفتند زن‌ها نمی‌توانند در افغانستان تا دیر وقت بیرون باشند چون مثلن نمی‌توانند با داعش مبارزه کنند. پرسیدم خودشان چی؟ می‌توانند؟ فقط الف. صادقانه اعتراف کرد که در برابر داعش نه از مرد و نه از زن کاری برنمی‌آید.
بحث را بردم به سمت «قوانین» که درس جدیدشان بود. از انقلاب ایران حرف زدم. از نظام شاهنشاهی و نظام جمهوری. از قوانینی که بعدها شکل گرفته‌اند و اینکه قبل‌تر هم در ایران و هم در افغانستان حجاب اجباری نبوده و مردم هم زندگی‌شان را می‌کردند. باور نمی‌کردند که الان هم در افغانستان حجاب اجبار نیست. بعد در مورد جنگ جهانی، چطور شکل گرفتن سازمان ملل و در نهایت پیمان نامه‌ی حقوق کودک صحبت کردم. گفتم که انسان‌هایی شبیه ما که جنگ را دوست نداشتند اما نمی‌توانستند با قدرت‌های بزرگ مبارزه کنند و جلوی جنگ را بگیرند فکر کردند که بچه‌ها باید از این ماجرا دور باشند. بچه‌های کلاس سوم اما جور دیگری فکر می‌کردند. می‌خواستند بجنگند. از ح. که شدیدا طرفدار جنگ بود پرسیدم: «پس چرا نماندی که بجنگی؟» گفت آنجا سلاح نبوده. ح. ریزاندامتر از آن است که بتواند تفنگ به دست بگیرد.
فوتبالیست کلاس دل خوشی از افغانستان ندارد. این را پیش‌تر هم متوجه شده بودم. گفت که افغانستان اینجور که اینها می‌گویند هم نیست. جنگ نیست. بیکاری ست که باعث مهاجرت می‌شود. گفت اگر ایران نباشد همه در افغانستان هم را می‌کشند چون از بیکاری مجبور خواهند شد از هم بدزدند و در نتیجه جنگ آغاز می‌شود. گفت: «اول خدا روزی‌رسان است و بعد ایرانر. ادامه داد: «هم ما برای ایران خوبیم و هم ایران برای ما. اگر افغان‌ها نبودند...» گفتم که من معلمشان هستم و اینها را می‌دانم. که من مامور پلیسی نیستم که در خیابان‌ها دستگیرشان می‌کنم و می‌فرستمشان آن سوی مرز. سعی کردم توضیح دهم که این بیکاری ثمره‌ی سال‌ها جنگ و تخریب است. که آنها نباید به فکر سلاح باشند. که سلاح ما سواد ماست. باید باسواد شوند که بتوانند دنیای بهتری بسازند. نمی‌دانم اما خودم چقدر به این حرف‌ها باور داشتم.

Tuesday, December 1, 2015

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود/ حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم*

لابه‌لای کتاب‌های مخزن چرخ می‌زنم و به کتاب‌هام فکر می‌کنم که دست اوستچرا زنگ نمی‌زنم که قرار بگذارم برای گرفتن کتاب‌هام و پس دادن کتاب‌هاش؟ چرا باور نمی‌کنیم که تمام شد؟ من البته مدت‌های مدیدی است باور کرده‌ام؛ از همان وقتی که زنگ می‌زد و اسمش نقش می‌بست روی گوشی و دلم نمی‌خواست بردارم و خودم هم باور نمی‌شد.
لعنت،مرگ دوستی خیلی سخت است.خاکسپاری هم نداردآدم نمی‌خواهد باورش کند حتا اگر یکدفعه‌ای نباشدیادم هست که ماه‌های خیلی قبل‌تری نشسته بودیم توی بوف زرتشت و من به نیم‌رخ او خیره شده بودم و به مرگ دوستی‌مان می‌اندیشیدم. دوستی‌مان جلوی چشمم از دست می‌رفت و دیگر تاب داروی جدید را نداشتدلش اتانازی میخواست اما در دیار ما اتانازی ممنوع بودانقدر کش دادیم تا از پا درآید.
حالا بعد از این همه ماه که گذشته من کتاب‌هام را میخواهم و او زنگ می‌زند ناگهانی و میگوید نیروهای توی خیابان‌ها را که دیده یادم کردهیادش بوده که حال‌بد می‌شدممن هنوز حالم بد می‌شود با دیدن نیروهای پلیس، تروماهام بهم حمله می‌کنند، توی خیابان عق می‌زنم و اشک‌هام سرازیر می‌شوداینها را البته نمی‌گویمدر عوض از کتاب‌ها حرف می‌زنم، نرم و آرام می‌گویم که یادش کرده‌ام چون کتاب‌هام را لازم دارمانگار که می‌خواهم لباس‌های مرده را پس بدهم به بازماندگان و حالا انقدر گذشته که حتا اشکی هم ندارم.

*تایتل از وحشی بافقی

Sunday, October 4, 2015

جایت در زندگی زخم است...

نشانده بودم پشت میز و شروع کرده بود که «تقصیر از من بود که زودتر انتظاراتم را نگفتم...» بعد موبایلش زنگ خورد و بعد تلفن دفتر و من نشسته بودم آنجا و با چهرهی سنگیِ معذبم به لاس زدنش با مردِ پشت خط گوش میدادم و حالت تهوع داشتم. نمیدانم لاس زدن واژهی درستی است یا نه، ولی آنجور که او با آن سن و چادر و انگشتی که حلقه ندارد با مردِ همکار در مورد اردوی جمکران حرف میزد و میخندید و ذوق میکرد لابد لاس زدن است در آن زمینه، برای ما لوس و تهوعآور. بعد نشست جلوی من و باز نشد شروع کند و خانومه که یواشکی خزیده بود توی دفتر یواشکی هم خزید توی صحبت و حرف را به دست گرفت و با کمی تعریف و هندوانه زیر بغل و «آخ که حتا دلم برای خندههاتان تنگ شده بود» امتیازاتش را گرفت و رفت و من عین ابلهها در سکوت خیره شده بودم به آن دهانی که حرف میزد و صداهای سرم سعی میکردند متقاعدم کنند که دهانم را بسته  نگه دارم و حرفی نزنم و بالا نیاورم روی میز. اصلا از چهارشنبه این حالت تهوع در موقعیتهای مزخرف رهام نمیکند. چهارشنبه بعد از دانشگاه نشسته بودم صندلی عقب تاکسی و مرد با آن قیافهی طلبهطورِ بلوز روی شلوارِ دمپایی به پایی که انگار پرویز پرستویی بود توی مارمولک، نشست کنارم و من غرق فکر یکهو چشمم افتاد سمت پایین و دیدم آلت مبارکش صاف و قدکشیده از شلوار آمده بیرون و بسیار نزدیک به من و جهیدم سمت خانوم سمت چپی و مرد خودش را جمع کرد و من لال شده بودم و هنوز هم فکر اینکه چقدر مریض و بیمار بود رعشه میاندازد به تنم و صندلی عقب تاکسی شده کابوسم. یعنی باورم نمیشد اینطور شود، که فردا صبحش باز بنشینم صندلی عقب و اتفاقی نیفتد اما پیاده شوم و همینطور عق بزنم کنار خیابان. یعنی باورم نمیشد هنوز انقدر حساس باشم ولی از همان چهارشنبه چیزی توی سرم فرو ریخته: امید به بشریت. نه که خیلی امیدوار بودم قبلتر اما درک این حد از بیماری خیلی سخت است برای من. حالا نشسته بودم همانجا و دهان زن باز و بسته میشد و من به همهی موقعیتهای مزخرف فکر میکرد و دو سه باری هم گفت «من به این خنگی فلان» لابد منتظر بود من نفی کنم. که بلد نبودم. ساکت ماندم و بر و بر نگاهش کردم. مامان بعدتر گفت رنگم پریده که به نظرم اغراق میکرد اما صدام از عصبانیت میلرزید و حالت تهوع رهام نمیکرد. پی.ام.اس بودم/هستم، در پی.ام.اسی ابدی دست و پا میزنم. توانم در این مواقع از همیشه کمتر است اما کمتحملی من ربطی به ناجوریِ آن فضا نداشت. چطور میشد به حرفهاش گوش بدهم وقتی مانیتوری بزرگ پشت سرش بود و تصویر راهروهای مدرسه و حیاط و ...  از زوایای مختلف روی مانیتور حرکت میکرد و من نمیتوانستم/نمیخواستم تصور کنم که 13 سالهام و، در جایی که خانهی دومام میخوانندش، هر لحظه و از هر طرف توسط چشمانی غایب دیده میشوم.

روز قبلترش داشتم داد سخن میدادم راجع به ماندن در این نکبتکده، که من آدم این خراب شدهام، زندگیِ خوشِ بیدغدغه نمیتوانم. امروز ولی دقیقا آن لحظهای که بعد از سخنرانی مدیر نشستم توی حیاط مدرسه و معاون سخنان 1984ایاش را ایراد میکرد برای بچهها، تمام شدم. یعنی یک لحظه بود که فکر کردم حتا بالا آوردن هم روحم را تطهیر نمیکند دیگر، باید چاقو را بر میداشتم از سر میز و فرو میکردم توی دلم که تمام شود. لبریز شدهام و خسته. از اول کار را دوست نداشتم اما فکر نمیکردم انقدر این فضا آزارم دهد. تاب اینکه همهی سازمانها و نهادها فاسدند و هیچجا نمیشود کار کرد را ندارم. یک روزی با ن. داشتیم از خانه کودک حرف میزدیم، یکهو گفت «انقدر میترسم یک روزی اینجا هم تقاش در بیاید» ترس مشترکمان است؛ از دست دادن آدمها/جاهای امن. سخت است که آدم 24 سالش باشد و مدام جاهای امنش را از دست بدهد. که با شوق شروع کند و بعد یک روزی ببیند دارد برای غریبهای توضیح میدهد که «آنجور که فکر میکردیم نبود. فلانی هم کارفرما بود تهش، منتها سنگ کارگر را هم به سینه میزد در ظاهر که وحشتناکتر بود».

کاش ازمان نخواسته بودی از شعلهی امید در دلهامان محافظت کنیم. کاش کار راحتتری میخواستی....

Monday, August 24, 2015

دوزخ شرری ز رنج بیهودهی ماست


ایستادم توی مترو، قسمت زنانه، تکیه دادم به میلهای که جدایمان میکند از قسمت مختلط. آن سوی میله مردی روی ویلچر دونات میفروشد. من پیش از این هیچکس را با ویلچر ندیده بودم توی مترو. در واقع الان هم ندیده بودمش تا وقتی که پیرزن پسر مریضاحوالش را نشاند روی صندلی و پسر اشاره کرد به معدهاش و زن برای مخاطبان احتمالی توضیح داد که پسرش گرسنه است و بیرون جایی ندیده که کیک بخرد و دختری اشاره کرد که آن سوی دیوار شیشهای مرد دونات میفروشد و من ترسیدم که نکند دست کنم توی جیبهام و بربخورد به پیرزن. زن دندان نداشت، دقت کردهاید به مردم این شهر؟ دقت کردهاید که خارج از این دایرهی 300 نفرهای که «ما» هستیم چقدر آدمها دندان ندارند؟ برای من دندان نداشتن یعنی فقر اما فقر گدایی نیست و من نمیتوانستم تصمیم بگیرم که حالا باید هزار تومان را بدهم یا نه و معذب ایستاده بودم که دختر دیگری هزار تومان داد و سه تا دونات را دست به دست فرستادند سوی پسر و به کسی هم برنخورد انگار و من دیدم که مرد روی ویلچر بود و همان موقع پیرمردی هم آمد برای گدایی و پسر مریض احوال دستش را دراز کرد و باهاش دست داد و کسانی کمک کردند و من چرا نمیتوانم به گدا پول بدهم؟ 

زن دستفروشی مدام تکرار میکرد که لباسهاش را توی مغازهها 35 تومان میفروشند و او چون از تولیدی میآورد 15 تومان میدهد و راست هم میگفت، کدام مغازهای تی شرت و شلوار را با هم میدهد پانزده تومان؟ و پسربچهی 7-8 سالهی بامزهی عینکیای از بچهی دیگری کمی ریزنقشتر از خودش آدامس میخرید  و من از خانه کودک به شوق کوکو سبزیِ کارگاه دوست زده بودم بیرون اما حتا این خیال نتوانسته بود رهام کند از همهی آن بیچارگیای که احساس میکردم و حالا ایستاده بودم وسط کلکسیون بیچارگی و دستهام هر لحظه کوچک و کوچکتر میشد و دنیا بزرگ و بزرگتر و سختتر و سیمانیتر. با خودم فکر میکردم اینجا قعر جهنم است لابد. چند روز قبلتر بود که توی بی.آر.تی بعد  از جلسهی روانفرسای دیگری با ن. از پریود حرف میزدیم و از غم عالم که خراب میشود سر آدم آن چند روز و گفتم که همیشه فکر میکنم آن موقعیت مزخرفِ هراسناکِ روزهای پی.ام.اس و پریود واقعیت است و روزهای دیگر حبابِ خوشی را میسازم برای دوام آوردن. خون بیپرده است اما، فاش میکند، غم را و درد را، نکبت را. با دست نشانت میدهد، زیر بدبختیها خط میکشد، هایلایت میکند، تکرار میکند. 

از ایستگاه میرداماد به بعد خلوتتر شده بود، پسرهای دستفروش سمتِ مختلط حباب میساختند و حبابها پرواز میکرد به این سوی دیوار و پسربچهی عینکی کنار دست من حبابها را میترکاند و من دلم میخواست هیچ حبابی نترکد. حباب خوب است. حباب خوب است و موقتی بودن و الکی بودن هیچ ایرادی ندارد گاهی..