Wednesday, April 6, 2016
زمانه فرصت پروازم از قفس ندهد/ وگرنه ما هنرِ رقصِ بال و پر دانیم*
Sunday, February 14, 2016
گویی زمانه عایق ذهن است/ افسوس باد به منها/ افسوس*
شب بود. نه. نیمهشب بود. من الکل را با خون آریایی ترکیب کرده بودم. رها کرده بودم. گذاشته بودم غرق شوم. تا خفه کنم صداهای تو سرم را لابد. یا چون اولترش نشسته بودم گوشهی دستهی مبل و فکر میکردم تا ته شب همانجا خواهم نشست و با گیجی نگاهشان خواهم کرد. و دلم نخواسته بود این باشد. دلم نخواسته بود دخترک ده سالهی مهمانی باشم. گفته بودم پیشتر که من نات کول اینافام برای شما. آن شب نبودم. نخواستم باشم. اینها البته مهم نیست. صبح که توی تخت خودم چشمهام را باز کردم فقط یک چیزی خراشم میداد. یادم میآمد که نیمهشب بود. من مچاله شدم توی بغل کسی و عر میزدم. نه. عر نمیزدم. اصلا اشک نداشتم. همهی دردم این بود که اشک ندارم. مچاله شده بودم توی بغل او و ناله میکردم. ضجه میزدم. نه. مویه میکردم. لغت درست همین است. یک جور هقهقِ بدون اشک بود. مویه میکردم و میگفتم که پنج روز دیگر بیست و پنجم است.میگفتم که پنج سال گذشت و ما هیچ نکردیم.که لعنت به ما. لعنت به ما. لعنت به ما. یادم هست که او دلداری میداد. اما هیچ یادم نیست که چی. اصلا نمیدانم چه شده بود که رسیده بودم به مویه توی بغل او و از شرمم گفتن.
Friday, January 29, 2016
بهمن خونین جاویدان
آمادگی بهمن را نداشتم. پنج، شش روز از شروع ماه گذشته بود که این را فهمیدم. یعنی یکهو فهمیدم که چرا انقدر حالبد و عصبانیام. نه که انقدر بیحواسم بوده باشم که نفهمیده باشم بهمن شروع شده. اتفاقا حواسم بود. تولد پسرک هم سوم است. خب مگر میشود حواسم به تاریخ نباشد؟ تحویل کارها هم آخر بهمن است. هر شب استرس و ترس میافتد به جانم و با نگرانی صفحههای تقویم را ورق میزنم و میبینم چند روز بیشتر وقت نمانده اما حوصلهام بیشتر نمیشود. اما اینها مهم نیست. مهم این است که من میدانستم که بهمن شروع شده و نمیدانستم. یعنی درک نکرده بودم. آخر میدانی تحویل کار و شروع ترم جدید و اینها فرعیات بهمن است. بهمن همسنگ خرداد است، هی آوار پشت آوار. گیریم که اصلش پیش از شکلگیری ما اتفاق افتاده باشد اما چه فرق میکند؟ بهمن ماه انقلاب است و من عین یک انقلابی خسته آن ده روز را میشینم جلوی تلویزیون و فیلمها را نگاه میکنم و سرودها را میشنوم و دلتنگ میشوم.
بهمن ماه ترسناکی است. از اسمش هم معلوم است. حالا که خبری از برف و بهمن واقعی نیست تبدیل شده به آوار خاطرات. از پارسال آوار جدیدی هم بهش اضافه شد. دایی را هم دوازدهم بردند. یعنی نبردند که، با پای خودش رفت. درستش این است: دایی را دوازدهم پس ندادند. لعنت. چند روز دیگر میشود یک سال. چقدر عوض شدهایم توی این یک سال. یازدهم بود که با رفیق مبارز خیابان شریعتی را رفته بودیم بالا، سرودخوانان و نان سحر خوران. هوا مثل امسال بود، خشکهسرمای بیبار. هنوز داشتیم همدیگر را کشف میکردیم. ماه انقلاب شده بود دستمایهی عشقمان و مگر جز این باید باشد؟ انقلابی که عشق را نفهمد که انقلاب نمیشود. یادم هست که مامان زنگ زد که بیا خانهی خاله. دلم نمیخواست. چقدر غر زدم. دلم میخواست تا صبح با پسرک توی خیابانها راه بروم اما به جاش رفتم خانهی خاله و فهمیدم احضاریه آمده و این نوعی خداحافظیِ مخفی است. یعنی همهمان میدانستیم خداحافظی است به جز ما/با بزرگ. باورمان نمیشد میلهها و دیوارها یک سال طول بکشد و دوام آورند. حالا میدانیم که باید هفت سال دیگر هم دوام آوریم. یادم هست که دوازدهم بهمن بود و توی خیابان ولیعصر رسیدم به دخترک و محکم مرا در آغوش کشید و گفتم که دایی را پس ندادهاند اما عمل مادربزرگ (پدری) خوب بوده. راستش این است که فکر میکردم بالعکس باشد؛ یعنی دایی را پس بدهند و عمل خوب نباشد.
پارسال شیرهی جان بهمن را کشیدیم. همهی روزها توی خیابان راه رفتیم. حالا از همان روزهای اول ترس آمدن دوازدهم، بیست و دوم، بیست و پنجم جانم را میخراشد. شانههام نحیف شده، قدمهام سست. پیر شدهام.
Saturday, January 9, 2016
ما بیچراغ به راه افتادیم
Tuesday, December 1, 2015
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود/ حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم*
Sunday, October 4, 2015
جایت در زندگی زخم است...
نشانده بودم پشت میز و شروع کرده بود که «تقصیر از من بود که زودتر انتظاراتم را نگفتم...» بعد موبایلش زنگ خورد و بعد تلفن دفتر و من نشسته بودم آنجا و با چهرهی سنگیِ معذبم به لاس زدنش با مردِ پشت خط گوش میدادم و حالت تهوع داشتم. نمیدانم لاس زدن واژهی درستی است یا نه، ولی آنجور که او با آن سن و چادر و انگشتی که حلقه ندارد با مردِ همکار در مورد اردوی جمکران حرف میزد و میخندید و ذوق میکرد لابد لاس زدن است در آن زمینه، برای ما لوس و تهوعآور. بعد نشست جلوی من و باز نشد شروع کند و خانومه که یواشکی خزیده بود توی دفتر یواشکی هم خزید توی صحبت و حرف را به دست گرفت و با کمی تعریف و هندوانه زیر بغل و «آخ که حتا دلم برای خندههاتان تنگ شده بود» امتیازاتش را گرفت و رفت و من عین ابلهها در سکوت خیره شده بودم به آن دهانی که حرف میزد و صداهای سرم سعی میکردند متقاعدم کنند که دهانم را بسته نگه دارم و حرفی نزنم و بالا نیاورم روی میز. اصلا از چهارشنبه این حالت تهوع در موقعیتهای مزخرف رهام نمیکند. چهارشنبه بعد از دانشگاه نشسته بودم صندلی عقب تاکسی و مرد با آن قیافهی طلبهطورِ بلوز روی شلوارِ دمپایی به پایی که انگار پرویز پرستویی بود توی مارمولک، نشست کنارم و من غرق فکر یکهو چشمم افتاد سمت پایین و دیدم آلت مبارکش صاف و قدکشیده از شلوار آمده بیرون و بسیار نزدیک به من و جهیدم سمت خانوم سمت چپی و مرد خودش را جمع کرد و من لال شده بودم و هنوز هم فکر اینکه چقدر مریض و بیمار بود رعشه میاندازد به تنم و صندلی عقب تاکسی شده کابوسم. یعنی باورم نمیشد اینطور شود، که فردا صبحش باز بنشینم صندلی عقب و اتفاقی نیفتد اما پیاده شوم و همینطور عق بزنم کنار خیابان. یعنی باورم نمیشد هنوز انقدر حساس باشم ولی از همان چهارشنبه چیزی توی سرم فرو ریخته: امید به بشریت. نه که خیلی امیدوار بودم قبلتر اما درک این حد از بیماری خیلی سخت است برای من. حالا نشسته بودم همانجا و دهان زن باز و بسته میشد و من به همهی موقعیتهای مزخرف فکر میکرد و دو سه باری هم گفت «من به این خنگی فلان» لابد منتظر بود من نفی کنم. که بلد نبودم. ساکت ماندم و بر و بر نگاهش کردم. مامان بعدتر گفت رنگم پریده که به نظرم اغراق میکرد اما صدام از عصبانیت میلرزید و حالت تهوع رهام نمیکرد. پی.ام.اس بودم/هستم، در پی.ام.اسی ابدی دست و پا میزنم. توانم در این مواقع از همیشه کمتر است اما کمتحملی من ربطی به ناجوریِ آن فضا نداشت. چطور میشد به حرفهاش گوش بدهم وقتی مانیتوری بزرگ پشت سرش بود و تصویر راهروهای مدرسه و حیاط و ... از زوایای مختلف روی مانیتور حرکت میکرد و من نمیتوانستم/نمیخواستم تصور کنم که 13 سالهام و، در جایی که خانهی دومام میخوانندش، هر لحظه و از هر طرف توسط چشمانی غایب دیده میشوم.
روز قبلترش داشتم داد سخن میدادم راجع به ماندن در این نکبتکده، که من آدم این خراب شدهام، زندگیِ خوشِ بیدغدغه نمیتوانم. امروز ولی دقیقا آن لحظهای که بعد از سخنرانی مدیر نشستم توی حیاط مدرسه و معاون سخنان 1984ایاش را ایراد میکرد برای بچهها، تمام شدم. یعنی یک لحظه بود که فکر کردم حتا بالا آوردن هم روحم را تطهیر نمیکند دیگر، باید چاقو را بر میداشتم از سر میز و فرو میکردم توی دلم که تمام شود. لبریز شدهام و خسته. از اول کار را دوست نداشتم اما فکر نمیکردم انقدر این فضا آزارم دهد. تاب اینکه همهی سازمانها و نهادها فاسدند و هیچجا نمیشود کار کرد را ندارم. یک روزی با ن. داشتیم از خانه کودک حرف میزدیم، یکهو گفت «انقدر میترسم یک روزی اینجا هم تقاش در بیاید» ترس مشترکمان است؛ از دست دادن آدمها/جاهای امن. سخت است که آدم 24 سالش باشد و مدام جاهای امنش را از دست بدهد. که با شوق شروع کند و بعد یک روزی ببیند دارد برای غریبهای توضیح میدهد که «آنجور که فکر میکردیم نبود. فلانی هم کارفرما بود تهش، منتها سنگ کارگر را هم به سینه میزد در ظاهر که وحشتناکتر بود».
کاش ازمان نخواسته بودی از شعلهی امید در دلهامان محافظت کنیم. کاش کار راحتتری میخواستی....
Monday, August 24, 2015
دوزخ شرری ز رنج بیهودهی ماست
ایستادم توی مترو، قسمت زنانه، تکیه دادم به میلهای که جدایمان میکند از قسمت مختلط. آن سوی میله مردی روی ویلچر دونات میفروشد. من پیش از این هیچکس را با ویلچر ندیده بودم توی مترو. در واقع الان هم ندیده بودمش تا وقتی که پیرزن پسر مریضاحوالش را نشاند روی صندلی و پسر اشاره کرد به معدهاش و زن برای مخاطبان احتمالی توضیح داد که پسرش گرسنه است و بیرون جایی ندیده که کیک بخرد و دختری اشاره کرد که آن سوی دیوار شیشهای مرد دونات میفروشد و من ترسیدم که نکند دست کنم توی جیبهام و بربخورد به پیرزن. زن دندان نداشت، دقت کردهاید به مردم این شهر؟ دقت کردهاید که خارج از این دایرهی 300 نفرهای که «ما» هستیم چقدر آدمها دندان ندارند؟ برای من دندان نداشتن یعنی فقر اما فقر گدایی نیست و من نمیتوانستم تصمیم بگیرم که حالا باید هزار تومان را بدهم یا نه و معذب ایستاده بودم که دختر دیگری هزار تومان داد و سه تا دونات را دست به دست فرستادند سوی پسر و به کسی هم برنخورد انگار و من دیدم که مرد روی ویلچر بود و همان موقع پیرمردی هم آمد برای گدایی و پسر مریض احوال دستش را دراز کرد و باهاش دست داد و کسانی کمک کردند و من چرا نمیتوانم به گدا پول بدهم؟
زن دستفروشی مدام تکرار میکرد که لباسهاش را توی مغازهها 35 تومان میفروشند و او چون از تولیدی میآورد 15 تومان میدهد و راست هم میگفت، کدام مغازهای تی شرت و شلوار را با هم میدهد پانزده تومان؟ و پسربچهی 7-8 سالهی بامزهی عینکیای از بچهی دیگری کمی ریزنقشتر از خودش آدامس میخرید و من از خانه کودک به شوق کوکو سبزیِ کارگاه دوست زده بودم بیرون اما حتا این خیال نتوانسته بود رهام کند از همهی آن بیچارگیای که احساس میکردم و حالا ایستاده بودم وسط کلکسیون بیچارگی و دستهام هر لحظه کوچک و کوچکتر میشد و دنیا بزرگ و بزرگتر و سختتر و سیمانیتر. با خودم فکر میکردم اینجا قعر جهنم است لابد. چند روز قبلتر بود که توی بی.آر.تی بعد از جلسهی روانفرسای دیگری با ن. از پریود حرف میزدیم و از غم عالم که خراب میشود سر آدم آن چند روز و گفتم که همیشه فکر میکنم آن موقعیت مزخرفِ هراسناکِ روزهای پی.ام.اس و پریود واقعیت است و روزهای دیگر حبابِ خوشی را میسازم برای دوام آوردن. خون بیپرده است اما، فاش میکند، غم را و درد را، نکبت را. با دست نشانت میدهد، زیر بدبختیها خط میکشد، هایلایت میکند، تکرار میکند.
از ایستگاه میرداماد به بعد خلوتتر شده بود، پسرهای دستفروش سمتِ مختلط حباب میساختند و حبابها پرواز میکرد به این سوی دیوار و پسربچهی عینکی کنار دست من حبابها را میترکاند و من دلم میخواست هیچ حبابی نترکد. حباب خوب است. حباب خوب است و موقتی بودن و الکی بودن هیچ ایرادی ندارد گاهی..





