Thursday, May 30, 2013

I believe in angels...


مامان از آن دسته از آدم‌هاست که آرزو را می‌فهمد و تلاش می‌کند برای محقق کردنش
شاید هم ترس دارد از امید به زندگی اندک ما
همین است که آرزوهامان را جدی می‌گیرد
حرف دختر بیست و یک ساله‌اش را جدی می‌گیرد که روزی توی اتوبان به سمت خونه‌ی مامان بزرگ می‌گه: اگه یه دونه از این فرفره‌ها داشته باشم چیز دیگه‌ای نمی‌خوام
البته که مامان این بی‌نیازی را باور ندارد...البته که می‌فهمد حتما دروغ می‌گویم و آن وقت هم خوشحال‌ترین آدم نمی‌شوم
اما برای مامان آن لحظه مهم است که من بیایم خانه و فرفره‌ی عظیم قرمز را توی حیاط ببینم
همین که ضربان قلبم تند می‌شود برای او مهم است
همین که وقتی غمگینم فرفره‌ی عظیم‌الجثه‌ام می‌شود تسکین
همین که بعد از دعواها و حال‌بدی‌ها سمس بزنم به او: حالا یه فرفره‌ی قرمز تو حیاط دارم و یه بچه‌ی خوشحالم :دی
همین که امروز صبح رفتم نشستم توی حیاط و مشق مسخره‌ام را نوشتم و هی یواشکی فرفره را دید زدم از بالای لپ‌تاپ
همین‌ها...  
همین شادی‌های زنده نگهدارنده...


نوشته مال اواسط اردی‌بهشت است، قبل از آن‌که بیست و دو ساله شوم...آن موقع شعله‌ی امیدم پرزورتر بود*

Wednesday, April 17, 2013

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم...هم جور به؟



گاهی هم از فیس‌بوکِ آدم‌ها عکس می‌دزدم، یعنی یکهو عکسی از طرف چشمم را می‌گیرد، انقدر که ذخیره‌اش کنم و بعد با خودم سرک می‌کشم توی فولدر فرندز و نگاهشان می‌کنم...خیلی‌هاشان نیستند دیگر توی زندگی‌م، یا خیلی کم‌رنگ... یک روزی هم نشستم به دیدن آلبوم عکس‌های «او»، که ناچیز و همه را دیگرانی گذاشته و او را تگ کرده بودند...بعد یکی از عکس‌ها را دزدیدم که یادم بماند تصویرش را، عکس چند نفری بود... بعد بُریدمش از عکس و رنگ‌هاش را تغییر دادم... لابد برای اینکه به نظر نیاید کارم زشت است، که انگار عکس خانوادگی کسی را دزدیده‌ام... توی عکس دارد آب معدنی می‌خورد از بطری... حالا انقدر گذاشته که فراموش کرده باشم خطوط چهره را، تصویر‌های اندکی باقی مانده در ذهنم، مثلا آخرین باری که دیدمش و ته کنسرت خانگی داشت جیب‌هاش را می‌گشت دنبال سیگار و نیمه نشسته بود روی زمین و پسرک پشت میکرفون چرت می‌گفت و او نگاه کرد به من و جور هم‌دلانه‌ای گفت: «چی می‌گه؟» و خنده‌ای هم کرد و من خنده را یادم مانده و لب‌ها را، با این‌که تاریک بود... عکس را می‌گفتم، تا این‌جا آنقدری هم مجرم به نظر نمی‌رسم و قابل بخشش.. آن‌جایی بد می‌شود که نتوانستم مقاومت کنم و عکسش را گذاشتم برای آهنگی که فقط او را به خاطرم می‌آورد و گره خورده با بهمن91 و اسفند و گاهی حتا این فروردین... که یک وقت‌هایی دلتنگی عجیبی وجودم را پر می‌کند و یک روز در خود فرو می‌بردم و من تن می‌دهم، تن می‌دهم به غرق شدن در وهم و امید به آینده...حالا او همیشه در خیالم دست چپش را گذاشته روی زانو و در حال خوردن آب معدنی است از بطری، انگاری که عطش شدید... و من... من می‌دانم که این کارهام بد است، می‌دانم که نباید حتا امیدوار باشم چه برسد به منتظر اما کسی ته دلم منتظر مانده...

اردی‌بهشت 89 برای تولدم عشق سال‌های وبا را خرید، اولین کادوی تولدی بود که بهم می‌داد و من مشتاق خواندن کتاب، آن موقع خیلی نفهمیدمش، دوستش نگرفتم... یک روز ِبعدتری یادم هست که حرف زد از کتاب و از آخرش که بالاخره مرد داستان می‌رسد به دختر که حالا پیر شده، یادم هست که گفت: «خیلی عجیبه، با اینکه با این همه آدم بوده اما انگار خودش رو برای این زن باکره نگه داشته بوده» ... آن موقع هیچ نفهمیدم از حرفش و منگ نگاهش کردم، نوزده ساله‌ای که من بودم انقلابی و طاغی بود اما سنتی هم، رویای دنیای صورتی و مهربان در سر داشت و عشق و وفاداری ِتن و ذهن، دنیای ساده‌‌ی دوستم داری یا نداری بدون حد وسط، دنیای مشخص بی‌خطا... سپیده‌ای که حالا اینجاست، در شرف بیست و دو سالگی، حرف پسر را می‌فهمد.. می‌فهمد که می‌شود حتا در آغوش آدم‌های زیادی خوشحال بود اما وفادار ماند به کسی/ به خیالی... که آدم‌ها جایگاه خاص خودشان را دارند، کسی قدمت دارد، دیگری عجیب و متفاوت است و آن یکی ...آن یکی را فکر می‌کنی عاشقش هستی و این هی در ذهنت تکرار می‌شود، بی که معنایی داشته باشد لابد...

Monday, March 18, 2013

و دلش را در یک نی‌لبک ِ چوبین/ می‌نوازد آرام، آرام


یک زمانی هم باید برای خودم هیجان بسازم
درست وقتی که زندگی چندان بر وفق مراد نیست
باید بروم سراغ آرزوی چهار ساله‌ام و برآورده‌اش کنم
همین که امروز رفتم و با ترس و لرز گوشه‌ی خیابان کیس سازم را باز کردم و ساکسیفون را انداختم گردنم و نواختم می‌شود هیجان زندگی من
همین که اولش دست‌هام بلرزد ومدام فکر کنم چه تصویر احمقانه‌ای دارم که از روی کتاب نت  می‌زنم
و کمی بعدتر دختر پنج تومنی را بندازد توی کیس ساز و من متعجبم
همین که نفسم محکم‌تر شود و بلندتر و خودم خوشحال باشم از صدای ساز که آمیخته می‌شود با شهر و باد
همین که زن را دیدم از گوشه‌ی چشمم که رد شد و گلدان گل لاله داشت توی دست‌هاش و برگشت و ایستاد و گوش داد و دست زد حتا
همین که نگاه متعجب بچه‌ها می‌ماند روی سازم
همین که مرد از ماشین پیاده شد و یک ده تومنی انداخت و براوویی گفت و رفت و من گیج رفتنش را دنبال کردم
همین‌ها هیجان و خوشی زندگی من است
همین که فقط نیم ساعت ساز زدم و 47 تومن در آوردم
می‌دانم، جنسیتم و ساز عجیبم و طبقه‌ی اجتماعی‌م موثر است در پول 
اما همین که شنونده‌هایی پیدا کردم برای دقایقی عجیب بود 
و هم‌دستی آدم‌ها خوشحالم کرد
که مرد ریشوی لاغر آمد و آرام پرسید: پلیس‌ها گیر نمی‌دن بهتون؟ یه موتورشون داره میاد
که من تشکر کردم و گفتم بار اولم است و بلد نیستم و داشتم جمع می‌کردم که آقای پارکبان صدام کرد و گفت که کاری ندارند و جمع نکنم
بعد همین‌طور که دور می‌شد گفت: فوقش می‌گن نزن، دارت که نمی‌زنن...
و من چه خجالت کشیدم که انقدر ترسیده‌ام...

آن لحظه‌ای که ساز را جمع کردم و رفتم توی پاساژ و یک دل سیر آب خوردم  و  پول‌ها را شمردم؛ از آن لحظه‌های عجیب زندگی بود... 


Friday, March 1, 2013

I feel it in my stomach

پیش نویس:
بگذار این آهنگ پلی شود
هی بچرخد لوپ وار

سرم توی ماهی‌تابه بود، قارچ‌ها را بی‌نظم خورد می‌کردم توی گوشت چرخ‌کرده برای پاستا که آمد بالای سرم
آشپزِ قضیه یک چیزی بهش گفت که یادم نیست، لابد در مورد خوردن غذا، که جواب داد: من می‌رم یه کم دیگه...
من فقط سرم را آوردم بالا، نگاه متعجب و ملتمسم را دید آیا؟ فهمید که خودم را ضایع کرده‌ام جلوی همه و راه‌ها را پیچانده‌ام به این خانه که او را ببینم اندکی؟ و حالا باید می‌رفت به این زودی؟
بعد ایستاده بود دم کانتر آشپزخانه و سیگار می‌کشید که رفتم نزدیک و آرام پرسیدم: نمی‌شه نری؟
که خندید و گفت باید حرف بزنیم...
روزهای بعدی بود که فکر کردم چه جور معنی کرده سوال من را؟ اصلا فهمیده منظورم رفتن از آن خانه است یا فکر کرده که رفتن از این مملکت؟
کاش قدرتش را داشتم که اصرار کنم... که اصرار کنم که نرود... نه از آن خانه و نه از این مملکت...
....

یک جایی از فیلم لئون ماتیلدا دراز کشیده روی تخت و بی‌مقدمه می‌گه:
Mathilda: Leon, I think I'm kinda falling in love with you.
[Leon chokes on his milk]
Mathilda: It's the first time for me, you know?
Léon: [wiping himself off] How do you know it's love if you've never been in love before?
Mathilda: 'Cause I feel it.
Léon: Where?
Mathilda: [stoking her stomach] In my stomach. It's all warm. I always had a knot there and now... it's gone.
برای من بار اول نیست اما همیشه از معده آغاز می‌شود، اول بی‌اشتهایی حاد است، بعد که بی‌توجهی کند همین‌جور چنگ می‌زند کسی توی دلم را
اصلا برای همه لابد از جایی مشکوک بین معده و قلب آغاز می‌شود که اسمش را گذاشته‌ایم دل
که هم مترادف قلب است و هم معده
....

نداری خبر ز حال من نداری
که دل به جاده می‌سپاری
.....

چندین روز است که صحبت‌های بوفه‌ی دانشکده همه بحث رفتن است
رفتن به جایی بهتر، با امکانات بهتر، امکان تحصیل خوب
پسر چندین روز است که سعی می‌کند دوست صمیمی را منصرف کند از ارشد دانشکده‌ی خودمان، لابد چون او را دغدغه‌مند می‌داند... کسی به من کاری ندارد... فهمیده‌اند که خودم هم چیزی نمی‌دانم از زندگی‌ام
وسط بحث پسر جور مسخره‌ای رو به من می‌گه: عاشق شده، نمی‌خواد بره
که من می‌گم: چه اشکالی داره؟ چه دلیلی هست بهتر از این؟
اصلا چرا همیشه باید عشق را فدای تحصیل کرد، فدای زندگی بهتر، فدای آینده‌ی بچه
من باورم نمی‌شود که عاشق باشی و بهترین سال‌های با هم بودنتان را فدا کنی... من باورم نمی‌شود که مهناز شب یلدا عاشق حامد باشد و برود، وقتی عاشقی آینده‌ی بچه چه معنایی دارد؟
دلم می‌خواست زندگی فیلم آمریکایی مسخره بود، که می‌شد سفری رفت و دل‌باخت و پاگیر شد آن‌جا...
همه‌ی حسرتم شاید از این است که فرصت نداد به من... نخواست دوستم داشته باشد... ازم دوری کرد که دلبسته نشوم/نشود...
چرا همیشه رفتن مقدم است بر همه چی؟
...

سحر ندارد این شب تار
مرا به خاطرت نگه دار
مرا به خاطرت نگه‌ دار

نگه دارد؟
چه دردی از من دوا می‌کند این خاطره؟
....

من هیچ وقت به رفتن به طور جدی فکر نکرده‌ام، شاید هم به هیچ آینده‌ای فکر نکرده‌ام... آیسا خوب نوشته بود یک‌بار که «من ؟ توی یک بی آینده‌گی عجیب به سر می بروم . بعید می دانم آینده‌ی خیلی زیادی در راه باشد.» ... این خود زندگی‌ من است خب... همین بی‌آینده‌گی عجیب
این چند هفته ولی چقدر فکر کردم که کاش منم دل به جاده‌ای بسپارم... بروم...
می‌شد در دنیای بهتر بدون مرزی زندگی کنیم، و من انقدر دیوانه‌ام الان که منتظر کوچک‌ترین اشاره‌ی او بودم تا چمدانم را ببندم و همراهش شوم...
...

ای-میل زده بود که می‌داند از بین تمام جایگشت‌های ممکن جهان بین هفت میلیارد نفر این یکی که کنار او باشی نامحتمل است
آدم‌های علمی ابراز علاقه‌شان هم علمی است
جواب ای-میل را ندادم، با اینکه خودم شروع کرده بودم به واکاوی خاطرات اما از جوابش فهمیدم که چه غلطی کرده‌ام...نخواستم فروتر رویم، بیشتر دعوامان شود... بی‌جواب گذاشتم ولی...بی‌جواب...منی که متنفرم از بی‌جوابی و هی
سرم می‌آید
حتا ای-میلش را پاک کرده‌ام، منم که آدم علمی نیستم، شاید هم غلط مانده در ذهنم جمله‌اش
باید اما جواب می‌دادم که از همه‌ی بندهای نامه‌ات این یکی از همه درست‌تر...که چقدر دنیایی که همه‌ی جایگشت‌های دل‌انگیزش بسته است دنیای نفرت‌انگیزی است
که این برای تو نمی‌شود، یکی دیگر برای من... بعدش تنهایی است و زندگی‌هامان هی غمگین‌تر...
....

سهم من حتا خداحافظی مفصل هم نیست
سه دقیقه و ۲۴ ثانیه حرف و دو اس.ام.اس، آن هم نصفه شب
هیچ اشاره‌ای نمی‌کنم که دوستش دارم، که غمگینم که می‌رود...خودش می‌داند، نوشته‌ام قبلا، نباید گفت دیگر
دلم می‌خواست بگم: بمان!ء
دلم می‌خواست او منتظر همین «بمان»ِ من باشد...
اما حتا به ذهنم نمی‌رسد همچین خواسته‌ای را مطرح کنم، انقدر که بی‌ربط است
می‌گم: خوش بگذره...
انگار که می‌رود سفر

چقدر همه‌ی جهان از این‌جا که من ایستاده‌ام دور است

Wednesday, February 13, 2013

the frontiers are my prison

تمام شب، تمام شب با یک حال هذیان‌گونه‌ی شاید ناشی از کمی مستی اسمش در سرم تکرار می‌شود و بعد تمام روز در به در که آیا شب برنامه‌ای می‌شود که ببینمش و می‌شود و با کسی می‌آید و من فقط نگاه و نگاه و می‌دانم که چشم‌های گنده‌ام گاهی چه آزاردهنده‌اند... که تابستان پسر تُرک توی کلاب وقتی آن جور سرزنشی‌ نگاهش می‌کردم چشم‌هام را بست با دستش و من همان لحظه پرت شدم به تهران و یک باری که توی ماشین و من باز خیره، خیره و او طاقت چشم‌هام را نداشت و بستشان... حالا من بعد دو روز پشت سر هم دیدنِ این یکی انگار که ناگهانی عاشقش... بعد دنیا تغییر می‌کند، دیگر همه چیز وحشتناک به نظر نمی‌رسد، امید اندکی در دل من روشن می‌شود، و اعتماد به نفسی که گم شده بود، اما ترس همیشگی هم هست... ترس از پذیرفته نشدن، به اندازه‌ی کافی خوب نبودن... و من وقتی با خودم تنهام فراموش می‌کنم که او مسافری بیش نیست، تمام آینده را فراموش می‌کنم و غرق می‌شوم در خاطره‌ی چند دقیقه‌ایِ با او، در خاطره‌ای که مغشوش می‌شود، جان می‌گیرد، بازسازی می‌شود و به زودی اصلش از بین خواهد رفت و دلخواه من جایگزینش.... بعد انتظار شروع می‌شود، انتظار، انتظار، انتظار... انتظار جمعه، انتظار یک لحظه دیدنش، انتظار دو جمله حرف... و من یادم می‌آید که چطور می‌شود خودم را دوست بدارم... و به طرز عجیبی هیچ علاقه‌ای به زخم کردن خودم ندارم... و گاهی حتا از خبرهای بد هم آن‌قدر جا نمی‌خورم...آدم باید جلوی خودش را بگیرد ولی، نباید بگذارد که غرق شود در خاطره و خیال... اصلا من همیشه آدمی بودم با اخلاقی عجیب و غریب، که در خیال‌هام هم مرزهای شخصی آدم‌ها را زیر پا نمی‌گذاشتم، حالا چه شده که این خیال انقدر پرواز می‌کند؟ انقدر سوال دارد که از او بپرسد؟ انقدر کار هست که می‌خواهد انجام دهد همراه با او؟ چرا دنیا یکهو جذاب شده است و من مشتاق که با او بشناسمش؟.... سال‌هاست آدم انتظار نیستم، جور عجیبی بی‌طاقت شاید گاهی، و این مدام به بی‌خردی‌ام دامن می‌زند، آویزان می‌شوم به مسیج فیس بوک، حرف می‌زنم... سمس می‌زنم... درخواست معاشرت می‌کنم... یک زمانی هم بود که من آدم تقدیر بودم، همان زمانی که موبایل نداشتم و همین‌طور راه می‌افتادم توی خیابان که شاید دیدمش، حتا اگر از قبل قراری داشتیم، یا می‌رفتم کافه به عشق دیدن کافه‌چی بعد هی دستم می‌رفت که سمس بزنم (اینجا موبایل داشتم اما اوایلش بود) و بپرسم که هست یا نه اما نمی‌پرسیدم، آن موقع‌ها نمی‌خواستم تقدیر را کنترل کنم خیلی.... حالا کس دیگری هستم، شده‌ام ویکتور ناورسکیِ فیلم ترمینال که هر روز می‌رفت و تقاضا می‌داد برای ویزا چون دو تا مهر وجود داشت و شانسش پنجاه -پنجاه، همیشه فکر می‌کنم که شاید هم جواب داد، شاید هم گفت بعله، شاید هم اصلا منتظر بود کسی پیشنهاد معاشرت بدهد...به دو کلمه‌ی بعله و نه فکر می‌کنم، به شانس پنجاه- پنجاه...
فهم من از روابط انسانی اندک است، همه چیز را واگذار می‌کنم به غریزه، منطق را کلا بی‌خیال می‌شوم، نمی‌دانم دست‌هاش را باور کنم، یا حرف‌هاش را... کسی درون من بهم فرمان می‌دهد دستش را بگیرم و من می‌گیرم، بی‌اینکه به بعد فکر کنم، به دو هفته، به مسافر بودن او... بعد سر تکان می‌دهم که: «حرف‌هات منطقی است، من اما منطق نمی‌فهمم»، باید می‌گفتم: «من اما منطق را کجای دلم بگذارم؟» نگفتم ولی، چون اصلا از این ترکیب استفاده نمی‌کنم، لابد چون هیچ‌جای دلم را بلد نیستم، وگرنه حتما می‌فهمیدم کی کجا را اشغال می‌کند یکهو، بعد می‌شد فرستادش بیرون... نمی‌شود ولی...نمی‌شود و من ناتوان بر جا می‌مانم... و به چیزی که اساسا شروع نشده خاتمه می‌دهم... موزیکم را فرو می‌کنم توی گوش‌ها، کلاه ژاکت زردم را می‌کشم بر سر، تند و تند بهشتی را به جهت برعکس ماشین‌ها می‌روم سمت خانه و سعی می‌کنم اشک بریزم شاید که باورم شود اما اشکی نیست، مثل گرسنگی که دو هفته است نیست، که غذا را اگر نگذارند جلوم دلیلی نمی‌بینم بخورم... حالا همین‌جور راه می‌روم، حمیدرضا نوربخش می‌خواند: «مرا مگذار و مگذر... مرا مگذار و مگذر...» من دلم می‌خواد باهاش بخوانم اما به نظرم خنده‌دار است، بیچاره چه مسئولیتی دارد نسبت به من؟ چرا یک جور وانمود می‌کنم انگار که صد سال است صمیمی؟ انگار که مقصر است که می‌رود؟ انگار که مقصر است که حاضر نیست این دو هفته را معاشرت کند... خب چرا نمی‌خواهد این دو هفته را معاشرت کند؟ این را من نمی‌فهمم جدی، کاش بهش مثل کار خیر نگاه می‌کرد، که مثلا دل بچه‌ای را شاد کردیم... من ادیپ دارم راستی که همیشه این همه سال بزرگتر؟ یا صرفا دایره‌ی معاشرین غلط است؟...شاید هم من غلطم... اصلا همه چیز به طرز بی‌رحمانه‌ای غلط به نظر می‌رسد... 

Thursday, December 27, 2012

و این زمان ِ خسته‌ی مسلول

دراز کشیده‌ام توی تخت و بعدِ سال‌ها دوباره «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» می‌خوانم، همین‌جور بی‌دلیل
یعنی اول برش داشتم که یادم بیاید نثر خوب و نوشته‌ی خوب چیست و بعد هی دلم خواست که چرخ بزنم توی زندگی کلاریس
آفتاب هی می‌آید بالا و پرده‌ها کنار است و من هی سرم را جابه جا می‌کنم و متمایل می‌شوم به سمت چپ تخت که چشم را نزند
و دلم می‌خواهد این بعدازظهر آرام بی‌صدا همین‌جور تا ابد ادامه پیدا کند
و من هی بخوانم و صداهای سرم ساکت شود و قلبم این‌قدر نکوبد
اصلا قلبم چش شد دیشب؟ که ساعت‌های طولانی هی کوبید و کوبید و بغض داشت خفه‌ام می‌کرد و احساس‌های متضاد و یاد تمام آدم‌های زندگی که در سرم، که باز رفتم سراغ کتاب و تا پنج صبح خواندم و تنم تاب نیاورد و خوابم برد؟

 پا می‌شم آرام آرام می‌روم سمت حمام و کند کند تنم را می‌شویم و رحمم هی تیر می‌کشد
اصلا چرا هی تیر می‌کشد؟
که یادآوری کند باید بروم و برای بار نمی‌دانم چندم سونوگرافی بدهم و توش نوشته باشد کیست دارد که نمی‌دانم چند میلی‌متر است و بعد شش ماه شبی یک عدد قرص سبز ریز بخورم و بعد باز کیست‌ها همان‌جا جا خوش کرده باشند و من فکر کنم که اصلا به درک، بچه‌ می‌خواهم مگر؟ و واقعا بچه بخواهم...
اصلا چرا انقدر دلم می‌خواست حامله بودم یا بچه‌ی دو سه ساله‌ای داشتم که شیرین زبانی کند و بپیچد توی دست و پام و من دلم غنج برود؟
چرا مثل خانوم‌های چهل‌ ساله‌ی نازا خیره می‌شوم به بچه‌های مردم و قربان صدقه‌شان می‌روم؟
شاید چون ترس تولید بچه تنم را می‌لرزاند جدی
ترس به وجود آوردن

حوصله‌ی مهمان‌های شب را ندارم
حوصله‌ی فکر کردن به اینکه چه بپوشم، حوصله‌ی معاشرت با آدم‌هایی که دوست نمی‌دارم، حوصله‌ی کمک کردن
همین حالا به جای اینکه توی آشپزخانه کمک کنم آمده‌ام اینجا نشسته‌ام و هی فکر می‌کنم کاش طره‌ی سبز مو را رنگ می‌کردم امروز که این طلایی آزارم ندهد انقدر
دلم می‌خواست امشب مهمان نداشتیم و جای عروسی‌طور دوست داشتنی‌ای دعوت بودیم و من پیراهن سفید جدی‌طورم را می‌پوشیدم و موهام را رنگ کرده بودم و همین‌طور ساده می‌ریختمشان روی شانه و فکر نمی‌کردم که چقدر کم شده‌اند
بعد خود ِ توی آینه‌ام را دوست داشتم و تمام شب کلی می‌خندیدم و معذب نبودم
حالم از این مهمانی‌های خانوادگی معذب وار که قبلش ساعت‌ها به درست کردن غذا می‌گذرد و همه‌ی مهمانی می‌شود پذیرایی از آدم ها و تند و تند شستن ظرف‌ها و رفتن آن‌ها و آخیش گفتن میزبان به هم می‌خورد
ظرف هم اگر نشویم حرفی ندارم برای زدن با آدم‌ها، دلم می‌خواهد خودم را زندانی کنم توی اتاق و سفرنامه‌ام را بنویسم و  هی کلنجار بروم با خودم و از اول بنویسم و از زبانم بدم بیاید و از خودم متنفر شوم اما ادامه دهم
اصلا چرا انقدر از خودم متنفر می‌شوم مدام؟
چرا انقدر ناتوانیم در همه چیز پررنگ است جلوی چشمم؟

آن روز همین جور بی‌مقدمه ازم پرسید: تو فکر می‌کنی خوشبختی؟(شاید هم گفت خوشحالی، یادم نیست، خیلی فرق دارند می‌دانم اما من نه فکر می‌کنم خوشحالم در زندگی و نه فکر می‌کنم خوشبختم)ا
گفتم:نه
یک ساعت بعد زیر برف اشاره کرد به من و خواهر و گفت که: فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی شکرگزار نیستین از زندگی.. داره برف می‌اد و ما می‌ریم شام بخوریم و با همیم و خوبه دیگه
شاید هم نگفت شکرگزار، اصلا گفتمان دینی نبود که بگوید شکرگزار، پس گفت چی؟
راست هم می‌گفت، خوب بود همه چی و برف بود و قرار بود پیتزای خوشمزه بخوریم و با هم بودیم و هنوز هم پام در حال قطع شدن نبود از سرما
من اما با پام برف‌ها را زدم کنار و بغض بیخ خرم را گرفت و دهنم باز نشد که بگم: حالا چه گیریه حرف زدن راجع به حال ما؟
و تا آخر شب بغ کردم... نه اینکه از قصد... حالم جور نشد دیگه، نشد سرخوش و بلند بلند بخندم

از نقد شدن می‌ترسم، از هر قضاوتی از جانب کسی که ذره‌ای برایم مهم است
ترس دارم از اینکه پشت سرم بگویند: دختره‌ی احمق...
همین است که همیشه کوچکترین حرفی که بخواهم سر کلاس بزنم صدای قلبم توی گوش‌هام است و جملاتم نصفه و نیمه
ترجیح می‌دهم ساکت بمانم...چیزی نگویم تا ندانسته‌هام معلوم نشود
همین‌جور الکی الکی دارم می‌رم ترم هشت و لیسانس تمام می‌شود و فکر آینده فقط بغض می‌آورد به گلو
لابد همین‌جور الکی الکی کنکور ارشد هم می‌دهم و سه سال هم به ارشد می‌گذرد و بعد باز هیچ
باز وقتی می‌پرسد توی جامعه شناسی خانواده چی می‌خوانید جواب سربالا می‌دهم و خیره می‌شوم به سیب زمینی‌ها که دقیق سرخ شوند و بی‌روغن، تنها کاری که بلدم شاید
بعد هی با خودم فکر می‌کنم واقعا چی یاد گرفتیم آن ترم و جواب درستی ندارم
الکی پرخاش می‌کنم
به موبایلم خیره می‌شم و فکر می‌کنم چرا زنگ نمی‌زند و بعد زنگ او و هی غر می‌زنم و غر می‌زنم و بعد تا چند روز معذرت‌خواهی
اصلا چرا انقدر معذرت‌خواهی می‌کنم؟
چرا تصویری که همه ازم دارند بدرفتاری است؟
چه کار دارم می‌کنم با این زندگی؟
چقدر ترس دارم از اسفند ۹۱ که بیاید و آن‌ها بهم بگویند که چه گه‌تر شده‌ام امسال، چه بدرفتارتر، چه غمگین‌تر

Monday, December 10, 2012

حس می‌کنم که میز فاصله‌ی کاذبی است/ در میان گیسوان ِ من و دست‌های این غریبه‌ی غمگین




یک وقت‌هایی همین‌جور بی‌حواس می‌ری  جلوی آینه
که مسواک بزنی مثلا

و به نظر خودت زیبا می‌آی ناگهانی
با پلیور گشاد و پیژامه و موهای ژولیده‌ات
و فکر می‌کنی کاش اینجا بود و می‌دید منو در این لحظه 
...

تایتل از فروغ، پنجره