تصویر از lunarbaboon
Saturday, January 28, 2017
Wednesday, January 4, 2017
به من بگویید، آیا در آن اتاق بلور/ که مثل مردمک چشم مردهها سرد است/ ومثل آخر شبهای شهر، بسته و خلوت/ صدای نیلبکی را شنیدهاید؟
کانال
تلگرامی هرانا را چک میکردم مدتها
پیش. نوتیفیکیشن
آمده بود. بیتوجه
رد میشدم از روی اعدامها و شکنجهها
و کودکآزاریها، فقط برای اینکه آن عدد
قرمزرنگ بالای علامت نامهی کاغذی نباشد.
آن وسطها دیدم
نوشته زندانیهای رجاییشهر را زدهاند.
رد شدم، انگار نه
انگار. یادم
رفت به ۲۸ فروردین ۹۳ که دلم فروریخته بود
با دیدن خبر ضرب و شتم زندانیان.
فکر کردم اگر
یاشار رجاییشهر بود حالا دلم فرومیریخت
باز یا سنگ شدم بالاخره؟ مثل آن یادداشتی
که یکهو دیدم در دفترچهام چند روز پیشتر،
که در صفحهای خالی با خودکار آبی و کج و
کوله نوشتهام:
«و من تمام روز/ تلاش
در سنگ شدن/ سنگ
شدن/ سنگ
شدن..» و
تاریخ هم ندارد و یادم نیست که کی و چرا
باید سنگ میشدم اما گمان کرده بودم موفق
شدهام. دیگر
چیزی برایم مهم نبود.
هیچ چیز بیرون
«من»
وجود نداشت.
شده بودم مرکز
جهان خودم، گرگ درندهی خودخواه.
هر لحظهی زندگی
شده بود پوچی. فکر
کرده بودم دیگر از هیچ خبری شگفتزده
نخواهم شد، که دیگر دلم برای کسی که
نمیشناسم نخواهد لرزید، که دیگر نمیتوانم
برای بچههای آوارهی سوری اشک بریزم،
که حتا دیگر اسرائیل خشمگینم نمیکند.
پر شده بودم از
مرگ، از شکنجه، از جنگ، از بیعدالتی.
دیگر هجده ساله
نبودم که باورم نشود کسی با وقاحت هر چه
تمامتر رایمان را دزدیده و جهان ساکت
و خموش درگیری ما را نظاره میکند.
طول کشید تا بفهمم
جهان حتا نظارهمان هم نمیکرد، مثل خود
ما که از بوکوحرام و یمن و سوریه و همهی
آنهایی که حتا نامشان را نمیدانیم رو
برمیگردانیم.
آن
روز صبح اما بیدار شدم و کامپیوتر را روشن
کردم و دیدم در صفحهی تلگرامی یکی از
همین گروههای کودک نوشته «توران
میرهادی سکتهی مغزی کرد.»
فروریختم.
باورم نمیشد.
بغض پیچیده بود
توی گلوم. دلم
میخواست کامپیوتر را خاموش کنم و بعد
دیگر این خبر نباشد.
که خانم میرهادی
نیفتد یکجا، بعضی آدمها نباید از پا
بیفتند. انگشتهام
سست شده بود روی کلیدهای کیبورد.
بعد فهمیدم که
زندهام هنوز.
که قلبم میتپد
برای آدمهای دور.
دیدم میتوانم
اشک بریزم از فکر ناتوانی زنی چنین قوی.
خبر سکتهی خانم
میرهادی باید هم همینجور میبود.
چه کس دیگری
میتوانست با خبر نزدیک شدن مرگش بهمان
یادآوری کند که زندهایم؟
توی
این مدت که خبر تازهای نبود بارها و
بارها با هم زمزمه کردیم که خبری نشده و
نگرانیمان را قسمت کردیم.
دلمان نمیخواست
خانم میرهادی را روی تخت بیمارستان تصور
کنیم. چطور
میشد باور کرد آن چشمها دچار مه گیجی
پس از سکتهی مغزی شود؟ چطور میشد باور
کرد او که در هشتاد و چند سالگی دو ساعت
برایمان ایستاده سخنرانی کرده بود از
انجام امور اولیهی زندگیاش ناتوان
شود؟ در خفا مرگش را آرزو میکردیم.
خانوم جان همیشه
دعا میکرد:
«خدایا خوارم
نکن.» منظورش
این بود که وابسته نشود به کسی در هیچ
زمانی از زندگی.
آخرش شد.
خدا به حرفهای
آن بندهی مطیع دوستدارش هم گوش نمیداد
انگار. گرچه
من نرفتم خواریش را ببینم هیچوقت.
برای من وقتی رفت
همان زن مو نارنجی خمیده قامت بود، عاشق
سیدها. توی
این مدت یکی دو بار خواستیم بگردیم ببینیم
خانم میرهادی کدام بیمارستان است اما جدی
نپرسیدیم. شاید
دلمان میخواست همان تصویر سخنرانی
ایستاده را به یاد بیاوریم همیشه.
سر
کلاس بودم که سمس ن.
رسید:
«خانم میرهادی
هم...» استاد
داشت از سوژهی فوکویی حرف میزد.
من یکهو مات شدم.
جهان ایستاد.
سوژهی فوکویی
دیگر اهمیتی نداشت.
مگر دنیا چند نفر
آدم مثل او داشت؟ شب آمدم خانه و دیدم ن.
نوشته بعد از
خواندن خبر «ترافیک
سنگینتر میشود، نورهای آزارنده
تندتر...» فکر
میکنم همین شده لابد که عرصه اینجور
بهمان تنگ شده؛ بعد از همهی این خبرها
ترافیکها سنگینتر شده و نورهای آزارنده
تندتر....
پ.ن:
این را که نوشتم آقای کوهن زنده بود هنوز، حالا جهان تاریکتر هم هست...
نه/ نومیدْمردم را/ معادی مقدّر نیست.
پنج
تومنیم را دادم به آقای راننده.
کرایه میشد هزار
و پانصد تومن.
هنوز نگفته بودم:
«ببخشید خورد
ندارم.» که
اخم کرد و غر زد، نه حتا زیر لب.
دومین اضطراب من
در تاکسی این است که پنج یا ده تومنی داشته باشم و ببینم که اطرافیانم هم اسکناسهای درشت از کیفهاشان در میآورند و آماده میکنند و میمیرم تا هر چه زودتر پول را به راننده بدهم و من آنی نباشم که بدبخت میشود و باید بدود از مردم تقاضای پول خورد کند.
اولیش این است که
راننده بخواهد ازم بیشتر کرایه بگیرد و
من همش توی سرم بجنگم که باید اعتراض کنم
یا نه. حالا
نشسته بودم توی تاکسی و تازه فهمیده بودم
کم لباس پوشیدهام و یحتمل تا شب یخ خواهم
زد و کیسهی بزرگ و پری همراهم بود و خودم
را به زور جا داده بودم عقب تاکسی که مرد
چهرهاش را در هم کرد که «قبلیت
هم خورد نداشت، قبلتری هم...»
و من خودم را آماده
کردم برای عزاداری که دیدم کناریم دو
تومنی دارد و جلویی هم.
و بعد راننده دستش
را کرد توی جیبش کلی اسکناس درآورد که شرط
میبندم ۱۰ تاش پانصدی بود و دلم در هم
فشرده شد که الکی باهام بداخمی کرده.
خانومی که پشت
راننده بود همینطور که ده تومنیش را
میداد به راننده گفت که تقصیر ما نیست
و بانکها پول خورد نمیدهند و راننده
شروع کرد به تحلیل بانکها و سیستم اقتصادی
مملکت و اینکه جاهای دیگر دنیا چگونه است
و زن گفت: «خودتون
دارین میگین جاهای دیگهی دنیا،
اینجا جهنمه!» من
داشتم میرفتم سر کلاس دانشگاه که در
مورد جامعهی مدنی و حوزهی عمومی هابرماس
حرف بزنیم. سرم
از تحلیل پر بود.
دلم میخواست
دیگر یک کلمه در مورد تحلیل زندگیمان
نشنوم. دلم
میخواست اصلا کلان نبینم ماجراها را.
خسته شدم از بس
هی سعی کردم بروم سه قدم عقبتر و کارهام
را در مقیاس «داریم
به کجا میرویم؟»
تحلیل کردهام
و هی مغاک را جلوی خودم دیدهام و امیدی
نه.
ع.
میگفت نباید
بگویم «ناامید»،
باید بگویم «بیامید».
میگفت «ناامیدی
مرگه». من
باید مثل خانوم توی تاکسی جواب میدادم:
«خب این زندگیه
یعنی که ما داریم؟»
اما نگفتم.
چون این زندگی
بود. از
همان ها که سایه میگفت.
گیریم ما همیشه
بیشتر به «که
سرو راست هم در او شکسته مینمایدت»
نزدیک بودهایم
تا «به
سان رود، که در نشیب دره سر به سنگ میزند، رونده باش»
یعنی روندهایم
دیگر. نیستیم؟
رود هم غمگین است لابد.
کسی از غم رود
برایمان نگفته تا به حال.
کسی از غم رود خبر ندارد خب. من
اتفاقا از همین میترسم گاهی که انقدر
رونده شدهایم که انگار دیگر یادمان رفته
دریا کجاست. گاهی
ترسمان مهم نیست که ریخته یا نه، مهم این
است که اصلا داریم به سمت اقیانوس میرویم
یا مرداب؟
این
روزها همش به «آیا
کار درستی میکنیم/کردهایم
تا به امروز یا نه؟»
فکر میکنیم و
در موردش حرف میزنیم.
پیشتر هم همین
بود لابد ولی من حالا به تنگ آمدهام.
همش ترس آن لحظه
را دارم که بیخیال «کاری
کردن» بشوم
و بروم یک گوشهی این خاک برای خودم کتاب
بخوانم و در شرکت احمقانهای کار کنم و
بهتر کردن دنیا را رها کنم.
چون در نهایت من
یک بچه بورژوای احمقم که میتوانم یک روز
تمام بیفتم توی تخت و از افسردگی زندگی
زبالهگردها له شوم و ماروخیستوار فرو
روم در فشار ۸.۵
روی ۶ و به ف. فکر
کنم که سالها پیش با تمسخر ازم پرسیده
بود که تا به حال از عشق کسی کارم به
بیمارستان کشیده یا نه و من از عشق کارم
به بیمارستان نکشیده بود و دلم نمیخواست
کس دیگری هم از عشق من برود زیر سرم چون
دنیا داستان م.مودبپور
نبود و من از ف.
که دانشجوی ادبیات
بود انتظار بیشتری داشتم و حالا فکر
میکردم که یعنی از «غم
دنیا خوردن» کارم
به سرم کشیده یا فقط این آلودگی لامصب است
که نفوذ میکند در رگ و پیام و در اغما
فرو میبردم؟ حالا بیمارستان و اینها هم
که مهم نیست، من اینجورم کلا؛ وقتی گزارش
تصادفهای ساختگی را میخواندم هم
دلپیچه گرفتم و دور خودم چرخیدم و سعی
کردم فریادم را فرو بخورم و با برادرکم
غرغر کنم و بعد بنشینم سر درسم و فقط بار
غصه را روی دوشم حمل کنم و همین.
یعنی انگار از
این مرحله بعدتر را بلد نیستم.
Wednesday, December 28, 2016
این روزها/ اینگونهام: / فرهادوارهای که تیشهی خود را/ گم کرده است
بعضی
روزها خاکستریِ غم پخش میشود در جانمان.
فراگیر
و گسترده هم هست.
این
روزها غم سرایت میکند.
یعنی
صبح بیداری میشوی و غمگین نیستی و تا
عصر از شش، هفت نفر میشنوی که غصهدار
و افتضاح و حالبدند و بعد خودت را میبینی
قعر چاه بیچارگی.
تصورم
همیشه این بود که گاهی صبح، غم را رنده
میکنند روی شهر.
یک
جایی این استعاره را خوانده بودم در بچگی
و فرو رفته بود در مغزم و غم فراگیر را
شبیه قالب پنیری عظیم کرده بود.
آن
روز اما فهمیدم اشتباه میکردهام.
تلفن
زنگ خورده بود و مسیرم را عوض کرده بودند
و فرستاده بودندم پیش کودکان فامیل که
کنار بچه باشم و غم از دست دادن مادربزرگش
را قسمت کنیم.
مامان
ازم نپرسید که آیا توان دلداری دادن به
کس دیگری را دارم یا نه.
فقط
پرسید که مسیر برایم سخت است یا نه.
سخت
بود اما رفتم.
سختتر
آن بود که ذرهای انرژی برای شنیدن غم
نداشتم.
نشسته
بودم توی بیآرتی چمران و به سمت شمال
میرفتم و اشکهام پشت پلکهام بازی در
میآورد و گلوم خراشیده بود و میسوخت
و نمیفهمیدم از غمباد است یا تلاشم سر
کلاس برای رساندن صدام به بچهها یا
سرماخوردگی.
داشتیم
از کنار آتیساز رد میشدیم که یکهو به
نظرم رسید این غم عمومی نباید شبیه قالب
پنیر باشد، باید احتمالا شبیه اسپریای
عظیمالجثه باشد که غم مایع را پخش میکند
در هوا و دقیقا در لحظهای که حواسمان
نیست غصه مینشیند روی پوستمان و از
منفذهاش نفوذ میکند و قاطی رگ و پیمان
میشود و ما تا به خودمان میآییم میبینیم
فرورفتهایم در مرداب و حتا کسی نیست که
بهش چنگ بزنیم.
آن
روز ششم دی ماه بود، یعنی اگر هفت سال
قبلتر بود میشد روز عاشورا.
حس
میکردم ارواح شهدای عاشورای هشتاد و
هشت اسپری را گرفتهاند توی دستشان و
میپاشند روی شهر.
از
دستمان عصبانیاند.
حق
هم دارند.
لابد
قلب آنها هم از دیدن بیلبوردهای نه دی
فشرده میشود.
از
همهمان متنفرند حتمن که به زندگی روزمرهی
مزخرفمان میپردازیم و فراموششان
کردهایم.
کاش
به جای غم توی اسپریهاشان عصیان میریختند
اما...
در
این غم هیچ راه نجاتی نیست..
Sunday, November 6, 2016
We still shoot films
شب
بود و تاریک، مچاله شده بودیم دور آتش و
بیهوا حرف میزدیم که نور فلاش چشمانمان
را آزرد و صدای چرخیدن فیلم آمد.
صدای
تعجبمان که بلند شد دنیا گفت:
«دیگه ثبت
شد.» بعد
خودش و بقیه تمام مدت مضحکهاش کردیم و
جملهاش را جابهجا استفاده کردیم و
مسخرهبازی درآوردیم که: «دیگه
ثبت شد، کاری نمیشه کرد.» حرف
دنیا اما مسخره نبود. ما جهان آنالوگ را فراموش کردهایم.
فراموش
کردهایم که در لحظهای شاتر به صدا در
میآید و راه برگشتی نیست. مثل
همین عکس که من چمباتمه زده خیره شدهام
به دوربین عین عکسهای بچگی که همینطور
نشستهام با همین نگاه، که انتظار
نداشتهام ثبت شوم اما شدهام و باقی
مانده. کسی
عکسها را دیلیت نکرده، بین ده تا عکس
نگشته که بهترینش را انتخاب کند و باقی
را راهی سطل زباله کند. وقتی
نهایتا ۳۶ دانه عکس فرصت داری نمیتوانی
از صحنهای دو بار عکس بگیری، این مهمترین
قانون زندگی آنالوگ است، باید بپذیریم
که یک بار ثبت شویم برای ابدیت.
زندگی
دیجیتال اما وقیحمان کرده، بهمان یاد
داده همیشه فرصت دوبارهای هست، همیشه
میشود عکسها را تکرار کرد.
همیشه
میشود بهترین را انتخاب کرد.
همیشه
میشود بدها را پاک کرد و خوبها را نگه
داشت مثل من که بدخلقی میکنم و ساعتی
بعد طلب بخشایش میکنم و انتظار دارم بخشوده
شوم. مثل
آنها که بیبرنامهاند، قالم گذاشتهاند،
دوستم نگرفتهاند و انتظار دارند با
مهمانیها و معاشرتهای بعدی جبران شود.
جمشید
کوچک هنوز از دنیای آنالوگ میآمد انگار،
اولین بار آن روزی که رفتم سر کلاس و دیدم
همهشان ضرب گرفتهاند روی میز و فریاد
میزنند: «جمشید،
خمشید، گمشید.» این
را فهمیدم. جمشید
نشسته بود گوشهای و غمگین بود اما سعی
میکرد خودش را بیتفاوت نشان دهد.
برایشان
موعظه کردم که نباید اسم دیگران را مسخره
کرد. بچههای
۹،۱۰ ساله گاهی عجیب هیولا میشوند.
هیولای
وجودشان فریاد برمیآورد و جمشید سیبل
محبوب این هیولا بود. شاید
چون متفاوت بود، ریزه میزه و آرام.
بچهای
که توی کلاس مهاجرین بیبرگهی هویتی
خیابان ناصرخسرو میخواست بزرگ که شد
نقاش شود و توی بازی تفاوت آدمها با هم
به جای کلیشهی این یکی دختر است و آن یکی
پسر یا این یکی چشمهاش سیاه است و آن یکی
سبز گفت خندهی زینب و نقیبه با هم فرق
میکند. جمشید
دقیق بود و حواسش به جزئیات جمع بود، شاید
برای همین انقدر حساس بود به کلمات.
آن روز
همه را مجبور کردم ازش عذرخواهی کنند اما
سر آخر او خیلی آهسته گفت: «آب
رفته به جو برنمی گرده.» جمشید
حق داشت. کلمات
به سوی او پرتاب میشدند و اثرشان روی تن
و ذهنش میماند. یک
بار دیگری هم با چشمهای سیاه براقش خیره
شد به من و پرسید «چرا
ایرانیها انقدر از ما متنفرند؟»
آن لحظه
همهی فریادهای «افغانی
برو گمشو»ای
که شنیده بود را میدیدم توی چشمهاش.
دلم
میخواست میتوانستم برای این چشمها
کاری کنم، که کمتر آسیب ببینند، که کمتر
غمآلود شوند. میدیدم
که همه چیز ثبت شده، باقیمانده، تهنشین
شده، که آب رفته به جو باز نمیگردد.
میفهمیدم
که هر چقدر جان میکنیم برای ترمیم
رابطههامان گاهی کلماتی که زخم زدهاند
و پنهانشان کردهایم آن زیرهای وجودمان
دستشان را میگیرند به کنارههای این
چاه عمیق و با چنگ و دندان خودشان را
میکشند بالا تا در لحظهی مناسب جلومان
ظاهر شوند و فروبریزندمان.
Thursday, October 27, 2016
قدرتهامون تو ضعفهامونه، پیروزیهامون شکستهامونه، شادیهامون صحبت در مورد بدبختیهامونه...
مرض دور همی گرفتهایم. بیماری معاشرت بیش از اندازه، خواستِ تفریح مطلق. انگار که از همهی ناتوانیهامان فرار کنیم به آغوش هم. منتها نه آغوش واقعی. پناه میبریم به دامان مضحکه. یک لحظههایی از شب به خودمان میآییم و میبینیم تمام حساسیتهامان را ریختهایم وسط و بهشان خندیدهایم. بعد نوبت خودمان میشود، با هم به هم میخندیم. لا به لای این مضحکهها تماما خاطرات است. ف. میگوید توی خوابگاه عادت عجیبی پیدا کردهاند؛ خاطرات مشترکشان را برای هم تعریف میکنند در حالی که همه در خاطره حضور داشتهاند. ح. هم همینجور بود. من این را در آن نزدیک ۱۲ ساعت معاشرت مدام نفهمیده بودم. ح. جملاتی از خودم را تحویلم میداد، یعنی نشسته بود و یکهو میگفت: «میگه فلان چیز» و میخندید. من را سوم شخص خطاب میکرد. انگار که نیستم و دارد ماجرا را برای دیگری تعریف میکند. خوشم نیامد. بلد نبودم چطور واکنش نشان دهم. گریختم. خاطرات من و ح. هم محدود میشد به خودمان دو نفر. مجبور بودیم برای هم تعریفش کنیم لابد. حق داشت حتما. اما حالا در همین شهر نکبتزدهی خودمان بودیم و از بیکسی پناه نبرده بودیم به هم که مجبور باشیم به معاشرت. نه که آن روز مجبور بوده باشیم ها اما شرایط فرق میکرد. این دفعه بوی لجن دریا نزده بود زیر دلم که مچاله شوم به خودم از تنهایی و بخواهم کسی از خودم نجاتم دهد.
برای ف. اما گریزی نبوده. همان پنج نفر مشترک در خوابگاه مدام تکرار میشدهاند. پس شروع کردهاند خاطرات را برای هم گفتن. لابد هر بار با اغراق بیشتر. همین شده که حالا خاطراتشات خاطرهی صرف نیست، تبدیل شده به هنر اجرا. توی زندان هم همین است لابد؛ مجبوری وقتی خاطرات بیرون ته کشید همان اتفاقات روزمره را تعریف کنی برای همبندیهای محدود که بخندی بهشان. همیشه هم البته برای خنده نیست. این مرض خاطرهگویی معلوم نیست چرا در جان ماست. انگار که گاهی زندگی میکنیم تا تعریفش کنیم.پیشترها بود که یک روزی به خودم آمدم و دیدم در عجیبترین و حساسترین شرایط زندگی دارم به چطور نوشتنش فکر میکنم. کلمهها توی مغزم ردیف میشدند پشت هم، ذهنم ادبی میشد و از لحظه جدا میشدم. صداهای توی سرم اصولا ادبی نیستند، با زبان معیار حرف نمیزنند. دقیقا لحظهای که این اتفاق میافتد یعنی دارم فاصله میگیرم از تجربه. انگار که تجربهی بیواسطه ممکن نباشد.همه چیز گره میخورد در زبان. تجربههای دیگری میشود تجربیات من. صدای ف. و س. و ن. و الف. توی سرم پخش میشود. من صاحب خاطرات همهشان میشوم. برای دیگران تعریفشان میکنم و آنها هم لابد برای دیگرانی دیگر. غرق میشویم در کلمات، در زندگیهای دیگران، جایی در حواشی زندگی پناه میگیریم برای خودمان.
Friday, July 22, 2016
گرگ هاری شدهام/ هرزهپوی و دله دو
ساعت
از دو نیمه شب که بگذرد ماه بالاخره ساختمان
زشت روبرویی را رد میکند و قهرمان مبارزه
با آجرهای بیرحم میشود و نورش را با
قدرت تمام میتاباند و اتاق غرق مهتاب
میشود.
پنجرهی
اتاق بزرگ است و پردهها نازک.
پدر
دو سه ماه پیش یکهو ساعت ۱۱ شب آمد توی
اتاق و پرسید:
«سپیده
پردهی اتاقت جلوی دید رو هم میگیره؟»
من
دراز کشیده بودم توی تخت و لابد روزگار
دوزخی آقای ایاز میخواندم.
سرم
را آوردم از روی کتاب بالا و خندهای کردم
و پرسیدم:
«بعد
چهار سال یادت افتاده؟»
باید
میگفتم که چشمهای همسایههای خانهی
زشت روبرو مهم نیستند، اما این مهتاب
لامصب...
کاش
اینجور نمیافتاد توی اتاق که جنون بخلد
زیر پوستم و هواییام کند.
من
تحمل ماهی یکبار جنون را ندارم آخر.
میافتم
به عوعو.
چنگ
میاندازم.
زخم
میزنم.
خطرناک
میشوم.
خواب
به چشمم نمیرود تا نزدیکهای صبح.
عید
۹۳ که همایون «چرا
رفتی؟»
را
خواند مضحکهش کردیم.
همهمان
البته ته دلمان آلبوم را دوست داشتیم اما
حالا پاپ شده بود و دیگر نمیشد گفت که
میتوانم بیست دفعه پشت هم کولی و چرا
رفتی؟ را بشنوم و سیراب نشوم.
همهمان
کسانی را داشتیم که ولمان کرده بودند،
رفته بودند، یک تار مو با خودشان نبرده
بودند.
اما
چرا رفتنشان مهم نبود برای من.
آن یک
جملهی «نگفتی
ماهتاب امشب چه زیباست/
ندیدی
جانم از غم ناشکیباست»
من را
دیوانه میکرد.
سیمین
را میدیدم که مثل من شبهای چهاردهم
ماه به جنون دچار میشود، که غم حمله
میکند، که دلش میخواهد زنگ بزند به
کسی و بگوید:
«ماه
رو نگاه کن»
و قطع
کند بیحرف دیگری.
فکر
میکردم سیمین هم دچار بیماری من بوده
همه عمر، که اگر دههی نود را جوانی میکرد
شبها که رو به سمت شرق میرفت سمس میزد
به کسانی که «شرق
رو بیابید!
ماه
رو ببینید!»
خانهمان
که سعادتآباد بود بیماری دیدن خورشید
و غروب بود، کودک بودم و زودتر باید
میرسیدم به خانه و دمدمای غروب میرفتم
به سمت غرب و خورشید شگفتزدهام میکرد.
یکی
دو ماه پیش با مهرداد حرف غروب بود و ماه
شب چهارده.
مهرداد
میگفت غروب جواد است.
راست
میگفت.
غروب
را نقاشیهای دوزاری نابود کردند.
غروب
دم دریا را به خصوص.
اما
مگر نه اینکه ما همهمان با شازده کوچولو
بزرگ شدهایم و لحظاتی در زندگی دلمان
خواسته کمی صندلی را جا به جا کنیم و ۴۳
بار غروب را تماشا کنیم؟ حالا فقط نمیخواهیم
اعتراف کنیم به شیفتگیمان برای مخلوط
نارنجی و آبی آسمان.
شرق
و غرب را میگفتم؛ حالا بزرگ شدهام و
محدودیت زمانیم کمتر شده، شبها میآیم
سمت خانه که شرق است و ماه بیچارهام
میکند.
گاهی
دلم میخواهد بزنم به شانهی مردمی که
توی تاکسی و اتوبوس مسخ شده خیره
شدهاند به موبایلهاشان و تلگرام و
اینستاگرامشان را بالا و پایین میکنند
و ماه را نشانشان دهم.
چیزی
در ماهتاب هست که باید شریکش شوی با
بقیه،مثل غروب، مثل نوک قلهی دماوند که
پیدا میشود گاهی اما با هر کسی نباید
شریک شد، کسی باید باشد که بفهمد، مثل
کلمه است که میگفت نباید به گوش هر کسی
خواند.
به
گوش اهلش باید خواند.
۲۸ تیر
۹۵
شب
چهاردم شوال
پ.ن:
جالبی
ماه میدانی چیست؟ این که نمیشود ازش
عکس گرفت.
همیشه،
هر عکسی، لکه نوریست در آسمان بیکه
شگفتیاش را منتقل کند.
بازیگوش
است ماه، در میرود از زیر قاعدههای
ما، پنهان میشود پشت ابرها، تن نمیدهد
به خواستههامان.
همینش
لابد جذابترش میکند.
Subscribe to:
Posts (Atom)






