Saturday, March 8, 2014

ملاقات حضورى



"از زندان كه بيرون بيايم
-البته اگر بيرون بيايم-
خواهم ترسيد كه از زنم جدا باشم
خواهم ترسيد كه از دوستانم جدا باشم
خواهم ترسيد كه از كودكانم جدا باشم
خواهم ترسيد كه بيرون نيز زندان ديگرى باشد"

-رضا براهنى، ظل الله شعرهاى زندان

Saturday, February 22, 2014

كلمات به روياى من/ از نو زاده مى شوند


 
اول ها بلد نبودم ببافم، لابد براى همين است كه پسر كه عزيزترين بوده به جز دو سبزبند هيچ دستبند خاصى نداشته هيچ وقت. حالا اما تغيير كرده ام، صبح بيدار مى شوم، اسم كسى توى سرم، خيال مى كنم علاقه مندم به معاشرت.. هى دل تنگ مى شوم، دوست دارم باشد همه اش. بعد معده درد آغاز مى شود؟ نه لزوما، معده درد مال مراحل بعدترى است كه شروع مى كنى به ابراز علاقه... شايد هم معده درد مال روابط پيچيده تر باشد، مال عشق هايى كه از اول خيلى خيلى ناگهانى و عميق اند... اصلا شايد قانون خاصى ندارد، صرفا بايد خوشحال باشم كه اين دفعه معده دردى نيست و من باز رفته ام سراغ كيسه ى نخ ها و نخ هاى شبيه پسر را انتخاب كرده ام.. بعد شروع مى شود، دلبستگى را مى گويم... شايد هم نه، شايد اول شروع شده، آن زيرترهاى وجودم كه بى خبرم ازش، شايد اول همان جاها دلبستگى شروع كرده به ريشه دادن، عميق شدن و بعد هر گره عميق ترش كرده، واقعى ترش كرده... نمى دانم، هميشه درك علت و معلول سخت بوده براى من، درك توالى چيزها، حس ها، اتفاق ها، ايناريتوى ذهنم ترتيب وقايع را به هم مى ريزد، عاشق تدوين به هم ريخته است...
حالا نگاه مى كنم به اين دستبند نيمه كاره و از رنگ هاش خوشحالم، خوشحالم كه رنگ هاى پسر به نظرم اين هاست، خوشحالم كه انقدر متفاوت است با نفر قبلى كه سبز بود و سرمه اى و خاكسترى و هيچ دوستم نداشت اما تا دستبند را ديد مات مانده بود كه: "رنگ هاى من!" و شش ماه بعدتر ديدم كه بسته به دستش و پاره طور، يعنى كه تمام اين مدت به دستش بوده و  هى از سرم گذشت" اگر با من نبودش هيچ ميلى، پس چرا؟" ... راستش يك روزى هم پرسيدم ازش، وقتى همان يك نشانه اميدوارم كرده بود و دستبند مشابهى بافته بودم براش اما همش بى جوابى بود و من اشك اشك و با شماره ى غريبه زنگ زدم و جواب داد و آب پاكى و من غمگين ترين بودم اما پرسيدم، گفتم: اون دستبنده همونه كه من بهت دادم؟ گفت: آره... بعد سكوت كردم و خودش توضيح داد كه نمى دونه چرا، با اينكه آدم دستبند نيست، شايد به خاطر رنگ... شايد به خاطر رنگ ها... شايد
كاش اين دفعه دستبند را به خاطر رنگ ها نبندد...

تايتل از شعرى از سيدعلى صالحى

Monday, January 13, 2014

به قیاس در نگنجی و به وصف درنیایی



پسر هم‌کلاسی‎مان بود، مودب و منزه با شلوار پارچه‌ای و کیف مردانه که در 18 سالگی خنده‌دار می‌نماید خیلی. بهمان می‌گفت خانم فلانی و ما هم به او می‌گفتیم آقای فلانی. تا سال سوم حتا. نِردِ واقعی بود، سر همه‌ی کلاس‌ها نظر می‌داد، چرت نمی‌گفت خیلی و رفرنس زیاد می‌داد و همیشه کتابی کلفت زیر بغلش.مسلمان بود و مارکسیست، ما بهش می‌خندیدیم، چپ‌ها آدم حسابش نمی‌کردند، خودش از بسیجی‌ها بدش می‌آمد.. طفلکی بود، متفاوت و طفلکی. چه شد که دوست شد با ما نمی‌دانم،ما یعنی من و دختر که همیشه با هم بودیم، همه‌ی کلاس‌هامان مشترک بود و همیشه هم‌تحقیقی.. از یک روزی به بعد چشم باز کردم و دیدم پسرک نزدیک شد به دختر، نه برای اینکه دوستش داشت یا چی، دختر شده بود بزرگ‌ترش انگار، حلاّل مشکلاتش، رابطش به دنیای دیگران. هنوز آقای فلانی بود برایمان ولی، گاهی هم فامیلش را صدا می‌زدیم، بدون «آقا». یک روزی ایستاده بودیم توی راهروی دانشکده سه نفری و نمی‌دانم حرف چی بود که یکهو خیلی جدی به من گفت: «یادته باختین راجع به رمان چی می‌گفت؟» من باختین نخوانده بودم، ترمی که انسان‌شناسی ادبیات داشتیم به گریه افتاده بودم شب از بس سخت بود و گذاشتمش کنار و بی‌خیال سوالی شدم که از آن کتاب می‌‍آمد. پسر ادامه داد که: «باختین وقتی می‌خواد رمان رو تعریف کنه، می‌گه نمی‌شه، اول یه سری تعریف ارائه می‌ده اما هی تبصره لازم داره، هی جا نمی‌شه تو تعریف‌ها. بعد می‌گه ویژگی رمان اینه، همین که توی هیچ ظرفی جا نمی‌شه. توی هر ظرفی بذاریش قالب اون ظرف نمی‌شه» من مبهوت مانده بودم حتمن هنوز که ادامه داد: «حکایت توئه، تو هم توی هیچ ظرفی جا نمی‌شی»....
بعدا هم هیچ وقت باختین نخواندم، نفهمیدم اصلا که تعریفش درست بود یا نه، اما همیشه این حرفش یادم ماند. خودش شاید اصلا یادش نیاید که روزی اینجور توصیف کرده من را. من اما همانقدر که تعجب کرده بودم از این توصیف و ناگهانی بودنش، خوشم هم آمده بود.  می‌خواستم از موقتی بودن بنویسم، از همه‌ی نصفه نیمه بودن‌هام، از ادامه ندادن‌هام اما یاد این خاطره افتادم...
 همیشه برای نوشتن از موقتی بودن وقت هست.

photo by Nafise
تایتل از سعدی، خودشیفتگی از من

Friday, December 27, 2013

That's me in the corner/That's me in the spotlight /Losing my religion



لوزینگ مای رلیجن آهنگمان بود، همیشه، توی هر جمعی. لابد از بس که بی‌اعتقاد بودیم، از بس که ایمان‌مان را به همه چیز از دست داده بودیم توی این سال‌ها، از بس که چیزی ازمان نمانده بود جز بند سبزی بر دست که آن را هم بارها با شک نگاه کرده بودیم و از خودمان پرسیده بودیم: «چرا بازش نمی‌کنم؟». خیلی عمیق و با حس هم زمزمه می‌کردیم باهاش، انگار که همه‌ی خاطراتمان رژه بروند جلوی چشم‌ها...
آن روز عصبانی و کلافه بودم، بی‌دلیل. قرار بود پسر را ببینم بعد مدت‌ها و جواب سمس نمی‌داد و من می‌چرخیدم دور خود که بروم سمت خانه بعد کار یا جایی منتظر شوم، می‌دانستم خانه اگر بروم حال بیرون آمدنم نیست. ساز توی خانه منتظرم بود، دلم توی خیابان منتظر پسر.. زنگ زدم و گفت دانشکده است و من می‌دانستم که نه به سخنرانی می‌رسم و نه به دیدن استاد اما راه افتادم سمت دانشکده. گفت اگر شلوغ بود خبرش کنم که عوض کنیم برنامه را. شلوغ بود، ترافیک گه. انقدر که از سر تخت طاووس را پیاده رفتم تا پل گیشا، اما زنگ نزدم. آی.پاد را گذاشتم روی پلی‌لیست «بند350 » که شافل شود. سی.دی‌شان غم‌انگیز نیست. اولین روزی که سی.دی را دادند دستم با ترس و لرز کردمش توی ضبط ماشین، توی راه مهمانی بودیم و ترسیدم که بغضم بگیرد از صدایی که از آن طرف میله‌ها قرار است بیاید. ترس عجیبی بود در وجودم که نکند صدای رفیقم را بعد یک سال نشناسم. غافلگیر شدم ولی. روی سی.دی با خط کسی که نمی‌شناسم نوشته: «مجموعه موسیقی، تئاتر، شعر/ زندان اوین-بند 350/ سال 91-92». اما توی سی.دی خبری از سر اومد زمستون نیست حتا، با آهنگی از فرانک سیناترا شروع می‌شود. کنسرتی واقعی است و ساز دارد و صدابردار، گیتار دارد و تار  و آن‌ها جدی جدی موسیقی می‌نوازند برایت و آدم خوشحال می‌شود، نه فقط چون این صدا از پشت میله‌ها می‌آید، چون این صدا خوب است.
آن روز ِ بی‌حوصلگی ولی شافل آی.پاد یکهو رفت روی لوزینگ مای رلیجن، کسی خیلی تندتر از ورژن آر.ای.ام لوزینگ مای رلیجن را می‌خواند، کسی از پشت میله‌ها... و اشک‌های من می‌چکید روی پیاده‌روهای اتوبان کردستان...فکر می‌کردم چه غم‌انگیز است که چهار سال، سه سال، دو سال، شش ماه آن تو باشی و ایمانت را از دست بدهی... فکر می‌کردم چقدر هراسناک است شب‌هایی که با خودشان فکر می‌کنند: «ارزشش را داشت؟... ارزشش را داشت که جوانی‌مان را بگذاریم؟ ...برای که؟... برای چه؟» و قدم برمی‌داشتم تند تند شاید که خشمم را سر این خیابان‌ها خالی کنم، همین خیابان‌ها که بهمان خیانت کردند. همین خیابان‌ها که پناهمان دادند. همین خیابان‌ها که امیدوارمان کردند/امیدمان را ازمان گرفتند.

پ.ن:
امروز سالگرد عاشورای 88 است.


Wednesday, December 18, 2013

ما فقط دویدن بودیم/ و با نعل‌های خاکی اسپورت/ از گلوی گرفته‌ی کوچه‌ها بیرون زدیم


1- اواخر مهر 88 بود، هنوز بیست روز از دانشجو بودنم نگذشته بود، ترم اولی ِ پرشور و پررو
هزار بار برایتان تعریف کرده‌ام لابد، اینکه نشسته بودیم روی پله با هم‌کلاسی و پسر رد شد و سوال احمقانه‌ی من و آشنایی مان و اینکه چطور آویزانشان شدیم سه نفری و رفتیم دانشکده‌ی فنی و داد زدیم سر وزیر ارشاد سابق و دلمان چقدر خنک شد...
وزیر سابق ارشاد هیچ وقت نمی‌فهمد که انقدر موثر بوده در زندگی من
که زندگی‌م تقسیم می‌شود به قبل از داد کشیدن بر سر او و بعدش
آن روز آل استارهای تقلبی بلند و سرمه‌ای پام بود، از یک جایی به بعد یکی‌شان شروع کرد پشت پام را زدن، کدام پا را یادم نیست
بعدتر جدا شدم از بچه‌ها و دویدم تا مترو و هفت تیر که برسم به خواهره، قرار مسخره‌ای داشتیم با آدم بی‌ربطی
یادم هست که وسط دویدن‌ها ایستادم و کش موی سبز را خریدم برای پسر که موهاش بلند بود
(این مقدمه‌ای بود برای دلبستگی‌ بعدی؟ لابد...)
و یادم هست که لنگ می‌زدم انقدر کفش اذیت می‌کرد
بعدتر هیچ وقت پام را نزدند کفش‌ها

2-اواخر مهر 92 عزمم را جزم کردم برای پی‌گیری کارهای فارغ التحصیلی
کتونی‌های سرمه‌ای دیگری پام بود این بار
رفتم پنجاه تومنی که با کتابخانه‌ی مرکزی تسویه کنم
راهم را کج کردم، ایستادم دم سر در، خیره شدم به سر دری که هیچ وقت برایم مهم نبوده و فهمیدم چقدر وابسته شده‌ام، چقدر دلتنگ خواهم شد، چقدر به این دوره از زندگیم چسبیده‌ام
همان جا بود یا دیرتر که فهمیدم کفشم پای چپم را می‌زند؟
کفش‌ها تازه بود، نه آنقدری که از نویی اذیت کند و نه آنقدری که از کهنگی
اما تمام روز که می‌دویدم دنبال کارها پام را زد
همه‌ی مدارک را جمع کردم و دادم دست مرد، گفت: کارت دانشجویی
چقدر دلم می‌خواست کارتم را نمی‌دادم
گذاشتمش کنار بقیه‌ی وسایل، گفت: برو به سلامت
پرسیدم: تمام شد؟
سر تکان داد که بعله، مدرک موقت را پست می‌کنند در خانه...
شب تاول بزرگی پشت پای چپ بود

3- "از مراسم تدفین باز می‌گردم
کفش به پایم تنگی می‌کند"
-عباس کیارستمی



Monday, September 9, 2013

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد...


پاییز پارسال بود، رفیقمان هنوز آزاد بود، یادم هست که این خاطره را برایش تعریف کرده‌ام... سه روز پیش پانزدهم ماه بود، من باز نشستم با انگشت‌هایم نبودنش را شمردم، شد 10 ماه، از آن ‌طرف اگر بشمرم راحت‌تر است، که بگم 15 آبان تا 15 مهر، 15 مهر تا 15 شهریور و بعد دو ماه را کم کنم از 12 ، اما من نمی‌خواهم راحت‌تر باشد، اتفاقا می‌خواهم طول بکشد، که تمام ماه‌ها را همین‌جور یکی یکی بشمرم که یادم نرود... شما لابد خسته‌اید از من که دوری و نزدیکی خاطرات مربوط می‌شود به آزاد یا دربند بودن او، من اما از خودم دل‌آزرده‌ام، گاهی نگاه می‌کنم به خودم و فکر می‌کنم چقدر فراموشش کرده‌ام، چقدر یادم رفته که رفیقم در بند است... خاطره را می‌گفتم؛ پاییز پارسال بود که یک روزی باران آمده و همسایه روزنامه انداخته بود دم در که گل و لای را نیاوریم با خودمان توی خانه... من از نمی‌دانم کجا آمده بودم خانه نشسته بودم پای تلویزیون و  هیچ کانال خبری چک نکرده بودم، فیلم مزخرفی می‌دیدم لابد از یکی از ام.بی.سی‌ها... بعد زنگ در را زدند، در را که باز کردم برادرک روزنامه را گرفته بود سمت من و لبخند به پهنای صورتش نشسته بود، من مبهوت ِ روزنامه مغزم از کار افتاده بود، بزرگ تیتر زده بودند: "اجتماع 40 هزار نفره استقبال از میرحسین" .... برای سی ثانیه من خوشبخت‌ترین آدم روی زمین بودم، با این فکر که میرحسین آزاد شده و رفته برای سخنرانی، سوالم این بود که چرا خبر نشده‌ام پس؟ یک لحظه هم به ذهنم نرسید  که کی این اتفاق‌ افتاده که روزنامه هم درآمده و من بی‌خبر... بعد چشمم خورد به 50 تومن ِ گوشه‌ی سمت راست...50 تومن... هیچ روزنامه‌ای در سال 91  پنجاه تومن نبود...بعد خط پایین را خواندم: 17 خرداد 88...
من بغضم گرفته بود از آن سی ثانیه که شعله‌ی امید گرمم کرده بود، برادرک حالم را نمی‌فهمید، نخواسته بود سر کارم بگذارد، فکر نکرده بود انقدر احمقم که فکر کنم روزنامه جدید است، صرفا ذوق روزنامه‌ی قدیمی را کرده بود و اینکه نجاتش داده از کفش‌تمیزکن بودن...
حالا روزنامه از همان روزها جلوی میز تحریرم است، مدت‌ها بعد دیدم زیر عکس میر نوشته: "تماس با میرحسین:8393"... گاهی که دلم تنگ می‌شود زنگ می‌زنم و همیشه به جای صدای "شماره مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد" انتظار شنیدن صدای خودش را دارم...
پ.ن:تلویزیون شادی مردم توکیو  از انتخاب شدنشان برای المپیکرا نشان می‌داد، پسر گریه می‌کرد از خوشحالی و با هیجان سرش را تکان می‌داد،گفتم: "من برای هیچ چیز انقدر شاد نمی‌شم"... توی ذهنم اومد: برای آزادی میرحسین چی؟ ... برادرک پرسید: "برای هیچ چیز؟ حتا برای آزادی میرحسین؟"

Friday, July 12, 2013

Maybe I'm still hurting, I can't turn the other cheek


پنج/شش ماه گذشته، یک زمانی هم بود که فکر می‌کردم هیچ دوام نخواهم آورد این همه ماه را، بعد دیدم می‌شود...اصلا هر چه را که فکر می‌کنی دوام نمی‌آوری، می‌آوری... مگر چهار سال را دوام نیاوردیم؟ مگر همین هشت ماه را که او زندانی است دوام نیاورده‌ایم؟ مگر همه‌ی این گشت ارشادها و توهین‌ها و تحقیرها را دوام نیاوردیم این سال‌ها؟... حالا پنج/شش ماه گذشته و من با خودم صحبت کرده‌ام، منطقی..کم‌پیش می‌آید که بنشینم و منطقی به حرف‌های خودم گوش بدهم. شبی که «گذشته» را دیدم ولی منطقی بودم، همان موقع که خوابم نمی‌برد و هی غلت غلت و دیالوگ‌ها که تکرار می‌شد و هی توی سرم می‌آمد: «اوبلی!» و او که می‌گفت:«اُن پُ؟» و زیرنویس می‌کرد که: می‌شه؟ من اما اگر بودم می‌نوشتم: می‌تونیم؟ که شدن و توانستن زمین تا آسمان فرق می‌کنند، که  خیلی چیزهای گذشته فراموش می‌شوند اما ما توانا بوده‌ایم به این فراموشی؟ اگر توانا بوده‌ایم که چرا هی می‌چسبند بیخ خر آدم بعضی چیزها و ناغافل خراب می‌شوند بر سرت؟... بعد همین‌جور که فکر می‌کردم هی آن دیالوگه توی سرم تکرار می‌شد که دختره توی خیابان خیلی بی‌هوا رو کرد به علی مصفا که: «می‌دونی چرا از این یارو خوشش میاد؟ چون شبیه توئه!...» بعد این از مغزم بیرون نرفت که چرا هیچ وقت این‌جور بهش نگاه نکرده‌ام؟ چرا همیشه فکر کرده‌ام که کلا از یک مدل قیافه‌ای خوشم می‌آید و این ذاتی‌ است لابد، چرا فکر نکرده‌بودم که نکند همیشه دنبال همان اصلی‌ئه‌ام در همه‌ی آدم‌ها...همان که انگار بریدن ازش نتوانم...که نبودنش قابل تصور نیست... بعد آوار فرو ریخت، مدت‌ها بود که فکر می‌کردم عشق احمقانه‌ی بی‌دلیلی بوده که زمستان گرفتارش شدم و بعد تمام. اما یکهو دیدم که چقدر غیرمنطقی می‌تواند باشد این دوست داشتن، که مگر نه اینکه من این آدم را سال‌ها بوده که می‌شناختم و حتا یک هفته قبل از آن شب هم وحشت کرده‌ام از تنها بودن باهاش توی ماشین و سکوتی که حاکم می‌شود، از بس که غریبه بوده به نظرم و میلی هم نداشته‌ام به معاشرت بیشتر... خلاصه که نشستم  شرایط آن موقع را یادآوری کردم به خودم و پازل را چیدم و تهش نتیجه این شد که اصلا من این آدم را دوست نداشته‌ام و همش توهم... وقتی آدمه دور است این نتیجه‌ها راحت‌ترین‌اند، آدم با خودش حل می‌کند مسائل را اما بعد باید منتظر اولین برخورد بماند، منتظر واکنش تنش، ذهنش...ء
همین‌طور خوش بودم که یک روزی تصمیم گرفتم خواهش کنم کتابی بیاورد برایم از فرنگ (لابد که ناخودآگاهم می‌خواست از چند و چون آمدنش خبر شود)، دیر بود ولی و او رسیده بود به این شهر که تابستان باز تبدیل می‌شود به کاروانسرا و هی خارجی‌ها و من تابش را ندارم جدی... بعد من هی نشستم با خودم صحبت کردم که: بابا دختر جان، تو مگر سنگ‌هات را وانکندی با خودت؟ اصلا یک بار می‌بینیش و بعد هم تمام...بعد یک شب خواب دیدم که توی مهمونی آمد از دری بیرون و خودش نبود اما من فهمیدم که اوست و یک جور عجیب و خوش‌برخوردی سلام و علیک کرد و حتا اشاره‌ای هم کرد به مسیج فیس‌بوک و بعد نمی‌دانم چرا بحث رسید به زمستان که او اینجا بود و من گفتم که تموم شد حس‌هام نسبت به او و اشتباه بوده، که خندید و گفت: آفرین، بابا آخه این چه حرفایی بود می‌زدی؟...بعد...بعد خیلی صمیمی هم را بغل کردیم و بوسیدیم، حتا توی خواب هم فکر می‌کردم که: پس همه‌ی حرف‌ها کشک بود؟
حالا... حالا ترس روبرو شدن و این حالی که می‌خواهی ایگنور کنی که فکر می‌کنی می‌بینیش اما نمی‌آید...همین حالی که هی منتظری کسی حرفی بزند ازش و سعی می‌کنی نپرسی از کسی و بعد نمی‌آید و تو آرام آرام در خودت فرو می‌روی و هیچ تماسی نمی‌گیری و فکر می‌کنی، فکر می‌کنی، فکر می‌کنی...