Tuesday, August 10, 2010

کتابی که من می‌نویسم، نوک سوزنی را تیز نمی‌کند...من باید عوض می‌شدم و شده‌ام

چیزی که در مورد یک کتاب خیلی حال می‌ده اینه که وقتی آدم خوندن کتاب رو تموم می‌کنه دوس داشته باشه که نویسنده‌ش دوست
صمیمی‌ش باشه و بتونه هر موقع دوس داره یه زنگی بهش بزنه. گرچه این اتفاق تو واقعیت خیلی هم ممکن نیست

ناتور دشت-جی.دی سلینجر- محمد نجفی
.....
همان روزی بود که ما ولو خونه‌ی دایی که مال ما شده بود جدیدا
(روزی که یاشار را گرفتند( حالا ۷ سال زندان گرفته، درکی داری از عدد ۷؟ برای یاشار؟ من ندارم
و دخترک داشت برامان از خاطرات کوی و حمله می‌گفت
از ماجرای امیر و طبقه منفی چهار وزارت کشور و اینکه چطور در رفته
و کتاب کوچک جیبی ،که از کتابخونه‌ی دایی پیدا شده بود، روی میز
و من شوق داشتم که برم خونه و بخونمش
....
هی با آدمها از آن کتاب کوچک حرف می‌زنم
از سایه‌ی خدا
از مقدمه اش، از شعرها که گاهی چه تلخ
نیمی‌اش اشعار خوبی هم نیست حتا
اما درد دارد، سخت است
کسی نخوانده، آدمهای کمی حداقل
من شروع می‌کنم به تایپ کردن، کم‌کم، ذره ذره
اما می‌نویسمش که آدمها بخوانند، بدانند که شاه که بوده و چطور
بدانند که احتمالا در زندان‌های حالا چه می‌گذرد
بدانند که آدم‌های امروز دیروز چه بوده‌اند
....
عید شده
من هنوز در حال نوشتنم
آدم‌های مختلف هی می‌پرسن که آیا تی.وی را دیده‌ای
و من با هیجان می‌گم که نه اما گویا نویسنده‌ آمده بوده آنجا
بعد همه متعجب می‌شوند چرا که منظورشان دوستان مزقونچی بود و من هی فراموش می‌کردم
.....
خیلی مسخره خواهره دعوت می‌شود یک مهمانی نزدیک نزدیک خانه
من نرفته‌ام
فردا صبح می‌شنوم که آقای پسر نویسنده آنجا
و هی غر که می‌گفتی می آمدم خب من هم
از فکر پسر نویسنده‌ی محبوب هیجان زده‌ام کاملا
از فکر کتابی که شاید امضا کند آقای نویسنده برای من
هر اتفاقی بیفتد من باز سلبریتی دوستم و پسر افراد مشهور را دوست گرفتن انگار که یک سنت خانوادگی
......
روزهای بعدتری‌ است که خواهره می‌آید خانه
و سایه‌ی خدا دستش است
منتها جیبی که نیست هیچ،خیلی هم بزرگ است و آبی و چاپ آمریکا
و می‌گوید که پسر نویسنده داده‌اش به ما
امضا ندارد البت
امضا دار خواهد شد آیا؟
....
روزی از روزهای گرم تابستان است
که تمام می‌شود
انگار که خودم نوشته باشمش
شادمان خیلی زیاد
تند تند نامه‌ای می‌نویسم برای آقای نویسنده
ای-میل را از پسرش می‌گیرم
سعی کرده‌ام زیبا بنویسم
نامه نوشتن برای یک نویسنده سخت است می‌دانی؟
....
انتظار، انتظار و انتظار
هیچ جوابی نمی آید
من فکر می‌کنم که شاید یاهو و اسپم و هزار کوفت دیگر
مسیج فیس بوک می‌گذارم که: یعنی ارزش جواب نداشتم؟
دوباره نامه را می‌فرستم
و بعد...
کاش نفرستاده بودم از اول
شما شعر «طمع از راه درش کرد/بیچاره و منترش کرد» را بلدید؟
حالا این شعر من است
طمع کردم که: نامه می‌نویسم و او چیزکی زیبا می‌نویسد برای من
و من می‌اندازمش اول کتاب و شروع می‌کنیم به پخش کردنش
همان‌طور که پی.دی.اف کتاب‌های دیگر به دستمان رسید و خواندیم
مگر نه اینکه کتاب برای خوانده شدن است و آدم باید تلاش کند که کتاب‌های ممنوعه را برساند به دست دیگران؟
اما نه، اما نه
خوش خیال که منم
سیل نامه‌ها روان شد از قاره‌ای دیگر که:
دخترک احمق تو کپی رایت نمی‌فهمی؟ خودم چلاق بودم مگر؟
کتاب را جایی نمی‌گذاری و کتاب من را که پسر خنگم داده به تو پس می‌دهی
نامه‌ها با این ادبیات نبود البت
اما مضمون دقیقا همین بود
و این ادبیات پنهان در زیرش
اولش اشک آلود شدم
به یاد تمام لحظه‌هایی که نشسته و تایپ کرده و کمرم خشک شده بود
بعد قضیه خنده‌دار شد
نویسنده از چشم افتاد
و تلخی ماجرا هست همچنان
بی ادب شدم در نامه های آخر
کتاب را هم دو روز بعد بردم پس دادم
نکوبیدم تو کله‌ی پسر
دادم دستش، گفتم: لابد اینجور صلاح دونستن
یعنی دقیقا از این جمله‌ها که وقت ناچاری می‌گی
انگار که بگم: قسمت بود دیگه
یعنی که بی‌معنی
یعنی که من چقدر گاهی دلم خواسته بود با این مرد بشینم چایی بخورم و از الان بگم و از قدیم بشنوم
یعنی که چقدر واقعا تو واقعیت ممکن نیست
اینو سلینجر می‌دونسته چون خودشم گه بوده گویا
البته که نباید به حرف مردم اطمینان کرد
منظور اینه که تا این آدما هستن حداقل پشت سر این گلستان بدبخت نگیم بداخلاق


تایتل هم از همان کتاب است، آقای نویسنده فرمودندکه نقل یکی دو شعر اشکال ندارد، حساب بانکی را البته اگر بدهند پول همین چند تاتیل زندگی را می‌فرستیم که آن دنیا سر پل جواب ایشان و کپی‌رایت دامنمان را نگیرد

Wednesday, July 21, 2010

و درد عریان، تندروار، در کهکشان سنگین تنش، از آفاق تا آفاق


عمل
عمل
عمل
من نمی‌خوام عمل کنم
هر چند که قبلا هم
هر چند که بدونم عملی آسون
می‌گم: می‌دونی تا چند وقت نمی‌تونم..؟
لوسم می‌کنه که: چرا، آروم نازش می‌کنم، بوسش می‌کنم و خوب می‌شه
چرا انقدر می‌خوام که لوسم کنن؟؟
...
می‌دونم که چه بلایی قراره سرم بیاد
قبلش تمام لحظه‌ها رو یادآوری می‌کنم
از لحظه‌ی بی‌حسی دردناک
و خون که می‌چکه پایین و پایین‌تر تنم حس داره
و دستمال‌های خونی
و من که صحنه را از انعکاس در عینک دکتر دنبال می‌کنم
و خون
خون
خون
مگه من چقدر خون دارم؟ اونم تمیز؟
فکر می‌کنم آیا هیچ حسی دارد این دکتر نسبت به من؟
که مرد است و این قسمت زنانه
بعد می‌بینم در چشمانش که نه
که من حالا فقط قسمتی از تنی هستم، هویت ندارم
پارچه که دایره ایش سوراخ است هویت انسانی‌ام را از بین برده
برای او حالا من فقط تکه‌ای گوشت هستم که باید پاره و سپس کاویده شود
حتا حرفی هم نمی‌زند با من
فقط اول و آخر
و من را تنها می‌گذرد با حجم زیادی خون که باید تمیز کنم
و من رو در رو می‌شوم با خونی که از دست داده‌ام
همینه که سیاهی می‌ره چشم‌ها
و شانس می‌آرم که خودم رو می‌رسونم تا صندلی و بعد همه چیز سیاه سیاه و داغی تن
و بعد سٍرُم است و بی‌فشاری و خدایا من چرا انقدر ضعیفم؟
اما کلی با برادره می‌خندیم
و این‌بار فراموش شده که نیستم هیچ، هی هم حالم را می‌پرسد
و من چه می‌خواهمش
بغلش را
گرمای انسانی لازم دارم
پتوی کلفت روم اما یخ یخ هستم
....
نشستم گوشه‌ی خیابون که بیاد
ساعت چهاره و می‌خوام ناهار بخورم
فکر می‌کنم که چی دلم می‌خواد؟
گرما گرسنگی رو محو می‌کنه
فقط دلم می‌خواد یه دل سیر گریه کنم
خودم هم نمی‌دونم چرا
کار جدیدم رو دوست ندارم، از زندگی کارمندی متنفرم اما یه ماه رو می‌شه تحمل کرد
برای پول فقط
درد ندارم اما خسته ام
و اشک دارم
اشک
.....
آقای کلهر می‌نوازد
هوا گرم و صدای ساز او و خودش...
و او که کنار من نشسته
از صدای ساز است یا چه‌چه ناجور آقای خواننده که یکهو تن من یخ می‌کند و موهای بدن سیخ
و عرق نشسته روی تنم
بعد هی سرما و گرما
و فکر می‌کنم که: می‌میرم امشب آیا؟
نمی‌خوام بفهمه که حالم بده
هی می‌گم خوبم اما نه..نیستم
چرا ولی؟
......
ورم
درد
ترس
کار مزخرف و کلاب ساندویچ مسخره تو خیابون گرم،تنهایی
نتونستم خودمو راضی کنم تنها برم تو چلوکبابی داغون
هوا گرم بود و من باز یادم رفته بود گرسنگی رو
بعد هی ساکسیفون سنگین بود روی دوشم
و خستگی
و قیافه ی درب و داغونم پیش پیتر
و بی نفسی
و فهمیدم که چه تن بدبختی دارم
....
می‌شینم تو ماشین بابا و اعلام که باید برم دکتر به خاطر ورم
چرا ازم نمی‌پرسه که درد دارم یا نه؟
من اشک دارم
و پیش خانوم دکتر
همین‌جور زر می‌زنم
می‌گه: درد داری؟
می‌گم: نه زیاد اما خسته ام
خسته‌ام دیگه
و هی گریه می‌کنم
و امیر علی کوچک رو می‌خوام بدزدم از تو مطب
از بس که این بچه‌ی یک سال و ده ماهه می‌تواند حال من را خوب کند
هیچ موجود زنده‌ای از صبح آنقدر حالم را خوب نکرده
.....
خانه نشین شدم امروز را
اصلا این چه شانسی است که درست فردای عمل کار گیر بیاوری
و هی نشسته پای کامپیوتر
و همه‌ي آسانسورهای شهر خراب
حالا خون‌ریزی ماهانه را هم اضافه کن
که امروز یکهو شروع شد
....
تنتان را آیا با من عوض می کنید؟!ء

Monday, July 5, 2010

When do you think it will all become clear? ‘Cause I’m being taken over by the fear

تابستان حالا جدی ٍِ جدی است
با این گرمای‌ خفقان‌آور
و سخت‌گیری‌های دوباره‌ی آن‌ها
چرا نمی‌گذارید ما راحت باشیم؟
فصل گرم باعث می‌شود حشرتان بزند بالا؟

همش مانتو سرمه‌ای را تنم می‌کنم و آن یکی راه راه آبی‌طوره را
ترس دارم از خیابان
لباس‌های سبز ممنوع شده‌ان کلا
حالا هی به من بگو ترسو وقتی می‌گم با شال سبزم نمی‌رم انقلاب تنهایی
می‌بینی که جلوی ماشین را گرفتند آن روز
و گفتند روسری آن بالا‌ها افتاده پایین
لغزیده لحظه‌ای روی شانه لابد
و موها...
زیر شکمتان باد کرده‌ بود آقای حاجی؟ چرا پس؟
روسری سبز من که به سرم و موهام را کامل پوشانده آزارتان داده
یا ماشین شاسی‌بلند و دختر راننده و رنگ به طور کلی؟
زن نباید بالاتر باشد از شما نه؟!
باورم نمی‌شود تا چه حد ترسو ام
تا چه حد همین چیزهای کوچک موثر است در زندگی
می‌دانی تا به حال چند بار خواب گشت ارشاد دیده‌ام؟
می‌دانی همیشه دارم التماس می‌کنم در خواب به آدم هایی که ازشون نفرت دارم و این سخت است
خدایا سخت است
نهایت تحقیر انگار
اینکه توی خواب باید التماس کنی

دستم رو می‌گیره توی ماشین
می‌گم: پلیس نامحسوس!
می‌گم: چطور ما زندگی می‌کردیم تا به حال؟ چطور گیر نیفتادیم تا به حال؟ چه می‌کردن با ما اگه گیر می‌افتادیم؟
حتا نمی‌تونم برای کسی تعریف کنم

پلیس نامحسوس، پلیس نامحسوس، پلیس نامحسوس
ده بار که این کلمه را پشت هم تکرار کنی می‌فهمی چه ترسناک است زندگی
می‌فهمی که رنگ‌هام چرا دارد کم‌کم گم می‌شود
می‌فهمی که چرا هی با اضطراب از دخترها می‌خوام روسری را سرشان کنند، بکشند جلو

امروز هی می‌خواستم برم پیش استاد محترم
بگم: چرا پا شدی آمدی اینجا؟ که دو واحد در ترم بدهند بهت و بدرفتاری؟
تو که جور در نمی‌ایی با این زندگی
کوچک‌ترین چیزها که اصلا به چشم‌ ما نمی‌آید آزارت می‌دهد
تو که رنگ دوست داری
و لباس‌های من را
می‌خواستم برم و بگم که رنگ‌هام دارن محو می‌شن و به همراهشون من
چرا حداقل حد و مرز حجاب این مملکت را تعیین نمی‌کنند؟
برم و بگم شما هم که زنی‌اید
و اینجا زن بودن سخت‌تر است
نرفتم اما، نخواستم ناله کنم
من هم خوب می‌دانم که آدمهایی هستند با زندگی‌های بسیار بدتر، می‌دانم، می‌دانم

خواهره می‌گه راست می‌گن فعالین حقوق زنان که همه چی از حجاب اجباری شروع می شه
که وقتی به شخصی‌ترین چیز زندگی آدم گیر می‌دن به همه چی می‌تونن
دارم متقاعد می‌شم کم‌کم
راست می‌گن به گمانم
من مشکلم این است که چرا بعضی آدم‌ها اینجوری؟
چرا می‌خواهند دخالت کنند در همه چیز؟ اعتقاد؟
وقتی رکن مهم دینی امر به معروف و نهی از منکر است
این یعنی فضولی در کار همه دیگه
یعنی که اساس مشکل شاید آنجاست
چرا مسلمانید؟


Wednesday, June 16, 2010

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم، ولی دل به پاییز نسپرده ایم

یکم.
بیست و یک خرداد۱۳۸۹، ساعت ۲۲
اس.ام.اس می زنم به پسر همسایه بالایی که: کجایی؟ الله اکبر بگو! نیم ساعت بعد زنگ می زنه و می گه خونه نبوده، از خیابون میگه و هر چهارراه که یک گشت. می گه:" ترسیدن! از الان آماده ان! "منم می ترسم ولی
می گه که کاری نداشتن بهش با وجود دست بند سبز، یادم میاد یه نخ باریکی رو زیر ساعت ، میگم:" اون که باریکه خیلی و تازه سوار ماشین بودی". میگه: "نه اتفاقا، اون یکی دستم یه بند کلفت سبزه!" بعدتر همش به حرف در مورد فردا و اینکه چه باید کرد می گذره و من که التماس می کنم فردا دستبندهاش رو باز کنه، می گم ارزش نداره، اینکه بگیرنش یا کتک بخوره، به خاطر ۱۰ سانت پارچه. و اون دردناک ترین حرف رو میزنه، میگه: فکر می کنی برام مهمه؟ اگه بود که تو این یک سال بازش می کردم

دو هفته مانده به انتخابات ۱۳۸۸
بعد از مدت ها بی خبری اس.ام.اس می زنم به پسر همسایه که: "رای بده!" یادم هست که ۴ سال قبل رای نداد و من آن موقع حتا به سن رای دهی هم نرسیده بودم. جواب نمی دهد. فرداش باز اس.ام.اس می زنم:" رای بده!" جواب می ده که رای میده و به موسوی و خانواده اش رو هم قانع کرده که بعد سال ها برن رای بدن و بهتره دست از سرش بردارم. دست برداشتم، خوشحال بودم که این آدمی که هیچ براش مهم نبود سرنوشت این کشور، رای میده و تبلیغ هم می کنه

بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۸
شب ریختن دم خونه، آدم هایی با کلاه کاسکت و موتور و چماق، حمله کردن به درهای پارکینگ های کوچه، مردای همسایه از پشت در رو نگه داشتن که باز نشه و بریزن تو، عربده می کشن و من از طبقه ی ششم دارم میلرزم.
فرداش پسرهمسایه رو میبینم، لباس مشکی پوشیده که بره تظاهرات. یک حرفهایی هست، از این که ممکنه خطرناک باشه، من که کلا منع شدم از بیرون رفتن به خاطر کنکور لعنتی.
من نگرانم براشون اما برمیگردن و قیافه هاشون شبیه پیروزان میدان نبرده و من شادم

دوم.
هی داریم به ۲۲ خرداد۱۳۸۹ نزدیک تر میشیم
من ترس برم داشته، از خیلی وقت پیش. می گم: برای من مهم نیست که اتفاقی بیفته برام فقط نگران خانواده ام هستم، می دونم چقدر سخته براشون.
و یاد تاسوعا می افتم و بابا که مرز سکته بود وقتی مرد با باتوم نزدیک من و خواهرم شد و من هیچی یادم نیست دیگه. یعنی همش تبدیل شده به چند تا عکس، از بس که ترسیده بودم. باتوم رو یادمه که بالای صورتم بود و صدایی نعره میزد:موبایلت رو بده و من اصلا نمی فهمیدم چرا (آخه موبایلم کلا تو جیبم بود و اصلا فیلم و عکس نمی تونه بگیره) و پریدم توی ماشین و پلاک ماشینمون که تو دسته آقاهه بود و بعد که بابا همین جور می روند تو اتوبان و من نگران بودم که به کجا خواهیم رسید؟
عاشورا اجازه ی خروج نداشتیم ، بابا سرگردون دور خودش می چرخید توی خونه، هیچ وقت اندازه ی تاسوعا نزدیک نشده بود به این جریانات، هی با خودش فکر میکرد اگه دخترهاش رو می زدن و بعد می نداختن توی ماشین و میبردن چی میشد. دلش می خواست از همه چی انصراف بده و من این رو خوب می فهمم، باهامون حرف زد که دست برداریم اما دست خودمون نیست.داشتیم دیوانه می شدیم تو خونه . از بی خبری و خبرهای گاه گاه که بد بود همه
چقدر فرداهاش خجالت می کشیدن از آدمهایی که اون روز سختی کشیده بودن و من شریک این رنج نشده بودم. انگار وظیفه ایم رو انجام نداده بودم

سوم.
بیست و دو خرداد ۱۳۸۹
نشستیم تو بوفه ی دانشکده، همه ی نگاه ها پرسان که چه کنیم؟ بریم؟ تا اون موقع کسی نیرو ندیده تو خیابون و این ترسناک تر از اینه که مستقر شده باشن. این یعنی غیر قابل پیش بینیه همه چیز. یکی از پسرها می گه که باید بره، میگه دست خودش نیست، همیشه بوده باید بره!
و این باید رو یه جوری می گه که من نه نیاز دارم به توضیح اضافه ای و نه می تونم منعش کنم، فقط هر بار که می بینمش می گم: "مواظب باش!" و شب که می فهمم سالمه از طریق اینترنت، شادم واقعا

چهارم
بیست و دو خرداد ۱۳۸۹
مادرٍ دختر از شهری دیگر برای بار سوم از صبح زنگ زده که:" چه خبر؟" و او عصبانی می گه که تو سایت نشستیم و هیچ خبری نیست. حالت هایی که امکان داره پیش بیاد رو می گه به مامانش، انگار که درس احتمال. یکی از حالت ها اینه: "من میمیرم و تو ناراحت میشی و من خوشحال..."
بعد من غم دنیا روی دلمه، چه کردید با ما که این جمله باید از زبون یه دختر ۲۱ساله در بیاد؟چه کردید که من ۱۹ ساله باید بگم فقط نگران خانواده ام هستم وگرنه ترسی نیست از مردن؟چه کردید که پسر ۲۱ساله ای باید داد کشیدن را اینجور وظیفه ی خود بداند؟ چه کردید که ۲۲ ساله های بی علاقه به مملکت را این طور جان بر کف کرده اید در راستای دفاع از مردم کشورشان؟چطور کاری را کردید که صدام ٍِدشمن خارجی سالها پیش وقتی این نسل هنوز به دنیا نیامده بود با پدرانشان کرد؟
چه کردید؟

پنجم
بیست خرداد ۱۳۸۹
خواهره رفته بود گیشا برای یک قرار کاری، بعد همین جور پلیس دیده بود به صورت آماده باش که زنگ زد به من:"مراقب باش اگه رفتی بیرون." راننده ی تاکسی گفته بود:" مجبورید انقدر ظلم کنید که انقدر بترسید؟
حالا من از شما می پرسم ای آقایان:
مجبورید انقدر ظلم کنید که انقدر بترسید؟ ما بچه های همین مملکتیم، سلاح هم نداریم...هیچ نداریم...با بند سبز هم نمی شود کسی را خفه کرد... هیچ نداریم که جلیقه های ضد گلوله ی شما دفعشان کند، مگر اینکه قلبتان را نگه داشته باشید آن زیر که هیچ نفهمد، مگر اینکه چشم هاتان را ببندد، گوشهاتان را کر کند
سلاح ما الله اکبر ماست که آن را هم سعی دارید بگیرید ازمان با دستگیری های شبانه، با چشم های غمگین نترس مان چه خواهید کرد؟با جوان هایی که در این یکسال تبدیل شده اند به مبارزین کارکشته چه خواهید کرد؟

Tuesday, June 1, 2010

If happy little bluebirds fly Beyond the rainbow, Why, oh why can't I?

بعد یک روزی من شروع کردم برای خودم عمو پیدا کردن
اول چون آدم هایی بودن بزرگ سال تر که دوست من
و من روی آن را نداشتم که به اسم صداشان بزنم
بعد بعضی ها بودند با فاصله سنی های زیاد
و من بهشان می گفتم عمو که یادشان نرود این فاصله ی سنی را
که حواسشان باشد ربطی ندارند به من/ که ربطی پیدا نخواهند کرد
( شکست محض بودند این عموها البت)
حالا انگار باید یک دسته ی دیگر اضافه کنیم
دسته ای که من باید یادم باشد اینها کلی سال بزرگ تر
دسته ای که نکند من خطرناک باشم براشون
...
دارم این چرت ها رو به دختر می گم
می گه: اگه یکی همسن ات باشه و بی ربط و خودش فکر کنه که باربط باید چی بگی بهش
می گم: باید بگی: برو گمشو!
می خندیم
......
صبح یکشنبه بود،آخرین جلسه ی کلاس مزخرف آمار و من همش خمیازه که اس.ام.اس آمد: سه شنبه شب را خالی بگذار که بلیت کنسرت
و من نزدیک که داد از تعجب
که یعنی چی؟ کجا؟ من که کنسرت را از دست دادم
......
جمعه بعدازظهر است، ما ولو خونه ی دوسته یک عصر کسل کننده را می گذرانیم
او تخته بازی می کند و من نشسته ام آن گوشه، کاملا خسته شده ام از همه چیز
و حس اینکه دوستم ندارند هیچ و معاشرتی نمی کنم
موفرفری هی آزارم می دهد فقط و من جدی جدی ناراحت می شوم
هی حواسم هست به ساعت که ۴ بشه و بدوم بیرون که کنسرت
و دم در کلیسا خانوم سرایدار می گه که برم و ۷ و نیم برگردم
و من زنگ به آقای پیانیست که پس کجایید؟
آیا بلیت خواهد رسید به من ساعت ۷ و نیم؟ و او تصدیق می کند
بعد باز خانه ی آنها، کند گذشتن همه چیز و همه ی آدم ها و من بی حوصله
بعد نمی دونم زدن بیرونمون چرا انقدر طول می کشه که دقیق ۷ و نیم آنجاییم و ته صف طولانی و کاملا مشخص که شانسی نخواهیم داشت
عین ترک می کند من و پسربچه را ولی، به دلیل جای پارک بد ماشین
و ما تا آخرین امید می مانیم و می زنیم بیرون
و گه بگیره موبایلی رو که خرابه و همش بی شارژ
که هی من زنگ بزنم بهش که برگرد و تماس غیرممکن
و من یکهو هق هق هق...که آقای پیانیست روزی اهمیت داشته خیلی برای من
که روزهاست خیال این کنسرت را دارم در سر، انقدر که حاضرم به چهار ساعت در صف ماندن
پای رفتن ندارم من و پسرک نگرانم انگار، نمی فهمتم
تمام زندگی گه من را که به اینجا رساندتم نمی فهمد
سعی دارد جای هیجان انگیزی بیاید برای من اما نمیشود
همین است که میشینیم توی پارک نزدیک و من هی حرف می زنم و اشکم می ریزد گاهی و او گوش می شود و من دلم برایش می سوزد
بعد عین زنگ می زند و من از دستش عصبانی ام واقعا، از اینکه خوشی هم نگذشته بهم خانه ی آن دوسته و از کندی همه چیز
اما می گم که تقصیر او نیست
می گم که حوصله شان را ندارم دیگر، معاشرت تنها چرا اما خسته ام از این جمع
.....
از پارک که می زنیم بیرون تماس می گیرم با عین که کجایی؟ که من بپیوندم بهتان( به جمعتان!)
بعد میدان شهرک ایستاده ایم با پسر بچه منتظر او و من سعی می کنم سرگرمش کنم و می گم: فکر می کنی احمقم خیلی، نه؟ و اینکه هیچ حرفهات را گوش نداده ام ؟
جواب نمی دهد...
بعد باز من احمق ترینم که رفتم و معاشرت کردم با آنها که عصبانی ام کلا و سرچیزی بسیار الکی پسر داد می کشد سر من
و بغض..بغض.. آخ که من را بیچاره می کند
دلداری بعدش ثمری ندارد، زخم که بزنی دیگر معذرت خواهی بی اثر است حتا اگر اعتراف کنی به اینکه احمقی
.......
سه شنبه است و من خوشحال از صبح که عصری می رم کنسرت و او هست آنجا و کمی موزیک جاز خواهم شنید
راه طولانی ای هم که اشتباهی می رم حالم را بد نمی کند
در عوض کیک گنده ی شکلاتی گاز می زنم در خیابان و این دست استخوون نداره گوش می دم
و بعد با دختر و عمو می رویم توی سالن
و خانوم خواننده و دکولته و من که متعجب که چه خارج طور
و آقای پیتر که ساکسیفون و من متعجب از عمو می پرسم: خبر داشتین شما؟
و جواب منفی او
و بعدتر می فهمیم که خودشان هم نمیدونستن قراره بزنه و اینکه در کنسرت قبلی نه و من نه تنها بدشانس ترین نه که خوش شانس هم هستم

Saturday, May 22, 2010

خسته، بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم

گفت: آخی...سپِ خسته...
گفتم: نه فقط خسته ی کار زیاد، خسته ی تازیانه و تحمیل، مجازی البته
خسته ی این تحمیل که هی می آد و آدم مهمه ی جمعِ و هیات علمی شده مساوی با آقای تنبل
و همش نظر خودش
خسته از این ممیزی وحشتناک که یک فیلمی صانعی دارد و آن یکی خامنه ای و آن یکی خاتمی و یکی دیگر منتظری
خسته و متحیر که ببین ممیزی این روزهای ما همه عمامه به سر هستند
این وری اگر باشند قابل نمایش نیستند که شاید کف و سوت
آن وری اگر باشند قابل نمایش نیستند که شاید مرگ بر دیکتاتور
.....
با این مملکت تخمی چه باید کرد؟
این سوال این روزهاست
همین روزها که می گذرد و تند هم، گرچه تلخ
سال پیش را یادت هست؟
من ۲ خرداد را خوب یادم هست که صبح با استرس زنگ زدم به او و رتبه اش ۶
و بعد رفتم مدرسه و خواهره استادیوم آزادی
بعد من زر زدم سر کلاس فلسفه که خسته ام دیگه، خسته ام، چرا کنکوره رو نمی دیم بره؟
می خواستم برم اونجا، سبز بپوشم و طرفدار او باشم، فریاد بکشم نامش را
......
می گه: باید قوی باشی!
می گم: نمی خوام، چرا باید قوی باشم همیشه؟ توی همه چیز؟
تاکید می کنم روی همه چیز اما توضیح بیشتر نمی دم
راستی چرا باید قوی باشم همش؟ چند بار خود او به من گفته قوی باشم؟
توی سیاست؟ توی زندگی خصوصی؟ توی دانشگاه و در مقابل کسی که دکتر صدایش می زنند و تو هیچی نیستی، حتا لیسانس هم نداری
یعنی که بی سواد، یعنی خفه شو
یعنی که اصلا مهم نیست تو چقدر مستند دیده باشی در زندگی و یا نظرت....
من خسته ام
از قوی بودن
از کسی نبودن
از به حساب نیامدن
.......
بلند میشم از سر جام و تشکر می کنم از غذا
بابا ازم می خواد بمونم که میخواد حرف جدی بزنه
هنوز حرفش رو شروع نکرده من خوندم تا تهش رو و بغض توی گلومه
از رفتن می گه باز، مهاجرت دسته جمعی، مالزی مثلا
و من نمیخوام، مخالفت می کنم
کی از دو سال دیگه باخبره؟من هیچ تصوری از ۲۰ روز دیگه ندارم
می دوم توی اتاق و تلفن به او و حرف همایش که در این لحظه به تخمم هم نیست
تهش می گم که حرف ترسناک شنیدم باز و صدام میلرزه هی
می گه که بدی هم نیست مالزی و من حرصم می گیره
دلم می خواست می گفت که اینجور نخواهد شد و آدم بی خبر از فرداش
چرا این روزها اصلا آن جور که من میخواهم نیست
انقدر که هی من با صدای علی مصفا با خودم بگم: احساس می کنم سرد شدی...دیگه دوسم نداری...
بعد دلداری دهم خودم را که به خاطر این همایش لعنتی است
که به دلیل این همه کار زیاد است
......
اینکه مردی که دو برابر سن شما را دارد عاشقتان شود را تجربه داشته اید؟
نه از آن عشق ها که تن را می طلبد و حس لامسه را
از آن عشق ها که آدم دارد نسبت به شخصیت داستانی
که هی بخواهی حرف بزند و جالب باشد برایت
که گمان ببری کشف عجیبی کردی در زندگی که آشنا شدی با او
دو ساعت و نیم حرف می زنم با او
فقط من حرف می زنم و او مثل آقای رئیس جمهور در مناظره ها حرف می کشد از من
و من هی می گم و می گم از روزهای که گذشته
روزهایی که می گذرد
از ترس ها و از دردها و تعریف ها را نصفه می گذارم هی
از بس که دور می شویم هی از بحث اصلی
می پرسم که خبری دارد از بحث آن شب خانه ی آن دوستها؟
می گه که نه
و من توضیحی نمیدهم برایش فقط می گم دل آدم میگیره وقتی اون حرفای غیر منصفانه رو میشنوه راجع به خودش
وقتی ترس هام رو یادم اومده به این نتیجه رسیدم یکهو
از کارهای زندگی می مونم اما حالم از وقتی رفتم اون تو بهتره
با وجود دردناکی حرف ها
......
دارم از اتوبوس پیاده می شم
دختر زنگ می زنه و با تعجب از اخبار سراسری می گه و اجباری شدن مقنعه در دانشگاه تهران
و می پرسه که چه خواهم کرد و من از دو خرداد بودن و لباس مشکی و شال مشکی می گم و مقنعه ی توی کیف که اگر گیر زیاد
و دلم می گیره شدید
و فکر می کنم: یعنی تن می دیم به این قضیه
آن وقت رنگی ترین دختر دانشکده اگر نباشم من، پس چه کنم؟گریه؟
.....
اسم پلی لیست آی پادم موزیک مبارزه بود
و خودتان می توانید حدس بزنید که چه موزیک هایی آن تو
بعد من یک روزی از روی ترس اسمش را کردم: این روزها که می گذرد
حالا هی منتظرم
منتظر روزی که گذر این روزها تمام شود بعد نمی دانم چرا هيییییییی کش می آید انگار

Sunday, May 16, 2010

یکی کودک بودن، در این روز دبستان بسته

نوزده تا...
نوزده تا و پنج روز...
حالا دیگه بزرگم
بزرگ بزرگ بزرگ