Wednesday, April 21, 2010

غم سنگینت، تلخی ساقه ی علفی که به دندان می فشری

گفتم: دلم می خواست از این جرثقیل گنده ها داشتم و می نشستم اون بالا و از هر آدمی که بدم می اومد بلندش می کردم و پرتش می کردم یه جای دوردستی
می گه: خانوم حمال مثلا؟
تایید می کنم
افتادم روی دور چرت و پرت گویی
می گم: اصلا کاش دنیام انیمیشنی بود
که از آسمونش خوراکی می ریخت پایین
که می شد خونه ات با بادکنک ها پرواز کنه
می گم که سخته همه چیز
می گم که هی داره سخت تر می شه کلا آدم بزرگ بودن
می گم که دلم می خواست تموم می شد همه چی برام
چون انگاری که هیچی بهتر نه
سیاسی و این ها هم نیست فقط منظورم
من فکر نمی کردم روابط و آدم ها و حس ها و اینها همه انقدر سخت باشه
من بدم می آد اصلا از آدم ها
دلم جزیره ی تنهایی می خواد
چرا باید جامعه شناسی بخونم که مردم رو بشناسم؟
خواهره می گه مثل اسرائیل که ایران شناسی داره،آدم باید دشمنش رو بشناسه
و آدم ها نه دشمن من که آزاردهنده ی من هستن غالبا
که هی بخوام انصراف بدم از زندگی جمعی
.....
رفته بودم با یکی از مهربانترین موجودات شهر کافه
و مجبور شده بودم تمام آن حرفهای دردناک را برایش بگویم
و وسطش فهمیده بودم که چه به تخمکم نیست دیگر
که خسته شده ام فقط
و حماقت آدم ها را نمی فهمم
گفته بودم بیخیال این جماعت خواهیم شد، اصلا بیشتر با علوم اجتماعی ها معاشرت خواهیم کرد
بعد نان بربری شان را خریده بودم و داده بودم ببرد برای پسر همیشه گرسنه
و گفته بود بی من مزه نخواهد داشت
نان پسرک را هم گرفته بودم دستم و ایستاده بودم روبروی نشر چشمه و هی فکر کرده بودم چه طول کشیده تا برسد اینجا
و با موش های جوب بازی کرده بودم و مدتها رفته بودم توی نخشان و فهمیده بودم که دنیای رتتویی این زیر می گذرد نه زیر پاریس
و پسر که رسیده بود کشیده بودمش انجا و دوستان کوچک زیبام را نشانش داده بودم
و او گفت که مادرش نرفته کنسرت و حالا چه کنیم پس؟
می رونه سمت پارک طالقانی
مگه نمی دونه که من سهم حرف دردناک روزم را زده ام
چرا پس می گه می خوام باهات جدی حرف بزنم و همین جور می گه و می گه
و من خودم رو می کشم کنار
فرو می رم توی صندلی م و می گم: من که گفته بودم از قبل بهت
و می گم: احمق نبودم من که نفهمم این کراش او را نسبت به تو
اما نمی فهممش
و واقعا نمی فهممش و حوصله اش را روزهاست که ندارم
( فکر می کنم: با بچه های علوم اجتماعی معاشرت می کنیم؟ اینها هم که توزرد!!)
می گه: نمی دونستم انقدر ناراحت می شی، می خواستم کمکم کنی فقط، باشی باهام
و من بدسگالی می کنم که محق اش هستم، می گم: میخوای چه کنم؟خودم نمی فهمم چی می خوای! شاید اگه بگی بتونم انجامش بدم
و می دونم که خودش هم نمی دونه چی می خواد
و ازش متنفرم که امروز این حرفها رو زده بهم
و می گم بهش که چه وقت نشناسه
و می رسه به پارک طالقانی و من می گم که نمی خوام از ماشین پیاده شم
و بغض داره بیچاره ام می کنه
و حالم خرابه جدی جدی
خسته ام از اینکه همیشه باید درک کنم همه چیز را، خسته ام
می خوام که آدم خودخواهه ی قضیه باشم
و از لغت ترحم بیزارم
.....
من منگم، گیجم و خیره به صفحه ی تلویزیون و غذا نمی ره از گلوم پایین
می گم که خوردم اما تنها وعده ی غذایی روز پاستای کافه بوده ساعت ۵ و نیم
و اس.ام.اس ام دلیور نمی شه و مهمه حرفه و من زنگ می زنم و این صدای دیگری است انگار
لحن عجیب درب و داغون که می گه بالا اورده و حالش بده خیلی و من فقط التماس که تو رو خدا مامانت رو بیدار کن
و بعد خیره ی سقفم و قلب تپنده که خواهره می آد و از قرار کافه می پرسه
و تهش می گه:خوبی تو؟ چته؟
بعد اشکهای من می ریزد پایین
سر می خورد از روی گونه ها همین جور
و حرف می زنم و از نفهمیدن می گم و می گه: آخی خواهرم بزرگ شده
و بچه بزرگ شده اما نه کامل که این جور سختشه شاید
و بچه حالا سنی است که دنیا را کامل ببیند و همه ی آدم ها را وفادار و کسی باشد که قربون صدقه اش بره و بهش بگه بهترینه و اون ته دلش غنج بره با اینکه بدونه بهترین نیست
من حرف می زنم و گوشه ی ناخن هام را می کنم و اون هی می گه که نکنم اما دست خودم نیست
و خیره ام به موبایلم که زنگ می زنه و می گه که بهتره اما نیست و این از صدا مشخص
بعد من هی ظل الله تایپ می کنم که تمرکز نمی خواهد و مغزم مثل فرفره کار می کند
و صفحه ی کامپیوتر هی تار می شود و گونه ها خیس و من ناخن هام را می جوم
......
تا صبح به همه چیز دنیا مشکوکم و متنفر از همه چی
که او اس.ام.اس می زند و من زنگ و صداش که بهتر است و ترغیبش می کنم به کنسل کردن کلاس زبان
و بغل او بهترین جای دنیاست انگار
و اشک من که گونه اش را خیس
می پرسم: دوسم داری؟
و بعد از تاییدش می گم: پس چرا آزارم دادی انقدر؟
و او نمی داند و شرمنده است و من هی می پرسم چی شد که اینجوری شد؟ ما که داشتیم زندگی مون رو می کردیم
و او هم نمی داند هیچ چیز
شبی را با هم درد کشیده ایم اما، می گم: مثل این خواهر دوقلوها که می گن ممکنه وقتی یکی داره می زاد اون یکی درد بکشه حتا اگه یک ور دیگه ی دنیا
و تن چه ها که نمی تواند بکند و قایم شدن در بغل دیگری چه فراموشی که به بار نمی آورد
من مثل بچه های کوچک که از مادره کتک خورده اما به خود او پناه می برند، مچاله می شوم توی بغلش
و اون قربون صدقه ام میره و می گه که بهترینم و من ته دلم غنج میره
من غرهای زندگیم را می زنم، خاطراتم را که بهم هجوم آورده اند و من بی خبر بودم از سوی دیگر ماجرا را تعریف می کنم
و به عنوان آخرین حرف می گم که اگه بعد از من او باشد قلبم می شکند جدی جدی
و اون می گه که توی برنامه نیست فعلا که
و من خزعبل می بافم در مورد برنامه و می خندیم
و قرار می شود دیگر حرفی نباشد


Monday, April 5, 2010

قلم به سرخی آشفتگی، عبور می کند از ابرهای آشفته




باید اول دی باشد، دیروز از قم رسیدیم، آمده ایم دانشگاه که سرعت اینترنت بالا . دارم سرچ می کنم که عکس ها رو ببینم، تا باورم بشه که چه بیشمار بودیم. می نویسم: تش.. هنوز بقیه اش رو تایپ نکردم که گوگل می گه: تشییع جنازه ی منتظری؟ بعد من باورم نمی شود. یعنی که انقدر سرچ این کلمه زیاد؟ یعنی که همه ی آدم ها به دنبال دیدن عکس ها و گرفتن خبر از اتفاقی که افتاد و بزرگ بود . یادم میره اصلا که دنبال چی می گشتم، شروع می کنم به سرچ کردن، می نویسم: جن.. میگه: جنبش راه سبز؟ و چندتا انتخاب دیگه پیش پام میذاره که همه از جنبش می گه و از سبزی. بعد من به خودمون افتخار می کنم. افتخار می کنم که سرچ آدم ها رو عوض کردیم که وقتی می نویسیم: جن.. بهمون پیشنهادی نمیده که شرممون بگیره از ایرانی بودن، که هی با خودمون فکر کنیم: این مردم بیکارن نشستن این چیزا رو سرچ می کنن؟
من تا قبل از این جریان هیچوقت این دو حرف رو وارد مستطیل گوگل نکرده بودم. اما چند بار دیدیم که با کلمات مستهجن میرسن به وبلاگامون؟ به سایت هامون؟ و ما اصلا باورمون نمی شه چیزایی که نوشته شده، که جمله هایی ان که اگه کلمه ها رو جدا کنی هیچ حرف بدی نیست و تو امکان داره با این کلمات هزار تا جمله ی دیگه نوشته باشی
.......
توی دستشویی دانشکده ام که دو سه تا دختر میان تو، یکی شون می گه: جنبش سبز تا توی دستشویی ها هم راه پیدا کرده! و من متعجبم که یعنی ندیده بوده تا حالا یا دلش می خواسته با این آدم ها هم در میون بذاره؟ من که سال ۸۸ وارد دانشگاه شدم، اما درهای دستشویی های مدرسه ها رو خوب می شناسم، که سالیان سال منع شدم از خواندن نوشته های روی درهای توالت های عمومی، اگر هم می خواندم چیزی دستگیرم نمی شد اما. یادم هست که چیزهای تازه یادگرفته را چه جور با تعجب دیدم روی دیوارها و نفهمیدم که چرا کسی نمی آید رنگ بپاشد روی اینها؟ و نفهمیدم چرا اصلا آدم ها این چیزها را می نویسند در سطح شهر؟
حالا همه جا شعار سبزهاست و بعضی مواقع جواب آن طرفی ها. انگار که حرفهایی را که می ترسیم رو در رو بزنیم روی در و دیوار می نویسیم. بعد می شینیم سر یک کلاس، کنار دست هم و زیر دستمان میزهایی است پر از شعار، پر از شعر تازه، پر از دلتنگی آدمها...
بعد یادم نمی رود من آن روزی را که نشستم روی صندلی و نگاهم افتاد به نوشته ای که: دیروز برادرم کشته شد، امروز من سر کلاس نشسته ام.... تاریخش را یادم نیست، کلاسش را یادم نیست و حتا جمله اش را دقیق یادم نیست. اما بغض شکسته شده در گلوم را از یاد نمی برم، دردناکی آن صحنه را از یاد نمی برم
......
پول هایی که می رسد دستم را چک می کنم، تک تک نوشته هایی که تا الآن برایم مهم نبوده را نگاه می کنم به دنبال یک چیز جالب، گرچه مخالفم با روی پول نوشتن اما اگر زیبا باشد، اگر کسی با دست خط خوش و سبزیْ خوش نوشته باشد که ما بیشمار و پیروزیم، دلم گرم می شود، لبخند می آید روی لب هام.
هزار تومنی را آماده می کنم که بدهم به تاکسی و معذب از اینکه پول خورد ندارم، وارسی اش می کنم، رویش نوشته: نان می خواهیم. و من نمی فهمم این یک استعاره است یا دفترچه ی یادداشت؟ خوش تَرَم است که استعاره بگیرمش، بعد هی با خودم تکرار می کنم: «بعضی ها هستند که به خاطر نان می جنگند، بعضی ها به خاطر آزادی. بعضی ها هم هستند که به خاطر نان و آزادی هر دو می جنگند، اما خیال نمی کنم هیچ کدامشان پول گرفته باشند. اگر راستش را بخواهید بعضی ها هم هستند که می جنگند، اما خودشان نمی دانند چرا»۱
......
می رویم توی مغازه ی لوازم تحریری که پانچ هایی دارد که با شکل عجیب سوراخ می کنند. یکی شان دستی است که وی نشان میدهد. من جیغ و داد می کنم از خوشحالی،آقای مغازه دار کلی می گرده که یه دونه دیگه پیدا کنه اما فقط همون یکی رو داره، می گه: اینا رو قبلنا هیچ کی نمی برد حالا هی می آرم و تموم می شه، شنیدم بعضی ها سوراخ می کنن مقوا رو با اینا و مثل شابلون استفاده می کنن ازش برای نوشتن روی پول ها. و من که به فکر خودم نرسیده می فهمم که اینها رو می گه که یاد بگیریم. می دهمش به او و می گم: تو از این کارای انقلابی بلدی، من نمی تونم .
......
من فکر می کنم به این همه حرکت خوب توی جامعه، به اینکه بی ربط ترین آدم ها به سیاست و کشور. بی خیال ترین آدم ها نسبت به سرنوشت کشورشون چه درگیرن این روزها. بعد فکر می کنم چه کردن با این مردم؟ چه شده که همه این جور متفاوت؟ کجان آدمهایی که کلمه های زشت رو سرچ می کردن؟ کجان آدم هایی که روی در و دیوار کلمات زشت رو می نوشتن؟ کجان اون هایی که روی پول ها شماره تلفنشون رو می نوشتن؟
نمی خوام بگم که نیستن، می خوام بگم تقلیل یافتن . می خوام بگم از این چیزای کوچیکی که داره جزو روزمره مون می شه راحت نگذریم. می خوام بگم فکر کنید به شعارها، به در و دیواری که سفید می شن تند و تند اما شعارها از زیرش معلوم، فکر کنید به دیوارهایی که عصر که می رفتین خونه پر از وی های سبز بود، فرداش همه اش شده بود بستنی اما هنوز آنجا بود. حالا شهری که دیوارهاش پر باشد از بستنی و عکس آدمهایی که دماغشان شبیه وی است چه فرقی دارد با وی های سبز؟ پس فرداش شهر پر شد از لکه های نازک سفید روی دیوار ها. می خوام بگم وی یا بستنی یا لکه لکه بودن دیوارها مهم نیست، مهم این تغییریه که نمیشه منکرش شد، مهم این جریانیه که نمی شه نادیده اش گرفت
...می خوام بگم که ما هیچ وقت آدم های قبلی نمی شیم

۱. نادر ابراهیمی- باد، باد مهرگان...

Friday, April 2, 2010

گیرم بهار نیاید، با من مپیچ که تلخم


لباس های سبزمان را پوشیدیم، قدیمی هم هست همه
و با بادکنک ها و سفره هفت سین سبز
لبخندهای گشاد و عکس های خندان
و بعد سبزی پلو با ماهی
و خانواده که من و خواهره را ایگنور می کنند وقتی از دم زندان رفتن می گیم
بعد تلفنی با اوست که نزدیک آبهای نیلگون خلیج فارس
و وعده می دهد که می آید و معاشرت می کنیم
و من نمی دانم هنوز که تمام روزهایی که نیست چه دیر و طولانی خواهد گذشت
....
روز اول ۱۳۸۹، روز عیددیدنی مادر/پدر بزرگ است و من بی حوصله کاملا
و ملال از همان روز آغاز می شود
و همش همین طور کش می یابد و کش می یابد
و کلاه قرمزی ای هم نیست که تو تمام روز را تحمل کنی به شوق رسیدن ساعت ۸ شب
و اس.ام.اس من تا دو سه روزی قطع است
که مسیج سنترش عوض شده یکهو
بعد که اس.ام.اس خوشحالی می زنم که درست شده اس.ام.اس َم و جواب او می آید
له می شم که می فهمم اس.ام. اس او ایرادی نداشته
پس چرا هیچ نفرستاده بود؟
چقدر من احمقم که هی وعده ی آمدن او را می دهم به خودم و خوش گذرانی
و بعد می آید و معاشرتمان هی نصف می شود و خانواده ی من رفته اند مسافرت
و من هیچ نمی فهمم که چرا همه چیز این جور است
و هی معذبم
باز روز اول خوب بود، که امد و کلی سوغاتی و من خوشحال
فرداش اما افتضاح است
انقدر که وقتی می گه میره یه کم خوشحال می شم
حداقل برمیگردیم به زندگی خودمان
با پیژامه و لباس کثیف می گردیم توی خانه
و هی فکر نمی کنم به همه ی چیزهای کوچک زندگی
و هی معذبم نمی شوم از همه چیز
حرصم می گیره واقعا اما وقتی از زبان خوندن می گه
و می گم: تو که اومدی اینجا هم زبان خوندی!!
و او واقعا همین کار را کرده و من غذا درست کرده ام
عین این زوج هایی که صد ساله دارن با هم زندگی می کنن
.....
روزهای بعدی من حداقل دیگر انتظار نمی کشم
می دانم که اتفاق هیجان انگیزی نخواهد افتاد و ملال ادامه دارد
پس هی می خوابم
و سعی می کنم چیز بخوانم
و دو روزی می روم مدرسه که آنها بیاید و سوال بپرسند
بعد ِروز اول البته با او رفتم رستوران و خوب بود و خوش
و من از شب قبلش دیوانه شده بودم و هی داشتم می خواندم همین طور پشت هم
و هی کتاب جدید می گرفتم دستم
....
بعدترش هم ۱۳ به در بود
که باز فامیل زیاد و من که دوست نمی گیرمشان
و اصلا حوصله ندارم
اما سبز می پوشیم باز
و عکس میگیریم هی از خودمان
و خودمان و جنبشمان تنهایی خوشیم با هم
و من دروغ نمی گویم
(فقط پارسال دروغ سیزده داشت زندگیم که چه خوب بود و ۱۳ به درم را نجات داد یکهو از امیدی که سرازیر شد در وجودم! زهی خیال باطل اما...)
....
امروز رفتم دانشگاه
دیروز هم رفته بودم
اما امروز رفتم و ملال بود و خوب نبود و ۴ و خورده ای زدم بیرون دیگه
نشستم و به اطرافیانم نگاه کردم ، همه ی آنهایی که کلی سلام علیک داریم و خوشحالی
و من می شناسمشان زیاد
اما فکر کردم چه غریبه ام انگار
نگاه کردم به دختر که همسرم می خوانمش و دوست صمیمی
فکر کردم: چرا تمام عید دلم برایش تنگ نشد؟ چرا انقدر حتا محتاج بودم به یک مدت حذفش از زندگیم؟
فکر می کنم که در هیچ معاشرت طولانی با افرادی خاص نمی گنجم
همین است که زندگی گَنگی را هیچ نمی فهمم
همین آدمهایی را که هی و همیشه یک دوستهایی دارند و همش با هم
من همین سه/چهار نفر همیشگی را تاب ندارم
یعنی که یک وقتهایی که حرفی نیست و اگر از قدیم هات بگویی هم هی می فهمی که داری حرف تکراری می زنی
آن وقت هاست که فکر می کنم باید بکَنم از این آدم ها و بعد نمی توانم
و این نتوانستن ....
آخ از این نتوانستن
که هی می شود ملال
و بعد ترس این هم هست که اگر بُریدم بعدش چی؟
ترس از تنهایی که می شود دلیل ماندنت با دوست هات، خیلی ترسناک می نماید زندگی
...
امروز نشسته بودیم و حرف همایش بود که هزار بار حرفش زده شده
و چایی بود و بوفه که هزار بار تکرار شده
و او بود که غر می زد و نمی خواست بره سر کلاس که هزار بار تکرار شده
و من که اصرار می کردم برود و خواب آلوده بودم خودم و همه چیزم مثل هزار بار قبل بود
بعد جدی جدی فهمیدم که هیچ اتفاق جالب و هیجان انگیزی نخواهد افتاد
و این واقعا کشف ناراحت کننده ایست

Thursday, March 18, 2010

hello,is it ME you're looking for?

دو و نیم نیمه شب گذشته

می پرم از خواب یکهو و اس.ام.اس به او که: خواب بد دیده سپ،بغل می خواد! با علامت گریه

و او دلداری و من فکر نمی کردم بیدار باشد اصلا

خوابم ناراحت بود خیلی، حتا کاملش یادم نیست

فقط همین که دختر دیگری در جمع و همه می دانستند که او و آن دختر تیک و تاک

و من هی گم می شدم از جمع آدم ها

او آدم قدیم من بود یا خیانت می کرد را نمی دانم

گم می شدم از میانشان چون می دیدم که حسودی می کنم

و این با همه ی حرف های قبلی ام مغایر بود

و باورم نمی شد که اینجور مهم باشد برایم

......

می گه: شما باز با هم دوستی؟

می گم: نمی دونم... خیانت آزاد است اما

......

دختر همکلاسیِ تازهْ زیادْ معاشرتْ اس.ام.اس می زنه که کار داره با من

من دارم می رم از دانشگاه و همان شنبه ی کذایی خبر مرگ پدر دوسته است

می بینتم که داغون و می گه واجب نه

من فکر کرده بودم حرف درس است و خواندنی های کلاس سارا

فرداش جویا شدم که چه بود حرفت

که پرسید:تو اگر بودی و کسی را دوست می داشتی زیاد

و دوستت می بوسیدش ناگهانی چه حسی داشتی؟

می پرسم: تو کدام یکی هستی؟

اما معلوم که او کدام یکی

می گم که پیش می آد، که جدیدنا ناگهانی من هم، اما رابطه ای که نمی خواهی؟ نخواه لطفا

اگر همان یکی و یک شب باشد ناراحت نمی شدم اما

یادم می افتد به اوی قدیم که چه زمانی من شیفته

و فکر می کنم له می شدم اگر می فهمیدم دوستم دارد باهاش دوستی می کند

می گم: من خودم همش حرف خیانت می زنم، در عمل اما جور در نمی آد خیلی، سخته کمی

....

آقای جامعه شناس مشهور که پسرش سابقا زندانی را که به یاد دارید؟

هی می آید پهن می شود توی صندلی و در راستای ناهنجاری ها پشت بند طلاق و خودکشی می گوید: بی بند و باری اجتماعی

و من هی می خوام بپرسم که بی بند و باری یعنی چه؟

اصلا چه مشکلی هست با همه ی اینها؟

سنگ بند نمی شود روی سنگ؟

بنیان خانواده بر باد؟

....

داریم مسخره بازی در می آوریم آن وسط

چراغ ها هم خاموش که تو آزاد باشی

کاش می رفتیم جای دیگری چهارشنبه سوری

کاش او آمده بود حداقل

که این کراش بیچاره می کند ما را

و هی دوری می کنیم از هم

و او نزدیک من می شود لحظه ای دستش می سُرَد روی استخوان برآمده ی لگن من

و نفسش...

دور می شویم از هم

بعد شب است و مغز من در حال ترکیدن و او هیزم می گذارد توی شومینه

و صدای ترقاترق چوب ها

من خوابم نمی برد

می رویم بیرون آن دورها کنار قفس سگ

و کسی اگر ما را می دید چه فکرها که می توانست بکند

او اما زمستان است می خواند و از خدایی آدم های هم نوا با بم می گوییم

و حتا اگر هر دوست معمولی دیگری بود من گلوله می شدم توی بغلش از سرما

با او اما با حفظ فاصله نشسته ایم حتا

توی اتاق جا نیست

مبل تک نفره من را تاب ندارد

می خزم کنارش

می گم: می خوای برم یه جای دیگه، از لحاظ هیستوری و این حرف ها

مخالفت می کند

سعی می کنیم دور باشیم

اما صدای نفس های او و من چقدر حس خانوم گرجو ایت

در فکرم نام دیگری است اما

دلم تنگ برای او

نام این خیانت است

نام این خیانت است؟

با خودم فکر می کنم که جواب اس.ام.اس یا زنگی را نخواهم داد بعد از این

و چه متعجبم که می بینم هیچ سعیی نیست در ایجاد تماس

......

می گم بهش(قدیم ترها) که: من با خیانت مشکلی ندارم

جسمی یا ذهنی یا هر جور دیگری

فقط می خواهم خبر نباشم

چون اگر بدونم بهش فکر می کنم

.....

تمام راه برگشت من گیج اینم که آیا این تماس های کوچک خیانت؟

فکر می کنم چرا اصلا؟

که من هیچ چیز این پسر را دوست ندارم جز موهای هیجان انگیزش

فکر می کنم چرا اصلا؟

.....

من بودم و موفرفری دانشکده که چرت و پرت گوترین

و ما که به هم می افتیم

آقای شنود هی صورتش سرخ می شود از خجالت اگر که تازه کار

داره از کات کردن می گه

که انقدر سخت که آدم گاهی فکر می کنه کاش شروع نکرده بودم

و من چه موافقم باهاش

می گه: همون خوبه بکن در رو باشه آدم

می گم : باش خب، این همه پسر اینجوری که دخترها هم کنار می آیند، من که پایه ام

بعد من برای اولین بار اصطلاح بده در رو بودن را می شنوم

می گم که قابلیتش رو دارم

می گه: فکر می کنی، یه ماه که با یارو بخوابی دیگه نمی تونی

می گم: یه ماااااااه! بده در رویی یعنی یک بار، دو بار نهایتا

می گه: تصمیمم را که گرفتم او را هم توی لیست قرار دهم

گرچه می داند که با دو خواهر نمی شود در شرع اسلام

و من را حذف کرده طبعا

.....

من دلم تنگ اوست

اصلا به این یکی فکر نمی کنم

بین ریچارد گر و پسر فرانسویه هم نماندم

فقط دلم نمی خواد دل پسرک را بشکنم

و کم کم دارم آدم های کتاب های کوندرا را می فهمم

و فکر می کنم که شاید بهتر بود دیرتر می خواندمشان

Saturday, March 13, 2010

در ظلمت لب شور ساحل ، به هجای مکرر موج گوش فرا دادیم


هی می خواست که روز شادی باشه تا بیاد و بنویسه از سفر شمال یکهویی
که شادی بود و خوش گذشته بود
اما اینجا هی خبر عجیب بود روی یخچال
که خانواده ی آقای کارگردان دستگیر
که علاوه بر ایراندخت ،اعتماد هم تعطیل
و من هی حوصله نداشتم
بعد شنیدم که پدر دوسته فوت کرده یکهو
و باز حوصله نداشتم
و بعدتر یک روزی بود که من داشتم از دلدرد می مردم
و اینها همه در سه هفته بوده و هی طول کشیده
و من حالا یادم هم رفته کمی سفر را
انقدر که دوردست می نماید حالا
فقط همین بس که عجیب بود
از همان اول که خانواده بدون هیچ پرسش اضافه ای اجازه دادند
و من حتا شاید دلم می خواست که اجازه ندهند
که می دانستم مقاومت کردن کار ما نیست
و نبود هم
که فکر کردیم حالا دو سه روزی خوش گذرانی
و این خوش گذرانی هی کش می آید
و نقطه ی پایانش را پاک می کنیم هی
اصلا مسافرته از اول خلی چلی شروع شد
که یکی از ماشین ها نیامد روز اول
و ما هی خنگ بازی درآوردیم دسته جمعی
و هی دویدیم من و او توی نونوایی ها، و این گمانم تنها نقطه ی اشتراک غذایی است: عشق به انواع نان!
بعد هی دنبال چوب گشتیم
و شب اول ناموفقیم در مورد آتش
شب دوم اما آتش است و کنار دریا و سوسیس سرخ شده
و چه همه چیز مشابه آن سفر ترکیه
دختر دامنی نداریم اما
سر هیچ کدام پسرها بر پای دختر دامنی نداشته مان نیست
این بار به جای دایی که سر اومد زمستون می خوند بلند بلند
من هی زمزمه می کنم با خودم
اصلا همش همین موزیک هاست
سال ۸۸ است دیگر
که توی تونل به جای داد و فریاد دو گروه می شویم
یک گروه یا حسین
بقیه جوابش
اینکه سال ۸۸ است کلا از همه چی می زند بیرون
از راه و اینکه حاضریم جیک نزنیم که با موبایل او سرودهای انقلابی
از تونل ها
از ساحل و او که بزرگ روی ماسه ها می نویسد یا حسین
و من فقط چشمم دنبال سنگ سبز است
آقاهه که روز دوم آمد برامان با سه تار نه همزبان دردآگاهی زد
و روز قبلش پسر برامان شجریانش را گذاشته بود بدون ساز که در محفلی می خواند
و این آهنگ چه غم دارد، چه درد دارد و چه دوست داشتنی است
بعدتر گفتند آقای سه تاری سه ماهی زندان کشیده
با ما که معاشرتی نکرد
یعنی من سعی ام را هم کردم
اما از تمام بچه های دانشکده موسیقی فقط آیدا کوچیکه آدم مشترکمان بود که من فقط دو بار دیده
حالا که سپ نشسته اینجا
و لباسش زیاد است، نه برای تاریخ البت برای دمایی که مناسب تقویم نیست
بعد آن یکی نشسته کنارش و توی لپ تاپ خود فرو رفته
و این یعنی که معاشرت دنیای مدرن
بعد من دلم باز شمال و دریا و آتش می خواهد
و فوتبال ساحلی و من دخترک وحشی جمع
چرا بقیه انقدر خانوم ان؟
چرا هیچ کس نمی آد بریم توی آب یخ زده و بعد من می شوم آدم شامورتی در بیار
که این کار معمول زندگی در شمال است و شلوار آبی دو سه درجه تیره تر
هی...چه من دلم شمال خواست ها یکهو
واسه خاطر همین هوس هاست شاید که باید همان روزهای اول سفرنامه بنویسی




Monday, February 22, 2010

Ain't no big deal,it's innocent

مهمونی بالماسکه‌ی خداحافظی دختر
خواهره می‌پرسه که آیا به عین هم می‌گم؟!
می‌گم: نه بابا، انتظار زیادیه از او که بیاید بالماسکه
بعد دلم برای خودم می‌سوزد که 18 سالش است و اینجور حرف می‌زند
و بدترش این که درست است حرفم
بعد می‌رم مهمونیه و اون نمی‌آد و من دلم نیومده و گفتم بهش دو روز قبل
و اون وسط ساعت‌ها بالا و پایین می‌پرم با دخترک 18 ساله
بعد فکر می‌کنم لیاقتم چیز دیگری است
فکر می‌کنم 18 ساله‌ام و وقت زندگی و بالا و پایین پریدن و پر شر و شوری
......
می‌گه: می‌خوام باهات حرف بزنم
می‌گم: منم همین طور
می‌پرسه: اول کی؟
می‌گم: من!چون هرجور فکر کنی من مقدم ام!
حرف هر دومان یکی است
حرف هردومان از نتوانستن است
و او می‌داند که من لایق پر شر و شوری و می‌داند که نمی‌تواند
و من برای همین دانستن‌هاش است که دوستش می‌دارم
...................
موبایلم زنگ می‌خوره و دخترک هم‌سن می‌گه که چند تا از دوستاش توی خونه‌شون
یک ساعت طول می‌کشه تا تصمیم بگیرم که برم و بعد با تاکسی و خنگ خنگ بازی
بعد آنجا و همه غریبه و همه پسر
فرداش روز مهمی است
من نوشابه می‌خورم و آبمیوه و زودی برمی‌گردم
اما خوش می‌گذرونم ، یک جوری خوش می‌گذرونم که اگر فرداش اتفاقی، حداقل نهایت شادی‌ام را کرده باشم
و می‌رقصم تمام مدت آن وسط
و آی پاد من است و موزیک‌های من
و نمی‌دونی چه لذت‌بخشه که آدم‌ها بهت توجه کنند
و انگار که دوستت داشته باشند با اینکه غریبه
و پسرهایی با یک اسم با من تیک می‌زنند
که یکی‌شان کلی بامزه با موهای فرفری موکت طور
و من نمی‌فهمم که چه می‌شود
اتفاق است دیگر، اتفاق
و من داشتم چرخ می‌زدم و خم شدم روی دست‌ها
و گه بگیره این زندگی رو، مگه دو تا بوسه‌ی کم چه ارزشی داره؟
حالا دوست پسر ندارم مثلا اما پسر که دو روز است یک اکس آمده اول صفتش می‌آید دنبالم
چون قرار شده دوست خوب مهربان هم باقی بمانیم
و قرار فردا را می‌گذاریم
با راههای ماقبل اختراع تلفن
..................
می‌گه: گفتی چیه؟
می‌گم: چی رو؟
می‌گه: همین الآن گفتی!
و من کلی حرف زده ام
و عصبانی ام و نمی‌فهمم چی رو باید تکرار کنم
می‌گه: گفتی نامردیه!!
آره، آره، شاید نامردیه
اصلا من نامرد هرزه‌ی بی‌شعور
حالا تو حاضری با من دوستی کنی؟!
اصلا اشتباه کردم که رفتم
اون 20 دقیقه انتظار با وجود تاخیر 6-7 دقیقه ایه خودم
و او که سلانه سلانه پدیدار
و من باید که به جای جلو رفتن برمی‌گشتم
و حتا پا می‌ذاشتم به فرار
و می‌رفتم لودویگ و با آدم‌ها معاشرت می‌کردم
اصلا چرا رفتم؟چرا رفتم تا در مورد رابطه‌ای که آغازش را نمی‌خواهم مافیا بازی کنم؟
و من مافیا بازی نکرده‌ام جز یک بار نصفه و نیمه
اما می‌دانم که توی مافیا استدلال است ولی این‌جور محاکمه نیست
اصلا او چه حقی دارد که اینجور محاکمه کند مرا؟
من عصبی شده‌ام، دیر میرسم به کلاس پیانو
و هی فکر می‌کنم تا فرداش: یعنی من آدم بدی ام؟
او گفت که من بد هستم و دیگران برایم بی‌اهمیت
و من تمام زندگی‌ام سعی کردم خوب باشم و با دیگران مهربان
اما در مورد او تقصیر من نبود،به خودش هم گفتم
گفتم: تو فاعل بودی! من فقط پس نکشیدم
و او نگاهم کرد فقط
و به خدا که خجالت می‌کشم حتا از نوشتن این‌ها
اما کاش می‌ذاشت که فقط همان یک شب و یک اتقاق بود
و بعد هم ما را به خیر و شما را به سلامت
کاش شماره‌ام را نداده بودم حداقل
که آمده‌ باشیم خانه، و من مچاله توی تخت که مثلا خواب
که تلفن می‌لرزد و من می‌پرم و پسر دیشبی است
و حرف می‌زنه، حرف می‌زنه و من سکوتم سراپا
می‌گه که 12 و نیم بیدار شده از خواب
و من حرفی ندارم بزنم با کسی که 12 و نیم ظهر 22 بهمن از خواب بیدار می‌شه
بهش می‌گم شاید شب برنامه کنیم خونه‌مون و خبرش خواهم کرد
بعد که برنامه می‌کنیم خبرش نمی‌کنم
چرا که آدم درد نکشیده را تاب نداریم
آره، آره شاید نامردیه
و من نامرد هرزه‌ی بیشعور
دو تا بوسه اما چیزی نیست
به خدا که نیست از نظر من
.....
ما انتخاب کردیم، عقلانی، از روی منطق و کاملا توافقی
بعد هفته‌ای شاد بودیم
رها از قید و بند انگار
هر روز هم معاشرت کردیم
به شادی هم نبود همش که هفته‌ی بدی بود کلا
اما راضی بودیم از هم و بدون توقع
و دوستی معمولی چه هیجان‌انگیز است
تن اما منطق ندارد
که بعد یک هفته و باز تماس لب‌ها، ناگهانی
می‌پرسم: حالا چی؟گند زدیم!!
گند زده بودیم آره
و هیچ کدام به شروعی دوباره نیندیشیدیم
و من گفتم که شخص دیگری این وسط
و در جواب کی؟ گفتم نمی‌شناسی‌اش
و او گفت خوب کاری کرده‌ام و بغلم کرد
و من می‌گم که نمی‌خواستم اتفاقی بیفته
اصلا نمی‌خواستم هیچ شروعی باشه
فقط افسار خودم را نکشیدم، چرا که لحظه‌ای از ذهنم گذشت: شاید آخرین روز آزادی!
و گه بگیره که هر چی این نداره اون داره و هر چی اون داره این نداره
و گه بگیره که من گاهی فکر میکنم احساس ندارم و حتا می‌توانم چند نفر را با هم...
و گه بگیره که زندگی بزرگسالی چه سخته
و من چه سختمه از گفتن این حرف‌ها
....
قرار شد هیچ شروع دوباره‌ای نباشه
قرار شد من باشم، آزاد
و اون باشه، آزاد
و من مافیا بازی می‌کنم با آن یکی و عصبانی
و اون رو می‌رونم از خودم کاملا
و شاد می‌شم
و انگار که نامرد هرزه‌ی بیشعورم

Sunday, February 14, 2010

your eyes are soft with sorrow


می‌خوام براتون از چشم‌ها بگم

از چشم‌های پر درد، از چشم‌های نالانی که خشک اند و غم دارند

می‌خوام براتون از چشم‌هایی بگم که کم‌اند و پرسان

همین می‌شود که کیفهاشان را می‌گردند، جیب‌هاشان را می‌گردند

و انگار خدایی وجود دارد

نه که بزرگترین باشد اما در حدی هست که دست خانومه توی جیب شلوار خواهره بره و من نه

انقدر هست که کیف رو بگردن دو بار اما جیب‌هاش رو نه

و من چی داشتم بگم اگه قوطی فیلم و سرکه‌ی توش رو می‌دید؟

چه فرقی داریم ما؟ چه تفاوتی؟ خواهره می‌پرسه

و من هوچی بازی که آمده‌ایم برای جمهوری اسلامی!!

و مرد نمی‌گوید تفاوت ما را

من اما می‌دانم

چشم‌های ما غم دارد

چشم‌های ما پرسنده است و گیج

و قدم‌هامان

مثل آنها بی‌خیال و سرخوش نیست

و هر قدمی به اندازه‌ی ده قدم خسته‌ات می‌کند

و هر قدمی به اندازه‌ی ده قدم سنگین است

.....

ما سلاح نداریم

اما چشم‌هامان را نمی‌توانند ازمان بگیرند

چشم‌هامان بیچاره‌شان کرده

نگاه خشم دار و غصه دارمان را می‌بینند

یعنی هست بین‌شان آدمی که تازه کار باشد و هنوز آنقدری آلوده نشده باشد که خواب چشم‌های ما را ببیند؟!

که خیره‌ایم، متنفریم و ترس داریم اما میخواهیم پنهانش کنیم

....

اولین چیزی که توی آدم‌ها می‌بینم چشم‌هاست و بعد دست‌ها

آدم ِبی‌نگاه برای من مرده است

لازم نیست چشم‌ها درشت باشد یا زیبا

مهم این است که نگاه داشته باشد، یک نگاه مخصوص

و چشم‌های ما نگاه دارد

و غم دارد

و برای همین است که خط سیاه روی چشم آدمهای توی عکس جنایت است

اما باید کشیدش

چون چشم‌های غمگین آزاد و زنده بهترند از چشم‌های بسته

....

می‌گن آغا محمدخان قاجار از چشم‌هایی که در اورده کوه ساخته

من نمی‌دونستم چرا

نمی‌فهمیدم که چرا باید چشم مخالفانت را در بیاوری

و حالا می‌فهمم

خیلی خوب هم می‌فهمم

و برای دوستانم اس.ام.اس می‌آید که چشم سران فتنه در روز 22 بهمن کور خواهد شد( از کاسه در خواهد آمد؟!)ا

و من در فهم لغت فتنه دچار ایرادم...


پ.ن:

عکس مال عاشوراست، این چشم‌ها اما زمان نمی‌شناسند. هشت ماه است که همین‌جورند