Thursday, March 18, 2010

hello,is it ME you're looking for?

دو و نیم نیمه شب گذشته

می پرم از خواب یکهو و اس.ام.اس به او که: خواب بد دیده سپ،بغل می خواد! با علامت گریه

و او دلداری و من فکر نمی کردم بیدار باشد اصلا

خوابم ناراحت بود خیلی، حتا کاملش یادم نیست

فقط همین که دختر دیگری در جمع و همه می دانستند که او و آن دختر تیک و تاک

و من هی گم می شدم از جمع آدم ها

او آدم قدیم من بود یا خیانت می کرد را نمی دانم

گم می شدم از میانشان چون می دیدم که حسودی می کنم

و این با همه ی حرف های قبلی ام مغایر بود

و باورم نمی شد که اینجور مهم باشد برایم

......

می گه: شما باز با هم دوستی؟

می گم: نمی دونم... خیانت آزاد است اما

......

دختر همکلاسیِ تازهْ زیادْ معاشرتْ اس.ام.اس می زنه که کار داره با من

من دارم می رم از دانشگاه و همان شنبه ی کذایی خبر مرگ پدر دوسته است

می بینتم که داغون و می گه واجب نه

من فکر کرده بودم حرف درس است و خواندنی های کلاس سارا

فرداش جویا شدم که چه بود حرفت

که پرسید:تو اگر بودی و کسی را دوست می داشتی زیاد

و دوستت می بوسیدش ناگهانی چه حسی داشتی؟

می پرسم: تو کدام یکی هستی؟

اما معلوم که او کدام یکی

می گم که پیش می آد، که جدیدنا ناگهانی من هم، اما رابطه ای که نمی خواهی؟ نخواه لطفا

اگر همان یکی و یک شب باشد ناراحت نمی شدم اما

یادم می افتد به اوی قدیم که چه زمانی من شیفته

و فکر می کنم له می شدم اگر می فهمیدم دوستم دارد باهاش دوستی می کند

می گم: من خودم همش حرف خیانت می زنم، در عمل اما جور در نمی آد خیلی، سخته کمی

....

آقای جامعه شناس مشهور که پسرش سابقا زندانی را که به یاد دارید؟

هی می آید پهن می شود توی صندلی و در راستای ناهنجاری ها پشت بند طلاق و خودکشی می گوید: بی بند و باری اجتماعی

و من هی می خوام بپرسم که بی بند و باری یعنی چه؟

اصلا چه مشکلی هست با همه ی اینها؟

سنگ بند نمی شود روی سنگ؟

بنیان خانواده بر باد؟

....

داریم مسخره بازی در می آوریم آن وسط

چراغ ها هم خاموش که تو آزاد باشی

کاش می رفتیم جای دیگری چهارشنبه سوری

کاش او آمده بود حداقل

که این کراش بیچاره می کند ما را

و هی دوری می کنیم از هم

و او نزدیک من می شود لحظه ای دستش می سُرَد روی استخوان برآمده ی لگن من

و نفسش...

دور می شویم از هم

بعد شب است و مغز من در حال ترکیدن و او هیزم می گذارد توی شومینه

و صدای ترقاترق چوب ها

من خوابم نمی برد

می رویم بیرون آن دورها کنار قفس سگ

و کسی اگر ما را می دید چه فکرها که می توانست بکند

او اما زمستان است می خواند و از خدایی آدم های هم نوا با بم می گوییم

و حتا اگر هر دوست معمولی دیگری بود من گلوله می شدم توی بغلش از سرما

با او اما با حفظ فاصله نشسته ایم حتا

توی اتاق جا نیست

مبل تک نفره من را تاب ندارد

می خزم کنارش

می گم: می خوای برم یه جای دیگه، از لحاظ هیستوری و این حرف ها

مخالفت می کند

سعی می کنیم دور باشیم

اما صدای نفس های او و من چقدر حس خانوم گرجو ایت

در فکرم نام دیگری است اما

دلم تنگ برای او

نام این خیانت است

نام این خیانت است؟

با خودم فکر می کنم که جواب اس.ام.اس یا زنگی را نخواهم داد بعد از این

و چه متعجبم که می بینم هیچ سعیی نیست در ایجاد تماس

......

می گم بهش(قدیم ترها) که: من با خیانت مشکلی ندارم

جسمی یا ذهنی یا هر جور دیگری

فقط می خواهم خبر نباشم

چون اگر بدونم بهش فکر می کنم

.....

تمام راه برگشت من گیج اینم که آیا این تماس های کوچک خیانت؟

فکر می کنم چرا اصلا؟

که من هیچ چیز این پسر را دوست ندارم جز موهای هیجان انگیزش

فکر می کنم چرا اصلا؟

.....

من بودم و موفرفری دانشکده که چرت و پرت گوترین

و ما که به هم می افتیم

آقای شنود هی صورتش سرخ می شود از خجالت اگر که تازه کار

داره از کات کردن می گه

که انقدر سخت که آدم گاهی فکر می کنه کاش شروع نکرده بودم

و من چه موافقم باهاش

می گه: همون خوبه بکن در رو باشه آدم

می گم : باش خب، این همه پسر اینجوری که دخترها هم کنار می آیند، من که پایه ام

بعد من برای اولین بار اصطلاح بده در رو بودن را می شنوم

می گم که قابلیتش رو دارم

می گه: فکر می کنی، یه ماه که با یارو بخوابی دیگه نمی تونی

می گم: یه ماااااااه! بده در رویی یعنی یک بار، دو بار نهایتا

می گه: تصمیمم را که گرفتم او را هم توی لیست قرار دهم

گرچه می داند که با دو خواهر نمی شود در شرع اسلام

و من را حذف کرده طبعا

.....

من دلم تنگ اوست

اصلا به این یکی فکر نمی کنم

بین ریچارد گر و پسر فرانسویه هم نماندم

فقط دلم نمی خواد دل پسرک را بشکنم

و کم کم دارم آدم های کتاب های کوندرا را می فهمم

و فکر می کنم که شاید بهتر بود دیرتر می خواندمشان

Saturday, March 13, 2010

در ظلمت لب شور ساحل ، به هجای مکرر موج گوش فرا دادیم


هی می خواست که روز شادی باشه تا بیاد و بنویسه از سفر شمال یکهویی
که شادی بود و خوش گذشته بود
اما اینجا هی خبر عجیب بود روی یخچال
که خانواده ی آقای کارگردان دستگیر
که علاوه بر ایراندخت ،اعتماد هم تعطیل
و من هی حوصله نداشتم
بعد شنیدم که پدر دوسته فوت کرده یکهو
و باز حوصله نداشتم
و بعدتر یک روزی بود که من داشتم از دلدرد می مردم
و اینها همه در سه هفته بوده و هی طول کشیده
و من حالا یادم هم رفته کمی سفر را
انقدر که دوردست می نماید حالا
فقط همین بس که عجیب بود
از همان اول که خانواده بدون هیچ پرسش اضافه ای اجازه دادند
و من حتا شاید دلم می خواست که اجازه ندهند
که می دانستم مقاومت کردن کار ما نیست
و نبود هم
که فکر کردیم حالا دو سه روزی خوش گذرانی
و این خوش گذرانی هی کش می آید
و نقطه ی پایانش را پاک می کنیم هی
اصلا مسافرته از اول خلی چلی شروع شد
که یکی از ماشین ها نیامد روز اول
و ما هی خنگ بازی درآوردیم دسته جمعی
و هی دویدیم من و او توی نونوایی ها، و این گمانم تنها نقطه ی اشتراک غذایی است: عشق به انواع نان!
بعد هی دنبال چوب گشتیم
و شب اول ناموفقیم در مورد آتش
شب دوم اما آتش است و کنار دریا و سوسیس سرخ شده
و چه همه چیز مشابه آن سفر ترکیه
دختر دامنی نداریم اما
سر هیچ کدام پسرها بر پای دختر دامنی نداشته مان نیست
این بار به جای دایی که سر اومد زمستون می خوند بلند بلند
من هی زمزمه می کنم با خودم
اصلا همش همین موزیک هاست
سال ۸۸ است دیگر
که توی تونل به جای داد و فریاد دو گروه می شویم
یک گروه یا حسین
بقیه جوابش
اینکه سال ۸۸ است کلا از همه چی می زند بیرون
از راه و اینکه حاضریم جیک نزنیم که با موبایل او سرودهای انقلابی
از تونل ها
از ساحل و او که بزرگ روی ماسه ها می نویسد یا حسین
و من فقط چشمم دنبال سنگ سبز است
آقاهه که روز دوم آمد برامان با سه تار نه همزبان دردآگاهی زد
و روز قبلش پسر برامان شجریانش را گذاشته بود بدون ساز که در محفلی می خواند
و این آهنگ چه غم دارد، چه درد دارد و چه دوست داشتنی است
بعدتر گفتند آقای سه تاری سه ماهی زندان کشیده
با ما که معاشرتی نکرد
یعنی من سعی ام را هم کردم
اما از تمام بچه های دانشکده موسیقی فقط آیدا کوچیکه آدم مشترکمان بود که من فقط دو بار دیده
حالا که سپ نشسته اینجا
و لباسش زیاد است، نه برای تاریخ البت برای دمایی که مناسب تقویم نیست
بعد آن یکی نشسته کنارش و توی لپ تاپ خود فرو رفته
و این یعنی که معاشرت دنیای مدرن
بعد من دلم باز شمال و دریا و آتش می خواهد
و فوتبال ساحلی و من دخترک وحشی جمع
چرا بقیه انقدر خانوم ان؟
چرا هیچ کس نمی آد بریم توی آب یخ زده و بعد من می شوم آدم شامورتی در بیار
که این کار معمول زندگی در شمال است و شلوار آبی دو سه درجه تیره تر
هی...چه من دلم شمال خواست ها یکهو
واسه خاطر همین هوس هاست شاید که باید همان روزهای اول سفرنامه بنویسی




Monday, February 22, 2010

Ain't no big deal,it's innocent

مهمونی بالماسکه‌ی خداحافظی دختر
خواهره می‌پرسه که آیا به عین هم می‌گم؟!
می‌گم: نه بابا، انتظار زیادیه از او که بیاید بالماسکه
بعد دلم برای خودم می‌سوزد که 18 سالش است و اینجور حرف می‌زند
و بدترش این که درست است حرفم
بعد می‌رم مهمونیه و اون نمی‌آد و من دلم نیومده و گفتم بهش دو روز قبل
و اون وسط ساعت‌ها بالا و پایین می‌پرم با دخترک 18 ساله
بعد فکر می‌کنم لیاقتم چیز دیگری است
فکر می‌کنم 18 ساله‌ام و وقت زندگی و بالا و پایین پریدن و پر شر و شوری
......
می‌گه: می‌خوام باهات حرف بزنم
می‌گم: منم همین طور
می‌پرسه: اول کی؟
می‌گم: من!چون هرجور فکر کنی من مقدم ام!
حرف هر دومان یکی است
حرف هردومان از نتوانستن است
و او می‌داند که من لایق پر شر و شوری و می‌داند که نمی‌تواند
و من برای همین دانستن‌هاش است که دوستش می‌دارم
...................
موبایلم زنگ می‌خوره و دخترک هم‌سن می‌گه که چند تا از دوستاش توی خونه‌شون
یک ساعت طول می‌کشه تا تصمیم بگیرم که برم و بعد با تاکسی و خنگ خنگ بازی
بعد آنجا و همه غریبه و همه پسر
فرداش روز مهمی است
من نوشابه می‌خورم و آبمیوه و زودی برمی‌گردم
اما خوش می‌گذرونم ، یک جوری خوش می‌گذرونم که اگر فرداش اتفاقی، حداقل نهایت شادی‌ام را کرده باشم
و می‌رقصم تمام مدت آن وسط
و آی پاد من است و موزیک‌های من
و نمی‌دونی چه لذت‌بخشه که آدم‌ها بهت توجه کنند
و انگار که دوستت داشته باشند با اینکه غریبه
و پسرهایی با یک اسم با من تیک می‌زنند
که یکی‌شان کلی بامزه با موهای فرفری موکت طور
و من نمی‌فهمم که چه می‌شود
اتفاق است دیگر، اتفاق
و من داشتم چرخ می‌زدم و خم شدم روی دست‌ها
و گه بگیره این زندگی رو، مگه دو تا بوسه‌ی کم چه ارزشی داره؟
حالا دوست پسر ندارم مثلا اما پسر که دو روز است یک اکس آمده اول صفتش می‌آید دنبالم
چون قرار شده دوست خوب مهربان هم باقی بمانیم
و قرار فردا را می‌گذاریم
با راههای ماقبل اختراع تلفن
..................
می‌گه: گفتی چیه؟
می‌گم: چی رو؟
می‌گه: همین الآن گفتی!
و من کلی حرف زده ام
و عصبانی ام و نمی‌فهمم چی رو باید تکرار کنم
می‌گه: گفتی نامردیه!!
آره، آره، شاید نامردیه
اصلا من نامرد هرزه‌ی بی‌شعور
حالا تو حاضری با من دوستی کنی؟!
اصلا اشتباه کردم که رفتم
اون 20 دقیقه انتظار با وجود تاخیر 6-7 دقیقه ایه خودم
و او که سلانه سلانه پدیدار
و من باید که به جای جلو رفتن برمی‌گشتم
و حتا پا می‌ذاشتم به فرار
و می‌رفتم لودویگ و با آدم‌ها معاشرت می‌کردم
اصلا چرا رفتم؟چرا رفتم تا در مورد رابطه‌ای که آغازش را نمی‌خواهم مافیا بازی کنم؟
و من مافیا بازی نکرده‌ام جز یک بار نصفه و نیمه
اما می‌دانم که توی مافیا استدلال است ولی این‌جور محاکمه نیست
اصلا او چه حقی دارد که اینجور محاکمه کند مرا؟
من عصبی شده‌ام، دیر میرسم به کلاس پیانو
و هی فکر می‌کنم تا فرداش: یعنی من آدم بدی ام؟
او گفت که من بد هستم و دیگران برایم بی‌اهمیت
و من تمام زندگی‌ام سعی کردم خوب باشم و با دیگران مهربان
اما در مورد او تقصیر من نبود،به خودش هم گفتم
گفتم: تو فاعل بودی! من فقط پس نکشیدم
و او نگاهم کرد فقط
و به خدا که خجالت می‌کشم حتا از نوشتن این‌ها
اما کاش می‌ذاشت که فقط همان یک شب و یک اتقاق بود
و بعد هم ما را به خیر و شما را به سلامت
کاش شماره‌ام را نداده بودم حداقل
که آمده‌ باشیم خانه، و من مچاله توی تخت که مثلا خواب
که تلفن می‌لرزد و من می‌پرم و پسر دیشبی است
و حرف می‌زنه، حرف می‌زنه و من سکوتم سراپا
می‌گه که 12 و نیم بیدار شده از خواب
و من حرفی ندارم بزنم با کسی که 12 و نیم ظهر 22 بهمن از خواب بیدار می‌شه
بهش می‌گم شاید شب برنامه کنیم خونه‌مون و خبرش خواهم کرد
بعد که برنامه می‌کنیم خبرش نمی‌کنم
چرا که آدم درد نکشیده را تاب نداریم
آره، آره شاید نامردیه
و من نامرد هرزه‌ی بیشعور
دو تا بوسه اما چیزی نیست
به خدا که نیست از نظر من
.....
ما انتخاب کردیم، عقلانی، از روی منطق و کاملا توافقی
بعد هفته‌ای شاد بودیم
رها از قید و بند انگار
هر روز هم معاشرت کردیم
به شادی هم نبود همش که هفته‌ی بدی بود کلا
اما راضی بودیم از هم و بدون توقع
و دوستی معمولی چه هیجان‌انگیز است
تن اما منطق ندارد
که بعد یک هفته و باز تماس لب‌ها، ناگهانی
می‌پرسم: حالا چی؟گند زدیم!!
گند زده بودیم آره
و هیچ کدام به شروعی دوباره نیندیشیدیم
و من گفتم که شخص دیگری این وسط
و در جواب کی؟ گفتم نمی‌شناسی‌اش
و او گفت خوب کاری کرده‌ام و بغلم کرد
و من می‌گم که نمی‌خواستم اتفاقی بیفته
اصلا نمی‌خواستم هیچ شروعی باشه
فقط افسار خودم را نکشیدم، چرا که لحظه‌ای از ذهنم گذشت: شاید آخرین روز آزادی!
و گه بگیره که هر چی این نداره اون داره و هر چی اون داره این نداره
و گه بگیره که من گاهی فکر میکنم احساس ندارم و حتا می‌توانم چند نفر را با هم...
و گه بگیره که زندگی بزرگسالی چه سخته
و من چه سختمه از گفتن این حرف‌ها
....
قرار شد هیچ شروع دوباره‌ای نباشه
قرار شد من باشم، آزاد
و اون باشه، آزاد
و من مافیا بازی می‌کنم با آن یکی و عصبانی
و اون رو می‌رونم از خودم کاملا
و شاد می‌شم
و انگار که نامرد هرزه‌ی بیشعورم

Sunday, February 14, 2010

your eyes are soft with sorrow


می‌خوام براتون از چشم‌ها بگم

از چشم‌های پر درد، از چشم‌های نالانی که خشک اند و غم دارند

می‌خوام براتون از چشم‌هایی بگم که کم‌اند و پرسان

همین می‌شود که کیفهاشان را می‌گردند، جیب‌هاشان را می‌گردند

و انگار خدایی وجود دارد

نه که بزرگترین باشد اما در حدی هست که دست خانومه توی جیب شلوار خواهره بره و من نه

انقدر هست که کیف رو بگردن دو بار اما جیب‌هاش رو نه

و من چی داشتم بگم اگه قوطی فیلم و سرکه‌ی توش رو می‌دید؟

چه فرقی داریم ما؟ چه تفاوتی؟ خواهره می‌پرسه

و من هوچی بازی که آمده‌ایم برای جمهوری اسلامی!!

و مرد نمی‌گوید تفاوت ما را

من اما می‌دانم

چشم‌های ما غم دارد

چشم‌های ما پرسنده است و گیج

و قدم‌هامان

مثل آنها بی‌خیال و سرخوش نیست

و هر قدمی به اندازه‌ی ده قدم خسته‌ات می‌کند

و هر قدمی به اندازه‌ی ده قدم سنگین است

.....

ما سلاح نداریم

اما چشم‌هامان را نمی‌توانند ازمان بگیرند

چشم‌هامان بیچاره‌شان کرده

نگاه خشم دار و غصه دارمان را می‌بینند

یعنی هست بین‌شان آدمی که تازه کار باشد و هنوز آنقدری آلوده نشده باشد که خواب چشم‌های ما را ببیند؟!

که خیره‌ایم، متنفریم و ترس داریم اما میخواهیم پنهانش کنیم

....

اولین چیزی که توی آدم‌ها می‌بینم چشم‌هاست و بعد دست‌ها

آدم ِبی‌نگاه برای من مرده است

لازم نیست چشم‌ها درشت باشد یا زیبا

مهم این است که نگاه داشته باشد، یک نگاه مخصوص

و چشم‌های ما نگاه دارد

و غم دارد

و برای همین است که خط سیاه روی چشم آدمهای توی عکس جنایت است

اما باید کشیدش

چون چشم‌های غمگین آزاد و زنده بهترند از چشم‌های بسته

....

می‌گن آغا محمدخان قاجار از چشم‌هایی که در اورده کوه ساخته

من نمی‌دونستم چرا

نمی‌فهمیدم که چرا باید چشم مخالفانت را در بیاوری

و حالا می‌فهمم

خیلی خوب هم می‌فهمم

و برای دوستانم اس.ام.اس می‌آید که چشم سران فتنه در روز 22 بهمن کور خواهد شد( از کاسه در خواهد آمد؟!)ا

و من در فهم لغت فتنه دچار ایرادم...


پ.ن:

عکس مال عاشوراست، این چشم‌ها اما زمان نمی‌شناسند. هشت ماه است که همین‌جورند

Sunday, February 7, 2010

اشكي كه روي چهره پاشيده شد، بغضي كه مي تركد حالا

دیروز رفیق ما رابردند
و کشتند
در جمع گریستن مرا دشوار است

آنگاه نشسته بودم آنجا،تنها

- و در توالت-
چون ابر بهار گریه می کردم
و هفتم ماه سرد آذر بود

گریستن - رضا براهنی
......

این بغض لعنتی
وای از این بغض لعنتی
که رهات نمی کند
و باد که می خورد به صورتت
بی رحم ِ بی رحم ِ بی رحم
و چشم ها تر می شود از این باد
اما اشکی جاری نه
که خشکسالی آسمان به تو هم منتقل شده
و این بغض لعنتی اشکی نمی شود که جاری
فقط هست
فقط می ماند
و تو می دانی هیچ چیز بدتر از یک دختر ضعیف تنهای اشک آلود نیست توی خیابان
تو اما هستی
تو دخترک ضعیف اشک آلود تنهایی که به خودت حق می دهی بدجور
و دلت های های گریه هم نه،اشک می خواهد که روان شود
که همین جور که پلک می زنی بیفتد روی گونه ها و گونه را سر بخورد و بچکد روی زمین
.....
من دخترک شاد یخ زده ای بودم که آزاد شده بود از کلاس رانندگی و امتحان و مشغولیت ذهنی اش
و او دلش نمی آمد بگوید به من که پسر را گرفته اند و مادر و برادرش را
و من چه معاشرت کرده بودم با او
چه نگرانش بودم هر دو سه روزی که دیده نمی شد
چه مسخره بازی درآورده بودم که با وجود موهای از ته تراشیده قابل شناسایی است
و حالا چه دستم خالی است
چه هیچ کار بر نمی آید از من
جز غصه،جز جای خالی اش روی صندلی بوفه ی دانشگاه
من لباس های دافی م را نمی پوشم
شاید که مبارزه کردیم، شاید که اعتراض کردیم و خواستیم صندلی های بوفه را پر کنیم از آنهایی که نیستند
اما نه، اما نه
می رویم خونه ی دایی
و من پهن روی مبل سفید و نرم و او موهایم را نوازش می کند
و من بالاخره خاطرات حمله به کوی را می شنوم
و احساس می کنم یک عدد آدم مزخرف هستم که در این وضعیت بی دردانه اینها را می شنوم و غصه می خورم
و اگر ته ذهنم هی اسم یاشار هست
اما خودم هم هستم
خودم عجیب ته ذهن خودم هستم
و زندگی ام و رابطه ام با آدم ها
و خوشحالی که باید باشد و نیست
و فقدانش فقط فقط هم به خاطر این زندان ها و گرفتن ها نیست
و من آی از خودم بدم می آید که همیشه خودخواهم
........
مقدمه ی ظل الله براهنی می خوانم پشت مطب دکتر
و انتظار می کشم
و هی موبایل را نگاه می کنم، نه برای دیدن ساعت
برای فکر اینکه: شاید جواب بدهد
چون باز دنیای من با برنامه ریزی عجیبی سازمان یافته که بعدتر می فهمم هیچ چیزش جفت و جور نشده
می گه که درست جوش نخوردم
و آی نمی دونی چه دردی داره
آی نمی دونی چه دردی داره کاری که می کنه و من حتا نمی بینم که چه کار می کنه
وول می زنم ولی،داد آروم می زنم ولی
اما اشک نه
اشک نه چرا که خشکسالی نه درد تن می فهمد و نه درد جان
و من باز گیج و منگ می افتم توی خیابان و پیراشکی سرد بدمزه را گاز می زنم
و هر پلیسی که می بینم راهم را کج می کنم و از آن ور خیابان ادامه می دهم
و دلم می خواهد وایسم وسط پارک لاله و داد بکشم که: بذارید پن دییقه واسه خودم باشم لطفا
بذارید دخترک غمگین ضعیف اشک آلودی باشم که می خواد راه بره
و هی با خودش صغرا کبرا بچینه که : من محقم!
......
می گم: گهم و نمی خوام تظاهر کنم که نیستم
می خواستم ایگنورشون کنم اما دلم نیومد
بعد ولو توی حیاط پشتی و آفتاب دل انگیز
و من حرف می زنم برای دخترک گرچه هیچ خوش ندارم زندگی خصوصی ام را با دیگران قسمت کنم
بعد می بینم که چه جمله ها نصفه است
که چه حس ندارند کلمات
که چه بی معنی شد وقتی از ذهنم آمد بیرون و پخش شد توی هوا
اما حرف می زنم، حرف می زنم
و صدام گاهی می لرزد از این بغض لعنتی
(اما شما که خوب می دانید، انتظار اشک که ندارید از من؟)
و می فهمم که دفتری از زندگی ام دارد بسته می شود
هرچند که کوچک و لاغر باشد،
(دفترچه شاید لغت بهتری باشد)ا



Friday, January 15, 2010

oh baby talk to me,talk to me like lovers do

پرسید: تو دیدی تنها دو بار زندگی می‌کنیم رو؟دوست داشتی؟
و من رفتم بالای منبر که: خسته شدم از این ترکیب دخترک شیطان و پرحرف و کم سن و سال‌تر و مرد سنگی با لغات محدود و بی‌هیجان و نگاه تحسین به دخترک
خسته‌ام از مردهای همایون ارشادی‌طور( که البته آس‌شان خودش است) که رها نمی‌کنند این سینما را
بعد ساکت شدم
و انگاری، ناگهانی چشم‌هام رو باز کرده باشم
دیدم که چه خودم شدم یکی از همین دخترک‌ها
دیدم که خودم چطور قرار گرفتم توی رابطه‌ای مشابه
و فکر کردم که انگار جواب می‌ده، لابد آن‌ها هم تجربه کرده‌اند که هی می‌سازندش
....
می‌دونم که عاشقش نیستم، حتا خیلی خیلی زیاد هم دوستش ندارم
اما همینی که هست خوبه
می‌دونم که بی‌ربطه، چشم‌هام بازه
می‌بینم که مهمونی خونه‌ی پدرو مادره برای اولین بار دیدن اون از اولش انگار که یه شکسته
می‌بینم که چه دوستش ندارن و دلم می‌شکنه
روز اولی که با خواهره معاشرت کرد رو هم یادمه خوب
که خواهره تا نشست توی ماشینه پسر ِآخر هفته‌ها سجده‌ی شکر به جا آورد که این آدم‌ها حرف می‌زنند و آدم من نه!
باسواده اما، مهربونه اما و می‌دونی مهمترین ویژگی‌اش چیه؟
حافظه داره!!
گرچه که پنج‌شنبه‌ی پیش من رو فراموش کرد و من از اتاق دکتر که اومدم بیرون و موبایل رو چک کردم باز و مطمئن شدم که از یادش رفته‌ام هی اشکم داشت سرازیر می‌شد
و توی ماشین قطره قطره می‌چکه پایین
و توجیهش اینه که: درد دارم، یه حس عجیبی داره
چرا که غم درد جسمی قابل فهم‌تر است تا غمی که روحم را آتش می‌زند
شب اما به یادش آوردم خودم را با اس.ام.اس و زنگ او و سکوت ناشی از شرمندگی‌اش
و خودش انگار که شوکه از کاری که کرده، و می‌دانست چه غیرقابل بخشش
من اما دلم سوخت و شاکی که نبودم دیگر هیچ، دلداری هم داشتم می‌دادم که:بی‌خیال
جز این بار(که اصلا هم کم‌اهمیت نبود البت) اما همیشه حافظه داشته، همیشه همه چیز یادش مانده
و شما یادتان است که من چه خسته و دلشکسته بودم از فراموش شدن
و چه نیاز داشتم به کسی که اهمیت بدهد به من
........
کِی بود؟ یادم نیست دقیق
گمونم وقتی تازه 18 ساله شده بودم
که گفت روزی می‌رسد که همه‌ی شهر عاشقم
حالا نه به این اغراق( آیدای درون من بیدار شده) اما می‌فهمم که آدم‌ها دوستم دارند
نه خاص و کراش و نظر و این حرف‌ها حتا
وسط ورجه ورجه‌هام که نگاه کنم به چشم آدم‌ها خیلی وقت‌ها می‌بینم که توی چشم‌هاشون دوست داشتن هست
بعد فکر می‌کنم به دیگرانی که می‌تونستن به جای اون باشن
به دیگرانی که هستن و می‌شه جایگزینش بشن
بعد از خودم بدم می‌آد
و می‌بینم که گاهی چه زندگی خصوصی‌ام به تخمکم نیست
و می‌بینم که چه می‌تونم وفادار نباشم اصلا و تعجب می‌کنم
هنوز اما انقدر اخلاق برام مونده که نخوام با احساساته دیگران بازی کنم
همین می‌شه که وقتی ته اون چشم‌ها می‌بینم دوستم دارن ترس برم می‌داره
ترس برم می‌داره که زمان بگذره و رابطه برای اون جدی شه و من هنوز به تخمکم نباشه
بعد هی فکر می‌کنم، هی فکر می‌کنم، هی فکر می‌کنم
و می‌رسم به اون ساعت‌هایی که انرژی‌ام فروکش می‌کنه و داون می‌شم یکهو
بعد چقدر خوبه بودن اون
اون لحظه‌های من رو انگار فراموش کردید آدم‌ها که هی می‌گید: بی‌ربطه به تو!!
نیستید که ببینید چه خوبه بودن اون توی اون لحظه‌ها
گرچه که در لحظه‌های جیغ و جیغ هم من دوست دارم بودنش رو
و نگاهش که انگار تحسین من
و نیستید آدم‌های قدیم من که آدم‌های جدید دانشگاهی من را ببینید
نه که جدی باشند یا چی
اما از طبقه‌ای متفاوت با شما، که من سعی کردم دیوانه‌ترین‌هاشان را انتخاب کنم و آن‌ها صدمرتبه جدی‌تر از شما
و من یک ترم با خودم کلنجار رفتم که: مثل این‌ها خواهم شد؟ اصلا دوست دارم همچین آینده‌ای را؟
بعد دیدم که نه مثل مثل آن‌ها
اما می‌فهمم که به زودی توی صحبت‌هام اسم بوردیو خواهد آمد و وبر و مارکس حتا
این را توی درس‌هامان هم خوانده‌ایم
که :" در موقعیتی بون، نقشی را که مورد انتظاراست بازی کردن و با وجود این گریختن از جبر دیدگاهی که همراه با آن موقعیت است، دشوار است." *
و من این درس را عملی یاد گرفته‌ام
و زندگی‌ام با گاردی که اولش داشتم خیلی سخت بود، همین شد که کنارش گذاشتم
این‌ها را می‌گویم که هی لغت بی‌ربط را تکرار نکنید در ذهنتان وقتی او با من است
این‌ها را می‌گویم که بدانید من ِ گمشده میان این نقش‌های تو در تو گاهی به او باربط می‌شوم...
* ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی-جوئل شارون-منوچهر صبوری-ص 146
** سعی کنید تایتل رو با رِنگ ایرونی بخونید

Monday, January 11, 2010

and she feeds you tea and oranges

دنیای من همون دنیای هملت کوچولوئه
که گمون می‌کنم با یه تئاتر کودکان و یه تیکه کیک شکلاتی می‌شه غم‌های بزرگمون رو فراموش کنیم
که گمون می‌کنم می‌تونم خنده بیارم به لب‌های پسرک و می‌بینم که نتونستم
دنیای من دنیای هملت کوچولوئه که می‌پرسه: کودک بودن، یا کودک نبودن...؟
و من و اون و بعضی آدم‌های دیگه چه دلمون می‌خواد کودک بودن رو انتخاب کنیم
دنیای من دنیای هملت کوچولوئه که می‌دوئه دنبال افلیا و سرخوش می‌خنده
بعد یهو یادش می‌افته که باباش رو قراره بکشن
اون وقته که باز غم دنیا، که باز استیصال و درموندگی از ندونستن
من کیک شکلاتی می‌پزم و گردوها رو ریز ریز می‌ریزم اون‌ تو
تند تند آخرین دی.وی.دی بکت رو رایت می‌کنم
دم در تئاتر دور و بری‌های بی‌ربطم رو جمع می‌کنم یه جا
بعد یهو می‌بینم که داریم از زندانی‌ها حرف می‌زنیم
این‌که هر کی کجاست و تا کی و چه‌جور رفته اون‌تو؟
بعد توی سالن ما داریم از خانه‌ی کودک شوش و بدبختی بچه‌هاش حرف می‌زنیم
بعد نمایشه شروع می‌شه
و تا می‌خواد یادت بره همه چی،دلقکه می‌آد با صدای جیرجیر سرش و لحن غمگینش
کاش توی سر تو هم جیرجیر بود به جای این صداهای لعنتی
به جای صدای بوق ممتد و بوق آمبولانس و ویراژ موتور
(ببینم شماها هم جدیدا بیشتر صدای آمبولانس می‌شنوید یا من جدی جدی متوهمم؟)
بعدتر یارو سرباز شاه دانمارک می‌گه: زندان‌ها پره!
و صدای خنده‌ی آدم بزرگا و بچه‌های یه کم بزرگ‌تر
و ته سرت این جمله می‌درخشه: کجاست پسر کوچولوئه اگه اوین نیست؟
(بعدا فهمیدیم بردنش اوین)
فکر می‌کنی بعد اینکه پشت هم بگن خیانت،جنایت...میتونی ادامه‌اش ندی؟
من که نمی‌تونم، که بلند می‌گم و خودم و بغلی زهرخنده
خوش‌خیال که منم با این برنامه‌ی کیک شکلاتی خوری در حیاط خانه هنرمندان
که سرما و چایی داغ و چمن سرد و بقیه که به حرفم گوش می‌دن
اما شاد نمی‌شن، خنده نمی‌آد به لب‌ها و صدای تلفن من
و دخترک هم کلاسی دانشگاه که از لیست سیاه می‌گوید و اسم پدرش
و من چه می‌توانم بکنم؟
می‌گه: دلم خواست به یکی بگم، به تو زنگ زدم
و من: هر وقتی، هر ساعتی اگه خواستی زنگ بزنی به من آماده‌ام بشنوم
و این تنها کاریه که من می‌تونم بکنم
بعد پیش لودویک و آنها که ناراحت‌اند و من فکر می‌کنم بدخلق
سهم کیکشان را می‌گذارم توی آشپزخونه و می‌زنیم بیرون
بعد اس.ام.اسی معذرت از زود قضاوت کردن و آرزوی درست شدن اتفاقی که نمی‌دانی
(فرداش فهمیدم اتفاق را و باز شرمنده، مستجاب‌الدعوه نیستم من، درست نشده بود/است هیچ چیز)
بعد خانه‌ایم، لباس‌ها هنوز بر تن است که زنگ او و خبر از شب‌‍نشینی
نه به دلیل شادی که باز باید بروم تا سعی کنم خنده‌ای بیارم به لب‌های دخترک
این‌یکی سیاسی نیست قضیه‌اش، تصادفی است
پدری زخمی و زن‌دایی ای در کما
من باز گوش می‌شوم، و بغلش می‌کنم محکم
و این تنها( واقعا تنها) مدلی است که من بلدم دلداری بدهم
و استدلال می‌کنم که چه مرگی بهتر از این؟که اعضایت زندگی دهند به آدم‌های دیگر؟
فردا صبحش فرم اهدای اعضا را پر می‌کنم و خوشحالم
دفعه‌ی بعدی کاغذی در جیب من خواهد بود با مشخصاتم
یادتان باشد شما هم که کارت شناسایی نبرید با خودتان
یادم بندازید که روزهای بهتر که آمد برایتان خاطره‌ای تعریف کنم که آغازی بس خوش داشت، حالا میانه‌اش گندیده است،خدا پایانش را به خیر بگذاراند