<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758</id><updated>2012-02-15T22:56:17.024-08:00</updated><title type='text'>The innocence is gone</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>40</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-1143671222104264997</id><published>2012-01-12T08:26:00.000-08:00</published><updated>2012-01-12T08:32:42.688-08:00</updated><title type='text'>و اکنون آن زمان دررسیده است/ که من به صورتِ دردی جان‌گزای درآیم؛</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-p04GVxJOJ5Y/Tw8K6OCTvUI/AAAAAAAAAC4/wgvNQWgOM0A/s1600/yourbody.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 250px; height: 254px;" src="http://1.bp.blogspot.com/-p04GVxJOJ5Y/Tw8K6OCTvUI/AAAAAAAAAC4/wgvNQWgOM0A/s400/yourbody.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5696784048963435842" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشت دقیقه و چهل و چهار ثانیه&lt;br /&gt;برای اینکه تحقیر شوم&lt;br /&gt;له شوم&lt;br /&gt;چونه بلرزد بلرزد بلرزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و صدای دندان‌ها بکوبد در سرم&lt;br /&gt;ریز و تند&lt;br /&gt;تگرگی که شروع می‌شود و سر ایستادن ندارد&lt;br /&gt;ریز و تند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشت دقیقه و چهل و چهار ثانیه&lt;br /&gt; برای صندلی که خسته شود از حجم من و اندوهم تمام شب&lt;br /&gt;برای دستمال‌هایی که باید آماده شوند برای تبدیل به خمیر شدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشت دقیقه و چهل و چهار ثانیه فریاد&lt;br /&gt;برای منی که انتظارش را نداشتم&lt;br /&gt;انتظار اشک داشتم...بغض...فریاد، نه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز&lt;br /&gt;تحقیر شدم&lt;br /&gt;برای آنچه هستم&lt;br /&gt;برای آنچه برای او نیستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحقیر شدم&lt;br /&gt;برای آنچه نمی‌خواهم باشم اما هستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحقیر شدم برای کاری که نکرده بودم&lt;br /&gt;اشاراتی که نفهمیدم&lt;br /&gt;عشقی که نخواستم بفهمم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفت دقیقه تحقیر شدن کافی است برای خراش‌هایی که حالا روی دست&lt;br /&gt;برای جسم تیزی که برداشتم و خط کشیدم بر روی تن&lt;br /&gt;و حالا هی مشت می‌شود انگشت‌ها که باز تکرار نکنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفت دقیقه فریاد او کافی بود که دردی که می‌کشم را دوست داشته باشم&lt;br /&gt;یک دقیقه و چهل و چهار ثانیه‌اش را من گفتم&lt;br /&gt;گفتم که شاید بودنم مفید باشد&lt;br /&gt;که فکر کردم شاید بخواهد حرف بزند با من (و چه احمق بوده‌ام)&lt;br /&gt;گفتم و چونه که لرزید و صدا که شکست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت که بکشم بیرون از زندگی‌اش&lt;br /&gt;که نمی‌فهمم&lt;br /&gt;که من تجربه‌ای که او دارد را ندارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من تحقیر شدم&lt;br /&gt;برای اینکه چیزی که برای من خبر است برای او زندگی&lt;br /&gt;و باورش نشد که چه غم دارم از خبر&lt;br /&gt;و مگر من چه نقشی داشتم در انتخاب خانواده؟ او چه نقشی داشته؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من تحقیر شدم&lt;br /&gt;برای کمکی که خواستم بکنم&lt;br /&gt;برای اینکه خواستم تسکین او باشم&lt;br /&gt;و گذاشتم فریاد بکشد&lt;br /&gt;گذاشتم فریاد بکشد و هی صدای موبایل را کم کردم و کم نشد&lt;br /&gt;که کنترل صدای او دست من نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من تحقیر شده و تنها&lt;br /&gt;محکوم شدم به محو شدن&lt;br /&gt;به نبودن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و هفت دقیقه برای من زیاد است&lt;br /&gt;هفت دقیقه برای من هفت لیتر اشک است&lt;br /&gt;هفت دقیقه برای من افسردگی روزهاست&lt;br /&gt;هفت دقیقه برای من پنج خط است روی تن&lt;br /&gt;سرگرمی جدید این روزها&lt;br /&gt;زخم زدن به تن&lt;br /&gt;برای هماهنگی با روح&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زخم زدن بر تن&lt;br /&gt;که حواسم برود سمت سوزش دست&lt;br /&gt;که یادم برود تحقیرها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز ترازویی برای اندازه‌گیری غم اختراع نشده است&lt;br /&gt;و این درد من است که نمی‌توانم وزن غمم را به او ثابت کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شیطانی در من است که خود نمی‌شناسمش&lt;br /&gt;شیطانی در من است که سرم را شیره می‌مالد و دیگران را آزار می‌دهد و وقت تحقیر شدن می‌رود&lt;br /&gt;کجا می‌رود؟&lt;br /&gt;بیا و بشنو....&lt;br /&gt;بشنو که چه گفت&lt;br /&gt;چه کرده‌ام مگر من؟&lt;br /&gt;من فقط بوده‌ام!&lt;br /&gt;فقط بوده‌ام&lt;br /&gt;و این بودن&lt;br /&gt;این بودن&lt;br /&gt;خودم را هم راستش به شدت آزار می‌دهد....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-1143671222104264997?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/1143671222104264997/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2012/01/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/1143671222104264997'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/1143671222104264997'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='و اکنون آن زمان دررسیده است/ که من به صورتِ دردی جان‌گزای درآیم؛'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-p04GVxJOJ5Y/Tw8K6OCTvUI/AAAAAAAAAC4/wgvNQWgOM0A/s72-c/yourbody.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-3963760578069659227</id><published>2011-12-17T09:26:00.000-08:00</published><updated>2011-12-17T09:28:32.474-08:00</updated><title type='text'>و تلخای دوزخ در هر رگمان می‌گذرد</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-FKcqMLLrX3I/TuzRE3obuBI/AAAAAAAAACs/Z8JcWwNI_AE/s1600/sepidesalarvand.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 267px;" src="http://1.bp.blogspot.com/-FKcqMLLrX3I/TuzRE3obuBI/AAAAAAAAACs/Z8JcWwNI_AE/s400/sepidesalarvand.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5687150311045314578" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی جلسه‌ی نقد و بررسی عکس‌ها آقاهه یهو شروع کرد با انزجار راجع به عکس‌های من حرف زدن&lt;br /&gt;بعد یکی از تو جمعیت هم گفت:عکس‌های شعاریٍ تلخ...بعد صورتشون رو در هم کشیدن که: سطل خون!&lt;br /&gt;من تنها بودم...هیچ آدمی اطرافم نبود که به نظر بیاد با اون‌ها مخالفه..هیچ آدمی اطرافم نبود که آروم بهم بگه چرت می‌گن...شاید هم چرت نمی‌گفتن، ولی من احتیاج داشتم که باشه همچین کسی&lt;br /&gt;بعد خواستم از خودم دفاع کنم، گفتم: کسی می‌گفت که تو رومانی وقتی چاشسکو، دیکتاتور رومانی، حکومت می‌کرد مردم لبخند زدن رو از یاد برده بودن&lt;br /&gt;گفتم که من لبخند زدن رو از یاد بردم، اگر که عکس‌ها تلخن واسه اینه که من تلخم این روزها، این روزهایی که بیست ساله‌ام و غمگینم، گفتم که منم بیست سالگیم رو دوست ندارم، ولی اگر عکس‌ها رو دوست ندارید به این معناست که نمی‌تونید با من هم معاشرت کنید&lt;br /&gt; صدام می‌لرزید...فضا رو متشنج کردم...باز هم هیچکی نگفت بهم که: هی ناراحت نباش...حتا هیچ‌کی یه جور نگاهم نکرد انگار که حق با منه، انگار که آدم‌های دیگه‌ای هم هستن که تلخن...که لبخند زدن رو از یاد بردن...&lt;br /&gt;و همون جا بود که می‌خواستم بدوئم و برم، اصلا به درک که بعدش اختتامیه است، اصلا به درک که برنده خواهم شد&lt;br /&gt;من فقط دلم می‌خواست برم از جایی که کسی دوستم نمی‌دارد...گرچه که سوری ازم تعریف کرد و این برای من مهم بود...ولی این حجم نفرت رو نمی‌فهمیدم...فرار نکردم...دوست‌هام اومدن و من با شور و هیجان تعریف کردم که چی شده ولی حالم خوب نشد...&lt;br /&gt;جایزه‌هه هم حالم رو بهتر نکرد...شبش هم کلی گریه کردم، بدون اینکه بدونم چمه...سمس هم زدم به او که: غمگینم و حداقل امشب نباید این‌جور باشه اما بود...و من فقط بلدم به خودم سختگیری کنم که نباید! نباید!&lt;br /&gt;.......&lt;br /&gt;دستاش رو باز می‌کنه و می‌گه: انقدر دوست دارم&lt;br /&gt;می‌گم: واقعا؟&lt;br /&gt;می‌گه: شک داری؟&lt;br /&gt;می‌گم: آره&lt;br /&gt;چون روزهاست که نشونی ندیدم از این که دوستم داره با اینکه دوست صمیمی، با اینکه روزهای زیادی بوده که رفتم خونه‌شون گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم و اون دلداری داره&lt;br /&gt;بعد هی لب‌هام رو فشار می‌دم به هم و چشم‌هام که خودم می‌دونم چه غمی داره و اون‌ها می‌بینن اینو&lt;br /&gt;بعد اون یکی یادش می‌افته که برام یه گوشواره خریده، این یه نشونه است که آدم‌ها دوستم دارن هنوز، پس من چرا باورم نمی‌شه؟&lt;br /&gt;پس من چرا می‌دونم که دوستی با آدمی تلخ مثل من چقدر سخته&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;سر هیچ و پوچ دعوامون شد روزهای آخر تعطیلی‌ها&lt;br /&gt;سر اینکه من باورم نمی‌شه خانوادم نباشن و هیچ آدمی حاضر نباشه بیاد خونه‌مون حتا که با هم یه فیلم ببینیم&lt;br /&gt;سر اینکه سمس جواب نمی‌ده، من رو منتظر می‌ذاره&lt;br /&gt;و الان هم اگه بیاد اینجا حتما ناراحت می‌شه که ازش نوشتم&lt;br /&gt;بعد زنگ می‌زنم، اصلا خودم هم نمی‌دونم داره چی می‌شه و دارم چه می‌کنم&lt;br /&gt;گفت: تنهایی؟ گفتم: نه خواهره هم هست&lt;br /&gt;گفتم: ولی تنهام...خیلی تنهام...بعد بغضم ترکید&lt;br /&gt;کاش حداقل باهام دعوا می‌کرد، من فکر می‌کنم حتا انقدر هم ارزش ندارم...ارزش دعوا کردن رو هم&lt;br /&gt;اومد...بغلم کرد...دلداریم داد...گفتم: تنهام...حتا سین که دوست صمیمی هم حاضر نشد ببینتم این چند روز&lt;br /&gt;پرسیدم که چه مشکلی وجود داره که هیچ کس من رو دوست نداره؟&lt;br /&gt;گفت: پس این بغل چیه؟&lt;br /&gt;گفتم: حتما باید به مرز خودکشی برسم تا بیای؟ تا کسی باشه؟&lt;br /&gt;(می‌دونم ناراحت می‌شی از نوشته‌ام...ببخشید ولی...نمی‌تونم ننویسم..)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;دارن از این بازی‌ها می‌کنن که هر کی زودتر بخنده باخته&lt;br /&gt;خودم رو قاطی نمی‌کنم، می‌دونم که برنده‌ترین خواهم بود&lt;br /&gt;بعد یهو پسر تصمیم می‌گیره که با منم بازی کنه&lt;br /&gt;و من همین‌طور نگاه می‌کنم&lt;br /&gt;می‌گه: نمی‌خوام، بازی با سپ انگار اینجوریه که هرکی زودتر گریه کنه&lt;br /&gt;شونه بالا می‌ندازم که یعنی: گفتم که بهتره بازی نکنی با من&lt;br /&gt;اون‌ها شادن&lt;br /&gt;می‌خندن&lt;br /&gt;من چمه؟خودم هم نمی‌دونم&lt;br /&gt;اصلا نمی‌دونم&lt;br /&gt;می‌فهمم که چقدر دارم فضا رو متشنج می‌کنم و چه هم‌صحبت بدی‌ام&lt;br /&gt;شروع می‌کنم خدافظی کردن&lt;br /&gt;هیچ کی نمی‌گه: نرو&lt;br /&gt;هیچ کی نمی‌گه: بذار پنج دقیقه دیگه با هم بریم، در صورتی که می‌دونم اون می‌خواد یه کم دیگه بره از دانشگاه&lt;br /&gt;و هیچ حسی بدتر از این نیست که پشتم رو می‌کنم و می‌رم و می‌دونم که با هم حرف خواهند زد راجبم&lt;br /&gt;که به هم نگاه می‌کنن و می‌پرسن که: چش بود؟&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;من تلخم&lt;br /&gt;تنهام&lt;br /&gt;هر چی فکر می‌کنم آخرین باری که سرخوش بودم کی بوده یادم نمی‌آد&lt;br /&gt;همه‌ی لباس‌های رنگی‌م رو هم می‌پوشم اما خوشحالم نمی‌کنه&lt;br /&gt;داد هم می‌کشم: هیهات منا الذله...اما اینم خوشحالم نمی‌کنه&lt;br /&gt;دلم می‌خواد یه چیزایی رو تعریف کنم براش&lt;br /&gt;بعد وقتی می‌بینمش می‌فهمم که چقدر متوهم بودم، که کو گوش شنوا؟که اصلا کسی هست که بخواد خاطراتت رو بشنوه؟&lt;br /&gt;بعد لال می‌شم، فرو می‌رم تو صندلی&lt;br /&gt;فرو می‌رم تو صندلی&lt;br /&gt;فرو می‌رم...&lt;br /&gt;فرو می‌رم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-3963760578069659227?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/3963760578069659227/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/12/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/3963760578069659227'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/3963760578069659227'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='و تلخای دوزخ در هر رگمان می‌گذرد'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-FKcqMLLrX3I/TuzRE3obuBI/AAAAAAAAACs/Z8JcWwNI_AE/s72-c/sepidesalarvand.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-2765576589829310392</id><published>2011-11-10T03:58:00.000-08:00</published><updated>2011-11-10T04:02:52.213-08:00</updated><title type='text'>آن روزها رفتند/آن روزهای برفی خاموش/کز پشت شیشه، در اتاق گرم/هر دم به بیرون، خیره می‌گشتم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک وقت‌هایی هم هست که من خوش باشم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که مثلا سه‌شنبه‌روزی پر کار باشد و تمام روز برف و من خسته و خواب‌آلود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و رفته باشم کلاس موسیقی و بد زده باشم به شدت و شرمنده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و هی فکر کرده باشم: اصلا چرا اومدم؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد سر کارگر رفته باشم یک امریکانوی مدیوم خریده باشم از لمیز&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و کیک شکلاتی از سوپری و ایستاده باشم توی صف طویل تاکسی، ساکسیفون بر دوش و موزیک در گوش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و قهوه‌ی داغ و دست راستم که گرمه اما دست چپ منجمد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و مخلوطی از برف و بارون بریزه رو سرم و همه‌ی آدم‌ها چتر و من نه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و برای خودم سعی کنم به رقصیدن که گرم بشم و آهنگ‌های خوش‌حال بشنوم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و لحظه‌ای سرم رو بیارم بالا و حس کنم به همه چی انگار دارم از درون یک شیشه نگاه می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شیشه‌ای که من را جدا می‌کند از این مردم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حتا از این مخلوط برف و بارانی که می‌بارد بر سرم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;انگار که نمی‌بارد بر سرم و تصویر است فقط&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد بلند بگم: آخ! از درد شانه‌ها که ساعتی است حمال ساکسیفون‌اند و دردناک&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و سه مرد اطرافم برگردند با چشم‌های گرد نگاهم کنند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;!و من نگاه معصومانه و بعد بخندم...کمی بلند حتا..انقدر که فکر کنند: دیوانه است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;.......&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اصلا این چه شهری است که من آدمی خل و چل شبیه خودم را نمی‌یابم توش؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که بلند بلند آواز بخواند گاهی و راه برود در خیابان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شاید هم انقدر غرقم در خودم که نمی‌بینم دیگران را&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;.....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک وقت‌های زیادتری هم هست که من خوش نباشم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که صبح بیدار شوم و دلیلی نداشته باشم برای پایین آمدن از تخت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و غیبت‌های دانشگاهم را نگه ندارم برای روزهای مبارزه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و همین‌طور بی‌خود نرم دانشگاه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و راه برم تو خونه و با خودم حرف بزنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و غصه افتاده باشد در دلم...و برف هم حتا کاری نکند برایم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روز دل‌انگیزی که تو غم داشته باشی، دردناک است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گاهی تلاشی هم می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فون‌بوکم را می‌گردم و فکر می‌کنم به آدم‌هایی که خوش بودم باهاشان این روزها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اس.ام.اس می‌زنم به دختر که: کار خوشحال‌کننده‌ای هست برامان در این شهر؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;جواب می‌دهد که: چه کاری مثلا؟ فکر می‌کند...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌خوابم...جوابی نمی‌آید....می‌خوابم...لابد که نیست کار خوشحال‌کننده‌ای&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برف بازی مثلا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یا قهوه با برف&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دستمون رو بکنیم تو برف...قرمز بشه...پاهامون یخ بزنه...همش فکر کنم که انگشت‌های پام سیاه شده...بریم کنار آتیش، داغ بشیم و باز دلمون برف بخواد....بخندیم قاه‌قاه قاه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بیدار می‌شم...نسکافه و تست خامه شکلاتی و تلویزیون که هیچی نداره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;غر می‌زنیم با دختر با هم اس.ام.اسی...همین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;......&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقت‌هایی هم هست که بخندیم از ته دل&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که با یک خبر کوچک چنان خوشحال بشم که نمی‌دونی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که  سطح هوشیاری که از ده می‌شود یازده برای ما مثل این باشد که غم‌هامان تمام شده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;(و فراموش کنیم برای لحظاتی که سه‌شنبه شد دو ماه!! دو ماه!! فکر کنیم که پیشرفت کرده، که روزها مهم نیست، ماه‌ها مهم نیست...سخت هست ولی...)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقت‌هایی هم هست که خوشحال شوم از دیدن یک فیلم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;معاشرت با کسی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقت‌هایی هم هست که امیدوار شوم، ۱۴ ساله شوم، برای خودم سناریو بسازم، باورم شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همه چیز را نشانه ببینم در صورتی که نیست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با ۱۰ سانت فاصله از زمین راه برم از خوشحالی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و بعد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;...لحظه‌ای که می‌افتی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;درد دارد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;داشتیم غذای دانشگاه می‌خوردیم، سبزی پلو با تن ماهی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چهارشنبه‌ای بود که گرم بود هوا هنوز&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صبح با سحر خداحافظی کردیم که بره ترکیه پیش شوهر و پناهنده بشن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;غم گوله‌است در گلوم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از پناهندگی ترس دارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از آدم‌های مبارزی که دونه دونه دارن می‌رن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;داریم از پی.ام.اس حرف می‌زنیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از حال بدمان به طور کلی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هم‌دانشگاهی که فکر می‌کنم یکی از شادترین بچه‌های دانشگاه از این می‌گه که گاهی راه می‌ره تو خونه و گریه می‌کنه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;متعجب می‌شم و می‌گم بهش...می‌گم خوش‌حالم که اینو گفتی...فکر می‌کردم فقط من این‌جوری‌ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چیزی لنگ می‌زنه...ما افسرده‌ایم....اما حداقل اکثرمون تو این افسردگی شریکیم و این برامون خوش‌حال‌کننده است: درد مشترک انگار...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقت‌هایی هم هست که خوشیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کم اما&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کمتر&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-2765576589829310392?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/2765576589829310392/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/11/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/2765576589829310392'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/2765576589829310392'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='آن روزها رفتند/آن روزهای برفی خاموش/کز پشت شیشه، در اتاق گرم/هر دم به بیرون، خیره می‌گشتم'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-1141164285303089916</id><published>2011-09-20T04:35:00.000-07:00</published><updated>2011-09-20T05:15:59.018-07:00</updated><title type='text'>بخون برام لالایی....بخون برام لالایی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دوست دارم ساعت‌ها دراز بکشم یه جایی، جای عجیب حتا، دم کمد لباس‌ها مثلا روی لباس‌های که تلنبار شدن اون‌جا و آویزون نشدن&lt;br /&gt;بعد خیره بشم به سقف...تخیل کنم...غصه‌ی زندگی‌م رو بخورم، اشکم بچکه پایین همین‌جور&lt;br /&gt;بعد اصلا نگران نباشم که الان یکی می‌آد تو و می‌گه داری چه می‌کنی&lt;br /&gt;بعد اصلا اشک‌هام رو پاک نکنم، انقدر که خشک شدنشون رو صورتم رو حس کنم&lt;br /&gt;بعد از خودم حرص نخورم، خودم رو به خاطر حس‌های تکراری‌م سرزنش نکنم&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;خیره می‌شم به این مانیتور، می‌خونم حرف آدم‌ها رو به پری‌سا روی وال‌اش&lt;br /&gt;هی اشک‌هام می‌غلته پایین&lt;br /&gt;دختر اون روز باهام چت کرد کلی، گفت که فکر می‌کنه پری‌سا احتیاج داشته به استراحت(من می‌دونم که احتیاج داشت، همه‌مون احتیاج داریم به استراحت طولانی)&lt;br /&gt;گفت که برمی‌گرده...ولی الان یک هفته شده...یک هفته‌ی واقعی چقدر طول می‌کشه تو کما؟&lt;br /&gt;یک هفته است تو کماست....&lt;br /&gt;نمی‌ذارن بلند «اگه‌ها»ی تو ذهنمون رو بگیم بچه‌ها، ولی من که بهشون فکر می‌کنم&lt;br /&gt;یعنی اونایی که ایمان دارن این «اگه‌ها» تو ذهنشون نیست؟&lt;br /&gt;دختر گفت با پری‌سا حرف بزنم تو خیالم و براش دلیل بیارم که باید برگرده&lt;br /&gt;و راستش من دلیلی ندارم...تبلیغ چی رو بکنم آخه براش؟&lt;br /&gt;تنها دلیلی که می‌تونم بیارم خودمونیم، دوستاش، خانواده‌اش...ماهایی که بهش احتیاج داریم که باشه تا با هم بتونیم این زندگی نکبت رو تحمل کنیم&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;دویست بار پشت هم کوچه‌ی زدبازی رو گوش می‌دم&lt;br /&gt;انقدر که باورم بشه همه چی خوبه و همه چی همون‌جوره که هست&lt;br /&gt;از تابستون بدم می‌آد، همیشه تابستونای بدی داشتم&lt;br /&gt;واسه همین هیچ احساسی ندارم نسبت به «تابستون کوتاهه»، اصلا به درک که کوتاه...بهتر&lt;br /&gt;ولی این تابستون شاید بدترین تابستون این بیست سال بوده&lt;br /&gt;بیست سال&lt;br /&gt;بیست سال&lt;br /&gt;من همش بیست سالمه&lt;br /&gt;پس چرا انقدر احساس نابود و پیری دارم؟&lt;br /&gt;زیادتر از سنم نیست تجربیاتم؟&lt;br /&gt;بدی‌های زندگی‌م؟&lt;br /&gt;دردها؟&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;حرف تو حرف نمی‌ره/دست تو دست دیگه&lt;br /&gt;هرکی هرجا می‌ره&lt;br /&gt;آسمون نیست آلوده/سفید مثل فالوده&lt;br /&gt;لابد اون بالاها یکی فکر ما بوده&lt;br /&gt;فکر ما بوده؟&lt;br /&gt;هست؟&lt;br /&gt;خواهد بود؟&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;چقدر دلم می‌خواست که وقتی بیدار می‌شم و دلم می‌خواد یکی از پشت محکم بغلم کنه یکی بود که بهش فکر کنم&lt;br /&gt;یعنی یکی بود جز اینی که در ذهن&lt;br /&gt;که تاریخ مصرف این رابطه مدت‌هاست گذشته و من چرا ول نمی‌کنم پس؟&lt;br /&gt;چون تنهایی سخته&lt;br /&gt;چون خیلی همه چی تنهایی‌اش سخته&lt;br /&gt;چون دلت می‌خواست یکی بود و بغلش می‌شد امن‌ترین جای دنیا که بری قایم شی&lt;br /&gt;و یادت بره ...اصلا یادت بره که دوستت تو کماست و تو کاری ازت برنمی‌آد&lt;br /&gt;یادت بره که هیچ حال دانشگاه و مبارزه و گیر حجاب و داد و بیداد و بسیجی‌ها و نگاه‌شون که داد می‌زنه: «متنفرم ازت» رو نداری&lt;br /&gt;یادت بره که اون دزد بوده( الانم یادت رفته ولی از شروع دانشگاه می‌ترسی، از اولین نفری که از &lt;span style="font-style: italic;"&gt;م.&lt;/span&gt; بپرسه و تو مات بمونی، چی باید بگی؟)&lt;br /&gt;یادت بره مریضی مرد رو و سبحان‌الله ها رو ( اون روز هی دست‌بند بافتم وسط درخت‌های سیب و با هر گره یه سبحان‌الله گفتم برای پری‌سا...به این ذکر ایمان اوردم انگار)&lt;br /&gt;یادت بره بابابزرگ رو....اشکی که هی می‌گیردت وقتی می‌بینی چقدر خودش نیست و با بی‌رحمی دلت می خواست که تموم می‌شد...چون فکر نمی‌کنی که دلش بخواد این شکلی ادامه بده&lt;br /&gt;که یادت بره...&lt;br /&gt;یادت بره...&lt;br /&gt;یادت بره...&lt;br /&gt;هر کس باید بغل امن خودش رو داشته باشه&lt;br /&gt;که آروم بره گوله بشه اون‌تو و اجازه داشته باشه گریه کنه و قوی بیاد بیرون&lt;br /&gt;بعد هی بشنوه که اون نازش می‌کنه، می‌گه: جانم...عزیزم...&lt;br /&gt;بعد هی بیشتر گریه کنه تا حس کنه انرژیش پر شده و می‌تونه ادامه بده&lt;br /&gt;.........&lt;br /&gt;شب آروم با خنده خوابیدن/ صبح آسون سر کار می‌رن&lt;br /&gt;چقدر آرزو‌هام سطح پایینه&lt;br /&gt;چقدر فقط آرزوم در حد همین بیت بالاست...&lt;br /&gt;همین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-1141164285303089916?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/1141164285303089916/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/09/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/1141164285303089916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/1141164285303089916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='بخون برام لالایی....بخون برام لالایی'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-2618486778320672441</id><published>2011-07-11T12:25:00.000-07:00</published><updated>2011-07-12T10:43:41.313-07:00</updated><title type='text'>به نام تو حتا/ شک کرده‌ام/ به درختان/ و شاخه‌هایشان که شاید ریشه‌ها باشند</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;به دخترک می‌گم که می‌خوام باهاش حرف بزنم و شب می‌رم خونه‌شون&lt;br /&gt;نگران می‌شه، اطمینان می‌دم که در مورد خودمون نیست&lt;br /&gt;اما هیچ جور نمی‌تونم بگم چیز بد و وحشتناکی نیست&lt;br /&gt;که هست...که هست...که هست&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;از پنج‌شنبه شب کلمات ذهنم تقلیل می‌یابند به پنج کلمه: م.(اسم او)، دروغ، دزدی، کلاه‌برداری، درد&lt;br /&gt;و درد&lt;br /&gt;و درد&lt;br /&gt;و درد&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;از تکرار این داستان خسته‌ام&lt;br /&gt;از بس که این چند روز ثانیه‌ای بدون این داستان زندگی نکردم&lt;br /&gt;از بس که برای خودم تعریف کرده‌ام، موشکافی کرده‌ام و بارها و بارها از خودم پرسیدم: یعنی اینم دروغ بوده؟؟&lt;br /&gt;برای دختر از اول اول تعریف کردم&lt;br /&gt;از لحظه‌ای که پسر هم‌دانشگاهی آمد در خانه و گفت که به &lt;span style="font-style: italic;"&gt;م.&lt;/span&gt; بهتان دزدی زده‌اند و در بازداشتگاه&lt;br /&gt;سند اگر داشتم همان لحظه راهی کلانتری بودم که در بیاید&lt;br /&gt;گفتم که شرافتم را می‌دهم برای این آدم، مطمئن است...بهتان است&lt;br /&gt;داستان قشنگی بود&lt;br /&gt;م. با شهرداری کار می‌کرد&lt;br /&gt;و اهالی شهرداری که خواستند اختلاس کنند و پسر فهمیده و حالا دورش کرده‌اند از ماجرا&lt;br /&gt;به اتهام دزدی ۸۰۰ هزار تومن پول&lt;br /&gt;مبهوتم از این خبر، می‌گم آخه &lt;span style="font-style: italic;"&gt;م.&lt;/span&gt; پولداره، چه دلیلی داره که انقدر بدزده؟؟ می‌گم که معتقد هم هست، اخلاقی هم هست، حتا برای شوخی و خنده این کار را نخواهد کرد&lt;br /&gt;تنها چیزی که به نظرم ممکنه وجود داشته باشه اینه که مریضی دزدی کردن داشته باشه&lt;br /&gt;که اونم غیر منطقیه&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;از فرداش شروع می‌شود&lt;br /&gt;روز اول کلانتری و فردایش دادسرا و مادر بیچاره را که ساعت‌ها اسیر خود می‌کنم که کفیل او شود و بعد می‌فهمیم اصلا قراری صادر نشده&lt;br /&gt;دادسرایی که پر است از آدم‌های جنایت‌کار واقعی و پابند و دست‌های درهم بند شده و لباس‌های آگاهی فاتب&lt;br /&gt;و تی-شرت قرمز او و دو متر قد و چشم‌های بیگناهش&lt;br /&gt;و غریبگی دستبند با او&lt;br /&gt;و غریبگی ما با همه‌ی آدم‌ها در دادسرا&lt;br /&gt;و داستان او که چه حقیقی می‌نماید&lt;br /&gt;و شاکی‌هایی که هیچ برخوردی نداریم باهاشان من و مادره&lt;br /&gt;چرا شک نمی‌کنم؟ چرا شک نمی‌کنم؟&lt;br /&gt;تا دم آخر&lt;br /&gt;که نشسته آنجا و با دستبند بسته شده به میله‌ای&lt;br /&gt;و من که نگرانم و دلداری‌اش می‌دهم&lt;br /&gt;و با چشم‌های گنده‌ام خیره می‌شوم به او&lt;br /&gt;از فیلمی که می‌گن ازش وجود داره هنگام دزدی می‌پرسم و اون که می‌گه نشسته روی صندلی و کت یارو افتاده و این بلندش کرده و حالا می‌گن از تو جیبش کیفش رو زده&lt;br /&gt;می‌گم که دیدم کیف پول یارو را&lt;br /&gt;می‌گه :می‌گن از توش ۱۲۰ هزار تومن برداشتم!! چطور می‌تونم این‌قدر سریع باشم؟&lt;br /&gt;در اون لحظه این خنده‌دارترین حرفیه که به عمرم شنیدم&lt;br /&gt;چطور می‌تونه انقدر سریع باشه واقعا؟&lt;br /&gt;چطور می‌تونست انقدر حرفه‌ای باشه و ما نفهمیده باشیم؟&lt;br /&gt;چقدر باهوش بود؟&lt;br /&gt;یکی از شاکی‌ها جامعه‌شناسه، قراره استادمون باشه از این ترم&lt;br /&gt;می‌گه پیش بازپرس گفته که می‌دونه ۱۲۰ تومن پولی نیست اما این آدم برای جامعه خطرناکه&lt;br /&gt;و من نگاهم گره خورد در نگاهش و با خنده گفتم: جامعه‌ای که آدم خطرناکه‌اش تویی چه خوب جامعه‌ایه&lt;br /&gt;و حالا هی فکر می‌کنم توی اون لحظه، با دیدن چشم‌های من  و سادگی بیش از حدم و اعتمادم&lt;br /&gt;چی فکر می‌کرد با خودش؟ یعنی یک لحظه عذاب وجدان نگرفت؟&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;م.&lt;/span&gt; برای ما نمونه‌ی یک پسر خوب بود&lt;br /&gt;مبارز بود، در همه‌ی راهپیمایی‌ها شرکت‌ کرده و خاطره‌ها داشت&lt;br /&gt;اولین خاطره‌ی من از او روبان سبزی است که تا ۲۳ خرداد ۸۹ همیشه دیده بودم بر دستش&lt;br /&gt;تا روزی که اومد و گفت که خواهر متولد ۷۰ اش رو دیشب اومدن از خونه بردن&lt;br /&gt;گفت که باباش نمی‌دونم چی‌چیه ستاد بوده&lt;br /&gt;اون روز، روز اول معاشرت ما بود&lt;br /&gt;پسری که اشک توی چشم‌هاش حلقه می‌زد هی و نگران خواهرش&lt;br /&gt;فرداش گفت که ولش کردن، فقط برای ترسوندن این‌ها بوده&lt;br /&gt;(امروز با خودم فکر می‌کنم که آن روز چه اتفاقی افتاده بود؟ یعنی کلا هیچ؟ همه چیز ساختگیه ساختگی؟)&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;م.&lt;/span&gt; مذهبی بود، خود انتخاب کرده، گرچه که نام مذهبی‌ای داشت ولی مگر همین خواهره نیست؟&lt;br /&gt;اعتقاد داشتن به هر چیز برای من مقدس می‌شود&lt;br /&gt;کسی که معتقد است به چیزی و پابرجاست بر آن، گویا خیلی قابل اعتماد است در قاموس من&lt;br /&gt;خیر(به فتح خ و تشدید ی) بود، هر از گاهی پول جمع می‌کرد برای خانواده‌ای که پدرشون بیمار بود&lt;br /&gt;دو سه باری کمک کرده بودیم...نخواسته بودم دقیق‌تر بدونم یارو  کیه، فکر می‌کردیم به آبروی طرف&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;م.&lt;/span&gt; بچه پولدار بود&lt;br /&gt;ساکن قیطریه، پدری که نمی‌دونستیم چه کاره است و مادری که مدیر یکی از مهم‌ترین مدرسه‌های دولتی دخترانه‌ی این شهر&lt;br /&gt;اختلاف سنی &lt;span style="font-style: italic;"&gt;م.&lt;/span&gt; با مادر و پدرش کم بود، خواهر و برادری کوچک‌تر داشت&lt;br /&gt;از خانواده‌ی هیچ کس دیگری انقدر خاطره نشنیده‌ام، با جزئیات&lt;br /&gt;چهره‌اش معصومیت خنده‌داری دارد، شبیه وودی قصه‌ی اسباب بازی است&lt;br /&gt;تقریبا همیشه خوش پوش و دست‌ به جیب....لپ‌تاپ خوب و آی پاد ۴ و هارد و همه چی&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;به مامان و باباش اطلاع نداده که بازداشته، گفته که ماموریت کاری&lt;br /&gt;من نمی‌فهمم که چطور باورش کرده‌اند که سه روز موبایل و ارتباط قطع&lt;br /&gt;شک زیادی نمی‌برم&lt;br /&gt;می‌گه که اگه جرم سیاسی بود سرش رو با افتخار می‌گرفت بالا و می‌گفت به خانواده‌اش&lt;br /&gt;می‌گه اگه مامانش بفهمه سرقته سکته می‌کنه&lt;br /&gt;ادعاش اینه که گول خورده و فکر کرده اگه اعتراف کنه رضایت می‌دن، اعتراف کرده!!ء&lt;br /&gt;قضیه داره بیخ پیدا می‌کنه و من هی اصرار می‌کنم که به پدرش بگه&lt;br /&gt;سرباز بیچاره یک ساعت می‌ره مخ شاکی رو بزنه که رضایت بده&lt;br /&gt;می‌گه باید مادر و پدرش بیان، می‌گه که تو کیفش مهر آموزش دانشگاه بوده و این یه علامت سوال بزرگ برای من و سربازه&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;م.&lt;/span&gt; ادعا می‌کنه که دروغه همه چی&lt;br /&gt;می‌ره که به پدرش زنگ بزنه و به من می‌گه که این پسرعموی باباشه اما فامیلیش یکیه با اون و دردسر نمی‌شه&lt;br /&gt;نمی‌تونم متقاعدش کنم که به پدرش زنگ بزنه&lt;br /&gt;بهم می‌گه که ۳-۴ میلیون براش جور کنم تا دو سه روز دیگه&lt;br /&gt;من ندارم، اما با حماقت بهش فکر می‌کنم، سعی‌ام اینه که با پدرش تماس بگیرم و اطلاع بدم که اگر مشکل مالی‌ای هست اون حل کنه&lt;br /&gt;این آخرین تصویریه که از م. دارم&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;فیلم‌نامه‌ی زندگی‌م رو دادن اصغر فرهادی بنویسه&lt;br /&gt;هی با چالش‌های جدیدی روبرو می‌شم&lt;br /&gt;هی بیشتر گره می‌خوره&lt;br /&gt;دادسرا هم داره و رضایت شاکی&lt;br /&gt;به یاد جدایی ام...به یاد شهر زیبا ام&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;فردا شبش باز پسر می‌آد دم خونه&lt;br /&gt;و واقعیت رو فاش می‌کنه، چیزایی رو که امروز بعد ساعت‌ها جستجو فهمیده&lt;br /&gt;که خونه‌ی قیطریه وجود نداره، بابای سیاسی وجود نداره، مامان مدیر وجود نداره&lt;br /&gt;خونه ته شهره گویا و پدر کارگر، کسی نمی‌دونه&lt;br /&gt;بچه‌های دانشکده که همکارش بودن تو این پروژه فیلم رو دیدن&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;م.&lt;/span&gt; یک جیب‌بره حرفه‌ایه، خیلی خیلی حرفه‌ای&lt;br /&gt;جاعل هم هست، چهار تا مهر تو کیفش پیدا شده&lt;br /&gt;و گویا دو سه تا کیف پول&lt;br /&gt;پول‌هایی که برای خیریه ازمون گرفته خرج لپ‌تاپ و آی‌پاد و رستوران‌های خوب شده گویا&lt;br /&gt;خرج کرایه تاکسی‌هایی که وقتی قیطریه پیاده می‌شد از ماشین بچه‌ها باید سوار می‌شده تا برگرده  پایین خونه‌شون&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;م.&lt;/span&gt; یه دروغ بزرگه&lt;br /&gt;و ما ساده لوحانی که در دامش بودیم&lt;br /&gt;حرفای پسر رو باور نمی‌کنم گرچه همش منطقیه&lt;br /&gt;قلبم به شدت می‌کوبه، دلم می‌خواد بخنده و بگه که همه چی شوخیه&lt;br /&gt;یا حداقل بپرم از این کابوس&lt;br /&gt;نمی‌تونم کلمه‌ی کلاهبردار رو استفاده کنم در مورد این آدم، نمی‌تونم بگم بهش دزد&lt;br /&gt;تا نمی‌آم بالا و برای خانواده تعریف نمی‌کنم باورم نمی‌شه&lt;br /&gt;بعد همین جور گریه می‌کنم، گریه می‌کنم، گریه می‌کنم&lt;br /&gt;همه‌ی چت‌هام رو باهاش می‌خونم&lt;br /&gt;به همه‌ی خاطراتی که ازش دارم/ ازش شنیدم فکر می‌کنم&lt;br /&gt;سعی می‌کنم فیلتر کنم دروغ رو از راست&lt;br /&gt;اما همه چی می‌افته تو قسمت دروغ&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;امروز می‌فهمم نویسنده‌ی زندگی واقعا اصغر فرهادیه&lt;br /&gt;می‌فهمم که باران دایره زنگی چقدر در زندگی واقعی غیر قابل تحمله&lt;br /&gt;آدمی که حتا کاملا هیجان‌زده می‌شی از کارهاش&lt;br /&gt;چقدر وقتی تو قربانی‌اش باشی نفرت انگیزه&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;از پنجشنبه شب زندگی به طور کامل تعطیل شده&lt;br /&gt;همه‌ی خاطره‌ها رو مرور کردم، همه‌ی حرف‌ها رو و یک لحظه تصویرش از جلو چشمم نمی‌ره بیرون&lt;br /&gt;می‌رم سر کار که کمتر فکر کنم، حل نمی‌شه مشکلم&lt;br /&gt;اوایل اشک می‌ریزم همین‌جور&lt;br /&gt;بعدتر می‌شه ضجه&lt;br /&gt;حالا فقط درد داره&lt;br /&gt;درد و ناباوری&lt;br /&gt;به راحتی ته اسمش می‌گم دزد&lt;br /&gt;می‌خوام به خواهره بگم که به عمو گفتم زندگی‌مون داغونه، فهمیدیم دوست من که یه سال بوده باهاش دوست بودم دزد و کلاهبرداره&lt;br /&gt;اشتباهی می‌گم: به عمو گفتم دزدمون باهام دوست بوده&lt;br /&gt;می‌فهمم که معناش فرقی هم نمی‌کنه&lt;br /&gt;از دم اوین رد می‌شیم و فکر می‌کنم الان اینجاست؟ و دلم نمی‌سوزه راستش&lt;br /&gt;دلم می‌خواست مرده‌ بود ولی، یعنی می‌مرد قبل اینکه بفهمیم چه آدمی بوده&lt;br /&gt;که می‌رفتیم مجلس ختم، که عزادار بودیم، که گریه می‌کردیم، که حتا شاید تا ماه‌ها زخم رفتنش درد می‌کرد&lt;br /&gt;دلم می‌خواست جور دیگه‌ای محو می‌شد از زندگی‌ام، جور بهتری&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;واکنش دختر وقتی براش تعریف کردم مثل من بود، باور نکرد، فکر کرد اشتباه می‌کنم حتما&lt;br /&gt;این دومین شب مزخرفی بود که در طول دوستی‌مون با هم می‌گذروندیم&lt;br /&gt;سه ساعت خوابیدیم و صبح من رفتم سر کار&lt;br /&gt;و اولین چیزی که دیدم تو اتاقش شعر گروس بود که روی در کمدش نوشته:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرصتی نمانده است&lt;br /&gt;بیا همدیگر را بغل کنیم&lt;br /&gt;فردا&lt;br /&gt;یا من تو را می‌کشم&lt;br /&gt;یا تو چاقو را در آب خواهی شست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین چند سطر&lt;br /&gt;دنیا به همین چند سطر رسیده است&lt;br /&gt;به اینکه انسان&lt;br /&gt;کوچک بماند بهتر است&lt;br /&gt;به دنیا نیاید بهتر است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-2618486778320672441?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/2618486778320672441/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/07/blog-post.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/2618486778320672441'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/2618486778320672441'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='به نام تو حتا/ شک کرده‌ام/ به درختان/ و شاخه‌هایشان که شاید ریشه‌ها باشند'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-3579692329899814764</id><published>2011-06-09T12:00:00.000-07:00</published><updated>2011-06-22T06:53:07.305-07:00</updated><title type='text'>ما را ازین خون‌آشامان تپانچه و شلاق و باتون به دست که خواب و بیدارمان را اشغال کرده‌اند نجات بده!ء</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دو شب پیش خواب می‌بینم که لواسانیم، همون خیابونیه که مزار سحابی‌ها توشه&lt;br /&gt;مثه روز اول بود، پر پلیس بود اطرافمون&lt;br /&gt;اما مردم داشتن عزادار حرکت می‌کردن تو خیابون، به سمت مزار هم می‌رفتن&lt;br /&gt;بعد وسط مردم گله گله پلیس بود با جلیقه ضد گلوله&lt;br /&gt;نه اینکه پیوسته باشن به ما نه،گروه گروه افتاده بودن بین مردم که مراقب باشن&lt;br /&gt;هوا تاریک بود&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;۱۱ خرداد ۹۰&lt;br /&gt;سیاه‌ترین روز&lt;br /&gt;وقتی که رسیدیم دم خونه و یه ربع به هشت بود فکر کنم و ماشین‌ها داشتن دور می‌زدن که: بردنش قبرستون&lt;br /&gt;از توی تاکسی می‌پریم تو ماشین یه خانومی با یه آقای خیلی پیر&lt;br /&gt;گویا که ملی-مذهبی مهمی(بعدا فهمیدیم)&lt;br /&gt;شیوه‌ی من اصولا در مبارزه آویزون دیگران شدنه&lt;br /&gt;اما تا به حال نپریده بودم تو یه ماشین غریبه که: ما هم با شما بیایم لطفا&lt;br /&gt;وقتی نشستیم پشت ماشین آروم به خواهره گفتم:در جواب افشین که ۷تیر ۸۸ برام ای-میل زد و عکس تو تظاهرات رو فرستاد، گفتم که این اولین بارم بوده که رفتم مبارزه کلا، آخه ۶ تیر کنکور داده بودم من&lt;br /&gt;و جواب داد که: ایتس فرست تایم فور اوریتینگ&lt;br /&gt;خاطره‌هه رو تعریف کرده بودم که کارمون رو توجیه کرده باشم&lt;br /&gt;نمی‌دونستم که جدی جدی فرست تایم فور اوریتینگه&lt;br /&gt;نمی‌دونستم که دختر مهندس رو وقت تشییع کشتن&lt;br /&gt;نمی‌دونستم که قراره کسی اعتصاب غذا کنه در اعتراض و بمیره&lt;br /&gt;نمی‌دونستم باید منتظر حوادث ناگوارتری باشم&lt;br /&gt;نمی‌دونستم که خرداد و حوادثش انقدر زود شروع شده&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;طول می‌کشه تا پیدا کنیم قبرستون رو&lt;br /&gt;دیر شده&lt;br /&gt;صدای فریادی می‌آد: ولش کن&lt;br /&gt;بعد پسر رو می‌بینم که پرتش می‌کنن تو ون&lt;br /&gt;من پاهام می‌لرزه، قلبم می‌کوبه و زیر لب به اطرافیان می‌گم: این دوست من بود! دوست من بود!&lt;br /&gt;مامانش می‌آد و می‌ایسته جلوی ون و انگار نمی‌دونه که بچه‌اش اون توئه&lt;br /&gt;من رو نمی‌بینه/ نمی‌شناسه، بینمون کلی پلیس و لباس شخصیه&lt;br /&gt;چطور بگم که بچه‌اش اون توئه؟؟&lt;br /&gt;زنی فریاد می‌کشه، می‌گه خودش رو آتیش می‌زنه یا باید با بچه‌اش ببرنش&lt;br /&gt;فضا متشنجه...پراکنده‌مون می‌کنن&lt;br /&gt;کسی داد می‌زنه که هاله مرد!!&lt;br /&gt;من انقدر گیج و نادونم که فکر می‌کنم هاله زندانه اصلا&lt;br /&gt;فکر می‌کنیم می‌گه: هاله رو برد...کس دیگه‌ای چیزی نمی‌گه&lt;br /&gt;ما برمی‌گردیم، بدون اینکه بفهمیم چی شده&lt;br /&gt;می‌رسیم تهرون و خواهره می‌ره اینترنت و می‌گه: هاله رو کشتن!!&lt;br /&gt;می‌شینم رو زمین...مغزم فلجه&lt;br /&gt;می‌رم مچاله می‌شم تو تخت خواهره و ساعت‌ها می‌خوابم....همیشه وقتی اوج ناراحتیمه این کارو می‌کنم&lt;br /&gt;تمام روز فلجم...مغزم تا دو سه روز بعد کار نمی‌کنه&lt;br /&gt;تا دو سه روز بعد ۱۱ خرداد کش می‌آد برای ما&lt;br /&gt;و هنوز کاملا تموم نشده&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;شب سوم هاله دم حسینیه ارشاد&lt;br /&gt;خواب می‌بینم تو یه کوچه‌ای دارم راه می‌رم، تنهام&lt;br /&gt;یه سری زن چادری نشستن تو خیابون و انگار دارن گریه می‌کنن&lt;br /&gt;و یه سری مرد با کاور زرد هم اون‌ور وایسادن&lt;br /&gt;یکی از زن‌ها با اشاره‌ی دست من رو نشون می‌ده به یکی از مرد‌ها&lt;br /&gt;جاسوسن انگار&lt;br /&gt;من می‌بینم این حرکتش رو و ترس داره خفه‌ام می‌کنه&lt;br /&gt;می‌دوم می‌دوم می‌دوم می‌دوم&lt;br /&gt;می‌پرم از خواب&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;یه دوستایی‌مون رو گرفتن دم حسینیه ولی شب آزادشون کردن&lt;br /&gt;ما انقدر سرگرم بحث علمی بودیم که کاریمون نداشتن&lt;br /&gt;یه جاهایی لباس شخصی‌ها رو تقریبا با دست می‌زدیم کنار که رد شیم&lt;br /&gt;قلبم مثل چی می‌زنه&lt;br /&gt;و دارم غش می‌کنم قشنگ یه جاهایی&lt;br /&gt;اراذل و اوباش با کاورهای زرد اما ترس و مسئله‌ی بزرگ این روزهاست&lt;br /&gt;ترس این که تجاوز کنن بهمون تو کوچه‌های خلوت&lt;br /&gt;هیچ امنیتی احساس نمی‌کنم&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;رفتم دانشگاه که درس بخونم، سراسر سیاه‌پوش&lt;br /&gt;می‌پرسن که چرا؟ می‌گم هنوز فائق نیومدم بر غمم&lt;br /&gt;اس.ام.اس می‌زنه دختر که مراسم هفتم برگزار می‌شه تو لواسان&lt;br /&gt;می‌رم خونه و مانتوی سرمه‌ای می‌پوشم و روسری سفید از ترس اینکه ایستاده باشن تو راه و نذارن رد شیم&lt;br /&gt;می‌ریم سر مزار...کسی نیست...حس غریبی دارم&lt;br /&gt;بعد خونه‌شون و ما زیر درخت گیلاس&lt;br /&gt;و حرف زدن آدم‌ها و آرامش عجیبشون&lt;br /&gt;و خشم سارا&lt;br /&gt;و هق‌هق من&lt;br /&gt;و چشم‌هام که کوچیک شده انگار از غم، از درد، از اشک&lt;br /&gt;ولی یه حال آروم خوبی دارم....انگار خالی شده باشم کمی...&lt;br /&gt;به گیلاس‌ها فکر می‌کنم&lt;br /&gt;به : گوشواری به دو گوشم می‌آویزم&lt;br /&gt;از دو گیلاس سرخ هم‌زاد&lt;br /&gt;به این که کسی امسال حوصله ندارد این گیلاس‌ها را بچیند&lt;br /&gt;غم برمی‌گردد&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;پیش سارا بودم توی خواب&lt;br /&gt;توی خونه‌شون راحت داشتم تردد می‌کردم&lt;br /&gt;حامله بود&lt;br /&gt;من خوشحال نبودم از حاملگی‌اش&lt;br /&gt;می‌ترسیدم که بعدش نیاد سر کار&lt;br /&gt;گفت که دو قلوئه&lt;br /&gt;مطمئن شدم که دیگه نمی‌تونه کار کنه&lt;br /&gt;جا خوردم و گفتم که پس کارت چی؟&lt;br /&gt;نگرانی این روز‌هام کلا ساراست&lt;br /&gt;نگران خشم و غم‌اش ام و پف زیر چشم‌ها&lt;br /&gt;و حس اینکه پیر شده چندین سال&lt;br /&gt;و نگران اینکه بندازنش بیرون از دانشگاه&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;هنوز هدا زنده بود&lt;br /&gt;خواب می‌دیدم داریم هاله رو دفن می‌کنیم&lt;br /&gt;تصویرش رو خیلی خوب یادمه، همون عکسه بود که توی کیسه‌است...تنها تصویری که از جنازه وجود داره&lt;br /&gt;ما دفنش کردیم، آدم‌ها رو یادم نیست&lt;br /&gt;ولی خیلی خوب یادمه که داشتم با یه بیلچه خاک می‌ریختم روش&lt;br /&gt;هوا روشن بود&lt;br /&gt;من غم نداشتم، آروم بودم&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;خسته و نابود از امتحان اومدم خونه که بخوابم و جون داشته باشم برای راه‌پیمایی عصر&lt;br /&gt;خواهره یه جوری می‌آد از اتاق بیرون که می‌ترسم قشنگ، معلومه خبر بد می‌خواد بده&lt;br /&gt;می‌گه که اس.ام.اس زده برام&lt;br /&gt;من ندیده بودم، می‌خونمش، باور نمی‌کنم&lt;br /&gt;چطور می‌شه مرده باشه، زنگ می‌زنم به او که آشنای بسیار نزدیک ملی-مذهبی‌ها&lt;br /&gt;خبر نداره، پرس و جو می‌کنه، زنگ می‌زنه بعدتر و بغضش می‌ترکه که: خبر درسته&lt;br /&gt;مبهوتم...مبهوتم...میاد دم خونه، گریه می‌کنه، هوا گرمه، من سیاه پوشیدم، هیچی نمی‌فهمم&lt;br /&gt;نمی‌ریم دم بیمارستان، نمی‌ریم خونه‌ی خواهرش&lt;br /&gt;امروز ما مردمیم...باید بریم میدون ونک&lt;br /&gt;چقدر زیادیم&lt;br /&gt;چقدر کاری ندارن بهمون&lt;br /&gt;از کنار مردم رد می‌شیم و خیلی خیلی کمتر از قدیم‌ها چشمک و لبخند و نشونی از همراهی دریافت می‌کنیم&lt;br /&gt;معلومه که چقدر ناامنه همه چی، که چقدر اطمینان نداریم به اینکه آدم کنار دستی اطلاعاتیه یا نه&lt;br /&gt;فکر می‌کنم: یعنی این مردم خبر دارن هدا صابر مرده؟؟&lt;br /&gt;نمی‌دونم&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;میریم مسجد، راهمون می‌دم این بار&lt;br /&gt;من گریه‌ام نمی‌آد، دخترک غریبه است، هم‌سن و سال من، می‌گه که شاگردش بوده&lt;br /&gt;ازم پرسید ما کی هستیم؟&lt;br /&gt;گفتم: مردم&lt;br /&gt;فک کنم هیچ وقت من از یادش نرم&lt;br /&gt;هی زیر لب گفت مردم...مردم...مردم&lt;br /&gt;و اشکاش چکید پایین و گفت که وقتی مهندس بیمارستان بوده شیرینی پخش می‌کرده بین مردم که دعا کنن برای سلامتیش و مردم می‌پرسیدن که کی هست اصلا&lt;br /&gt;گفتم که ما از اون مردم‌ها نیستیم، می‌شناختیم&lt;br /&gt;دوستدار ملی-مذهبی‌هاییم در واقع...این‌روزها که زیاد&lt;br /&gt;اما نه ملی هستیم و نه مذهبی(این رو نمی‌گم)ء&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;آدم‌های زندان اعتصاب‌ان&lt;br /&gt;من غذا خوردنم نمی‌آد خیلی&lt;br /&gt;اما می‌خورم&lt;br /&gt;وزنم همینجور کم می‌شه ولی&lt;br /&gt;همینجور کم می‌شه&lt;br /&gt;خواب اعتصاب غذا ندیدم هنوز&lt;br /&gt;نامه‌ی شریف رو می‌خونم&lt;br /&gt;می‌گریم&lt;br /&gt;می‌گریم&lt;br /&gt;می‌گریم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-3579692329899814764?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/3579692329899814764/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/06/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/3579692329899814764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/3579692329899814764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='ما را ازین خون‌آشامان تپانچه و شلاق و باتون به دست که خواب و بیدارمان را اشغال کرده‌اند نجات بده!ء'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-4323668213919969482</id><published>2011-05-28T08:44:00.000-07:00</published><updated>2011-05-28T09:52:50.987-07:00</updated><title type='text'>جایت در زندگی درد می‌کند، زخم است...زخم است...</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایستادم توی بی.آر.تی، ۱۰ صبحه&lt;br /&gt;تسبیح رو درمیارم از دور گردن و شروع می‌کنم تند تند زیر لب سبحان‌الله گفتن&lt;br /&gt;چتری‌های ریخته توی پیشانی و عینک سبز&lt;br /&gt;مانتوی کوتاه و قیافه‌ای که هیچ به آدم‌های معتقد شبیه نیست&lt;br /&gt;و طره‌ی موی سبزی که گاه معلوم می‌شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و خانومی که با دخترش روبروی من&lt;br /&gt;و از کل صورتشان فقط دماغ معلوم است و چشم‌ها&lt;br /&gt;روبنده‌ی عجیبی دارند...درست از زیر بینی شروع می‌شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبحان‌الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌فهمم که نظرها رو جلب کردم&lt;br /&gt;می‌فهمم که مردم خیره می‌مونن و این تصویر رو درک نمی‌کنن&lt;br /&gt;نمی‌شه برای همه توضیح داد که فرد عزیزی مریض شده ناگهانی&lt;br /&gt;و همسرش خواب دیده که هفتصد هزار سبحان‌الله&lt;br /&gt;نمی‌شود برای همه توضیح داد که من هم اعتقادی ندارم&lt;br /&gt;که باورم نمی‌شود خودم را که روزی دو،سه هزار تا سبحان‌الله می‌گم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبحان‌الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیاده که می‌شم خانوم چادری تپل‌مپل خانومْ جلسه‌طوری، اومد بهم گفت: شما جوونی ما رو هم دعا کن&lt;br /&gt;بعد من سر خم کردم که چشم&lt;br /&gt;و روم نشد بگم که فکر کنم در عمر بیست ساله‌ام بیشتر از او گناه کرده‌ام از لحاظ اسلام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عصر که باز سیل اشک روان شده...از زیر عینک می‌غلطد پایین&lt;br /&gt;من ذکر می‌گم و تسبیح می‌چرخد و اشک‌ها می‌چکد پایین&lt;br /&gt;جایی را انتخاب کردم که کسی جلوم نباشد&lt;br /&gt;که بیخود آدم‌ها را تحت تاثیر قرار ندهم&lt;br /&gt;که سبحان‌الله ها مربوط نیستند به اشک‌ها&lt;br /&gt;اشک‌ها بیشتر مربوطند به موزیک توی گوش&lt;br /&gt;Well I know I make you cry&lt;br /&gt;And I know sometimes you wanna die&lt;br /&gt;But do you really feel alive without me?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;But do you really feel alive without me?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من ۱۴-۱۵ ساله بودم&lt;br /&gt;دخترک همسایه ۴-۵ ساله&lt;br /&gt;گفت که گریه نمی‌کنه چون آب بدنش تموم می‌شه&lt;br /&gt;خندیدیم کلی بهش&lt;br /&gt;حالا همسایه‌مان نیست دیگر&lt;br /&gt;چطور بگویم بهش که آب بدن تمام نمی‌شود؟&lt;br /&gt;که من امتحان کرده‌ام&lt;br /&gt;یک روز تمام بدون اینکه بدانم دقیقا چرا اشک ریختم&lt;br /&gt;همین‌جور نشستم و اشک ریختم&lt;br /&gt;انقدر که تنم خیس شده بود&lt;br /&gt;دراز کشیدم و اشک ریختم&lt;br /&gt;نشستم پای کامپیوتر و اشک ریختم&lt;br /&gt;و نفهمیدم که دقیقا چرا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح توی دانشگاه و بچه‌ها که خندیدیم&lt;br /&gt;باورم نمی‌شد باز بتونم بخندم&lt;br /&gt;تیناسوروس رکس-دوست جدید کاغذی و آبی من-پیشم بود همش&lt;br /&gt;احتیاج دارم به این که یک عروسک محبوب داشته باشم که همیشه همراهم&lt;br /&gt;-چیزی که نداشتم هیچ‌وقت-&lt;br /&gt;شاید اینجور کمتر حس تنهایی داشته باشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعداز ظهر که می‌شود&lt;br /&gt;باز من گیج...غم برمی‌گردد...خفه می‌شوم که نلرزد صدا&lt;br /&gt;و اشک...&lt;br /&gt;خداوندا من این همه اشک را از کجا می‌آورم؟&lt;br /&gt;از کجا می‌آورم؟&lt;br /&gt;با گرمی هوا آب‌های تن رقیق‌تر می‌شوند؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهم نیست که غم دارم&lt;br /&gt;سبحان الله گفتن را وظیفه‌ی خود می‌دانم&lt;br /&gt;یک‌جایی می‌شینم توی اتوبوس که بسیجی‌های دانشگاه نبینندم&lt;br /&gt;اینجور شکسته و ذکر گویان...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه من اعتقاد ندارم&lt;br /&gt;به هیچ چیز، حتا به یک کلم فرنگی...به آدم‌ها...به هیچ چیز&lt;br /&gt;می‌خواستم که داشته باشم...واقعا می‌خواستم...&lt;br /&gt;برای بعضی روزهای ناآرامی به شدت لازم است&lt;br /&gt;اما نمی‌توانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبحان‌الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه من اعتقاد پیدا نکردم توی این دو، سه روز&lt;br /&gt;نه، آروم نشدم&lt;br /&gt;نه، فقط هی تکرار شده غم&lt;br /&gt;هی یادآوری شده بیماری او&lt;br /&gt;هی بیشتر عواقب را سنجیده‌ام&lt;br /&gt;هی بیشتر فکر کرده‌ام&lt;br /&gt;هی بیشتر فرورفته‌ام در خودم&lt;br /&gt;نه...اعتقاد نه...آرامش نه...وظیفه‌ است انگار فقط&lt;br /&gt;کاری که باید انجام شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;سبحان الله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاک و منزه است آیا از بدی؟&lt;br /&gt;پاک و منزه است؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-4323668213919969482?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/4323668213919969482/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/05/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/4323668213919969482'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/4323668213919969482'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='جایت در زندگی درد می‌کند، زخم است...زخم است...'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-8694373381963893941</id><published>2011-04-26T12:09:00.000-07:00</published><updated>2011-04-26T12:51:44.882-07:00</updated><title type='text'>یه روز خوب می‌اد که ما همو نکشیم؟؟ که ما همو نخوریم؟؟؟</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cdn.webecoist.com/wp-content/uploads/2009/12/Rainbows_1a.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 468px; height: 315px;" src="http://cdn.webecoist.com/wp-content/uploads/2009/12/Rainbows_1a.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سوار تاکسی، چمران رو می‌آیم بالا&lt;br /&gt;من جلو نشستم....هوا فوق‌العاده است،کوه‌های پربرف و ابرهای قلنبه&lt;br /&gt;من دلم می‌خواد این رفتن به سمت شمال شهر تا ابد ادامه داشته باشه&lt;br /&gt;دلم می‌خواست فقط اون نشسته بود جای آقای راننده&lt;br /&gt;و من گاهی دستم رو سر می‌دادم توی دستش&lt;br /&gt;و اون چشمک می‌زد یعنی که: اشکال نداره دخترک...نگران نشو&lt;br /&gt;و من چشم‌هام رو برهم می‌زدم که یعنی: منم همینه حرفم...&lt;br /&gt;بعد هی یکی درمیون بی‌همزبانی شجریان رو می‌شنیدیم و بهار غم‌انگیز بامداد فلاحتی رو&lt;br /&gt;شایستی هم من اشک‌هام اون وسط مسط‌ها می‌غلتید پایین با این‌که حالم خوب بود...فقط برای تسکین غمی که بزرگ است&lt;br /&gt;اصلا خدا حتما که وجود داره&lt;br /&gt;فقط به شدت کم‌لطفه&lt;br /&gt;به شدت کم‌لطفه که تمام روز جلوی آزاری که ما داریم هم رو می‌دیم رو نمی‌گیره&lt;br /&gt;که سال به سال پیداش نمی‌شه&lt;br /&gt;اما وقتی که همه‌ی وجودت غم شده و جوابی نیست برای سوال‌هات&lt;br /&gt;یهو از مترو می‌آی بیرون و می‌بینی که سیل داره می‌آد و می‌ری زیرش&lt;br /&gt;و خوشی&lt;br /&gt;خداوندا به شدت خوشی&lt;br /&gt;و بارونی که کوبیده می‌شه توی صورتت&lt;br /&gt;و این اولین بار توی روزه که حس می‌کنی می‌تونی اروتیک باشی(گرچه تمام روز شنیده باشی که قابلیت داری مردها رو تحریک کنی)&lt;br /&gt;وقتی که این جور خوشی از خیس شدن&lt;br /&gt;بعد برای اینکه ثابت کنه هست یه رنگین کمون فوق‌العاده رو می‌ذاره جلوت&lt;br /&gt;و تو باور نمی‌کنی خدایی که انقدر بده و بعضی آدم‌ها رو انقدر پلید آفریده می‌تونه طبیعت رو زیبا آفریده باشه&lt;br /&gt;.........&lt;br /&gt;من خسته‌ام&lt;br /&gt;انقدر خسته و در‌هم شکسته که فقط &lt;span style="font-style: italic;"&gt;هیچ‌کس&lt;/span&gt; گوش می‌دم&lt;br /&gt;انقدر داغون که &lt;span style="font-style: italic;"&gt;یه روز خوب می‌آد &lt;/span&gt;باورم نمی‌شه&lt;br /&gt;انقدر داغون که هر خط اینجا تهرونه برام می‌شه استتیوس فیس‌بوک&lt;br /&gt;انقدر داغون که وقتی می‌رم تو سایت پیش مهربون‌ترین دختر دانشکده و پسر&lt;br /&gt;و می‌گم که: فکر نمی‌کردم این همه آدم از من متنفر باشن...&lt;br /&gt;و پسر از من دفاع می‌کنه و قاطی می‌کنه و استدلال می‌آره و من همین‌جور که نگاهش می‌کنم چشم‌هام اشک می‌شه بعد هی نمی‌شه که نریزه و دو سه قطره می‌چکه پایین و نگاهم گره می‌خوره با مهربون‌ترین که اون هم با من اشکش غلتیده پایین، انگار که آینه&lt;br /&gt;و من نمی‌فهمم که چطور ممکنه من و این دختر و همه‌ی‌ آن دیگران در یک کتگوری به اسم انسان بگنجیم&lt;br /&gt;.......&lt;br /&gt;من شب که سرم رو می‌ذارم رو بالش فکر می‌کنم آدم خوبی‌ام&lt;br /&gt;چون کم‌ترین آدم‌هایی رو که تونستم آزار دادم&lt;br /&gt;چون با آدم‌ها مهربونم...حق کسی رو زیر پا له نمی‌کنه&lt;br /&gt;با حیوونا مهربونم...کارهام رو انجام می‌دم و توی خودمم&lt;br /&gt;من به کسی حمله نمی‌کنم...من تفنگم رو به سمت کسی نشونه نگرفتم&lt;br /&gt;(گرچه اگه قدرتش رو داشتم می‌کردم...از بی‌قدرتیمه که صلح‌طلبم)&lt;br /&gt;پس چرا انقدر متنفرند از من؟؟&lt;br /&gt;چرا؟؟&lt;br /&gt;آن‌هایی که تفنگ‌هاشان را...واقعی و مجازی نشانه رفته اند سمت ما&lt;br /&gt;چطور شب را صبح می‌کنند؟؟&lt;br /&gt;چطور؟&lt;br /&gt;چطور؟‌&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-8694373381963893941?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/8694373381963893941/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/04/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/8694373381963893941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/8694373381963893941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='یه روز خوب می‌اد که ما همو نکشیم؟؟ که ما همو نخوریم؟؟؟'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-2665441850624046934</id><published>2011-03-24T12:42:00.000-07:00</published><updated>2011-04-12T13:37:41.584-07:00</updated><title type='text'>two friends but not like before</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;خب منم آدمم....دلم تنگ می‌شه...بدحالی می‌کنم...بدحالی می‌کنم...بدحالی می‌کنم&lt;br /&gt;اس.ام.اس می‌زنم هی...سوال مزخرف می‌پرسم&lt;br /&gt;زنگ می‌زنم....اشک می‌ریزم...اشک می‌ریزم و بالطبع صدام خفه می‌شه...اینه که تلفن‌ها می‌شه سکوت‌های طولانی: بغض من و بیچارگی او در هندل کردن&lt;br /&gt;خب منم آدمم...دلم تنگه...بهش فکر می‌کنم...خودم رو سرزنش می‌کنم...بهش فکر می‌کنم...خودم رو فحش می‌دم...آدم نمی‌شم&lt;br /&gt;می‌دوم زیر بارون و شادم&lt;br /&gt;از همون موقع یهو یه خوشحالی عجیبی دارم&lt;br /&gt;آفتاب می‌شم...بارون‌هام کم می‌شه...عینهو بهاره...بارون می‌زنه اما آفتابه...دو دقیقه‌ای بند می‌آد&lt;br /&gt;هوا خوبه این روزها&lt;br /&gt;من راه می‌رم....موزیک گوش می‌دم...بلند بلند با گرگ «خرگوش‌ها و ستاره‌ها» آواز می‌خونم&lt;br /&gt;بعد یهو ته ذهنم اسم اونه....بعد یهو دلم می‌خواد بهش اس.ام.اس بزنم و نازش رو بکشم و بگم که دلم تنگه&lt;br /&gt;هوا خوبه و آفتاب دلپذیر و من زود می‌آم خونه و متعجبم هنوز از اینکه هیچ خبری نیست از او...عادت ندارم&lt;br /&gt;برای خانواده شیرینی می‌خرم و عینک سبزم به چشم و لبخند بر لب&lt;br /&gt;بعد یهو دلم می‌خواد قایم بشم تو بغلش و مطمئن باشم که هست همیشه...دلم می‌خواد تو بغلش باشم و پشیمون نباشم از اتفاقی که افتاده و نباید می‌افتاده&lt;br /&gt;من شادم این روزها...همش سرحالم بی‌اینکه بدونم چرا&lt;br /&gt;حتا تو کلاس موسیقی مسخره بازی در میارم و مثل دفعه‌های قبل نمی‌ره رو مخمم صدای ساز و خوبم...استرسم کمتره&lt;br /&gt;از لباسام و خودم راضی‌ام...&lt;br /&gt;ولی وقتی می‌شینم تو ماشینش و روبوسی فقط&lt;br /&gt;وقتی داره خاطرات بابای محمد مختاری رو تعریف می‌کنه و من هی پاهام رو بغل‌تر می‌کنم و بیشتر مچاله می‌شم تو خودم&lt;br /&gt;و وقتی نگه می‌داره بیشتر از چند ثانیه نمی‌مونم تو بغلش&lt;br /&gt;که یاد بگیرم همه‌ی غم‌های زندگی‌م رو تنهایی هندل کنم&lt;br /&gt;و می‌ذارم بره بیرون و بعد منم و ماشین و صدای هق‌هق ‌های من&lt;br /&gt;و نمی‌فهمم که چرا انقدر به هم ریخته‌ام و همش به خاطره‌ی گوش بریدن روز عاشورا می‌افتم که مرتضا گفت&lt;br /&gt;و همین‌جور اشک می‌ریزم و سرم درد می‌گیرم&lt;br /&gt;وقتی اومد ولی اشک‌هام رو پاک کردم&lt;br /&gt;مثل الان که این صفحه تاره و منم آدمم و دلتنگ اما اس.ام.اس نمی‌زنم بهش&lt;br /&gt;و می‌شینم اینجا و مزخرف می‌بافم به هم و سهیل نفیسی می‌شنوم و پیتر سلیمانی پور و وبلاگ کسرا می خونم و هی شبیه اون می‌نویسم و شبیه اون فکر می‌کنم و گیجم و فکر می‌کنم که آفتاب پرست طوریه زندگی‌ام&lt;br /&gt;خسته‌ام و خوابم می‌آدم اما نمی‌رم تو تخت، نمی‌رم که اونجا هی فکر نکنم هیچی رو بیشتر از شب رو صبح کردن با اون دوست ندارم...امشب از اون شب هاست که هی فکر کنم به این چیزا و غصه بخورم... و دلم تنگ شه و هیچی رو نفهمم و کلی سعی کنم که اس.ام.اس نزنم و صبح به زور از خواب پاشم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-2665441850624046934?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/2665441850624046934/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/03/two-friends-but-not-like-before.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/2665441850624046934'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/2665441850624046934'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/03/two-friends-but-not-like-before.html' title='two friends but not like before'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-5530920604876176965</id><published>2011-03-22T05:08:00.000-07:00</published><updated>2011-03-22T15:08:26.102-07:00</updated><title type='text'>دل ز غم هاي گلوگــير گره در گره است</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;این روز‌ها من گره می‌زنم&lt;br /&gt;نخ‌های رنگارنگ را به هم&lt;br /&gt;نخ‌های یک رنگ را&lt;br /&gt;بعد هی دستبند می‌شوند گره‌ها و بسته می‌شوند به دست راست&lt;br /&gt;دست خودم که دیگر جا نداشت گره می‌زنم و می‌بندم به دست دیگران&lt;br /&gt;گره می‌زنم&lt;br /&gt;گره می‌زنم&lt;br /&gt;گره می‌زنم&lt;br /&gt;انگشت‌هام درد می‌گیره اما گره می‌زنم&lt;br /&gt;شاید که گره‌های زندگی‌م باز شه&lt;br /&gt;با هر گره فکر می‌کنم به او، به پیچیدگی این زندگی، به دروغ‌هایی که احاطه‌ام کردن، به تظاهرها&lt;br /&gt;با هر گره، گره می‌خورد افکارم می‌پیچد به هم و هی گیج و گیج‌تر می‌شوم&lt;br /&gt;به حرف‌های شین فکر می‌کنم، به ادای معصومیتی که در می‌اورد&lt;br /&gt;و من رو تحت تاثیر قرار داد متاسفانه&lt;br /&gt;انقدر که نگفتم منم فکر می‌کنم که تو فاحشه‌ای&lt;br /&gt;انقدر که نگفتم تو برای من مساوی هستی با جمهوری اسلامی&lt;br /&gt;که هر دو برای قدرت(برای او می‌شود محبوب همه بودن)دیگران را له می‌کنید...زیر پا...با هر وسیله‌ای&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;نشسته روبروی من توی راهروی دانشکده و آدم‌ها در رفت‌ و آمد&lt;br /&gt;و چه حرف‌هایی...که جاش نیست اونجا و من خسته‌ام از تکرارشون&lt;br /&gt;دست‌هام یخ زده، گره می‌کنم انگشت‌هام رو تو هم که معلوم نشه می‌لرزه&lt;br /&gt;می‌لرزه؟ نمی‌دونم اما احتمالا می‌لرزه، نمی‌خوام بفهمه&lt;br /&gt;نمی‌خوام بفهمه که من رو شکسته توی این چند ماه&lt;br /&gt;به حرف‌هاش گوش می‌دم&lt;br /&gt;اصلا چی می‌گه؟ می‌فهمم؟&lt;br /&gt;می‌گم که بسه فقط&lt;br /&gt;می‌گه می‌خواد دم سال جدید کینه نباشه&lt;br /&gt;چطور بگم که چقدر کینه دارم ازش؟ که زخمی عمیق ساخته بر تن نحیف من&lt;br /&gt;دلم می‌خواد  گوش‌هام رو بگیرم و بلند بگم: هوووووووووو&lt;br /&gt;که نشنوم هیچ و چشم‌هام رو ببندم که نبینمش اونجا&lt;br /&gt;که حرف می‌زنه و دلیل می‌آره و من گیج می‌شم&lt;br /&gt;من گیج می‌شم و دخترها هی اس.ام.اس می‌زنند که خوبم آیا؟&lt;br /&gt;و من برمی گردم سر جلسه‌ی اونها&lt;br /&gt;چرت و پرت می‌گم و می‌خندم و روی یه کاغذی که دم دستمه با خودنویس شعر می‌نویسم و وانمود می‌کنم خوبم، وانمود می‌کنم هیچ اتفاقی نیفتاده&lt;br /&gt;تا فرصتی پیش می‌آد برای عین بر می‌گرده به سمت من که خوبی؟&lt;br /&gt;من لبخند می‌زنم و سر تکون می‌دم&lt;br /&gt;یعنی می‌فهمه که نیستم؟&lt;br /&gt;می‌رم خرید&lt;br /&gt;راه می‌ریم تو خیابونا...من سعی می‌کنم یادم بره&lt;br /&gt;اما از همه‌ی فیلم‌های لعنتی دنیا من همش فکر می‌کنم که مژده شمسایی سگ کشی‌ام&lt;br /&gt;از زندگی بیضایی‌طوری خسته‌ام&lt;br /&gt;شب زنگ می‌زنم...غمگینه...باز من همه چی رو ریختم به هم که درست همین امروز نامه‌ی چند روز قبل نوشته شده رو دادم بهش&lt;br /&gt;آخرین نامه رو&lt;br /&gt;اشک‌هام می‌غلته روی گونه‌ها&lt;br /&gt;می‌خوام با دخترک حرف بزنم&lt;br /&gt;رفته مهمونی خانوادگی و نمی‌شه&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;من گره می‌زنم&lt;br /&gt;نخ سبز رو می‌گیرم تو دست چپ با دست راستم آبی رو می‌گیرم&lt;br /&gt;دست چپ ثابته&lt;br /&gt;نخ آبی رو از زیر رد می‌کنم&lt;br /&gt;یه گره می‌زنم محکم&lt;br /&gt;فکر می‌کنم: مگه می‌شه دخترک دروغ بگه؟ چه دلیلی داره اصلا؟&lt;br /&gt;باز نخ آبی رو می‌گیرم و دوباره یه گره دیگه&lt;br /&gt;من فکر می‌کردم همه چیز توی دنیا راحت تره از این&lt;br /&gt;حالا نخ زرد توی دست چپمه و آبی هنوز در دست راست&lt;br /&gt;چقدر سخت بود که سال تحویل بشه و من نخوام زنگ بزنم به او/به کسی کلا&lt;br /&gt;چقدر سخته که فکر نکنم که حالا خانواده می‌رن سفر و اون می‌تونه بیاد اینجا&lt;br /&gt;نخ آبی رد می‌شه از زیر زرد و گره محکمی زده میشه&lt;br /&gt;یعنی هنوز می‌خوامش؟&lt;br /&gt;فکر نکنم&lt;br /&gt;روزهاست که خیره می‌شم بهش و نمی‌شناسمش&lt;br /&gt;فکر می‌کنم کیه این؟؟ دغدغه‌هاش رو نمی‌فهمم، بی‌حوصلگی‌هاش رو&lt;br /&gt;هنوز ردیف آبی تموم نشده، نارنجی رو رد کردیم و نوبت قرمزه&lt;br /&gt;اگه دوستش ندارم پس چرا همین جور که نشستم اشک‌هام یهو می‌ریزه پایین؟&lt;br /&gt;پس چرا وقتی شب اول فروردین طاقت نمی‌آرم(شایدم از روی عادت) و زنگ می‌زنم بغض گرفته گلومو؟&lt;br /&gt;و بعدش همین جور هق‌هق هق&lt;br /&gt;آبی تموم می‌شه حالا سبز توی دست راستمه  و زرد تو دست چپ&lt;br /&gt;سعی می‌کنم فقط به گره‌ها فکر کنم&lt;br /&gt;و رنگ‌ها&lt;br /&gt;و دقیق بشم که اشتباه نشه&lt;br /&gt;اما هی چشمم می‌افته به موبایل که شاید اس.ام.اسی&lt;br /&gt;و من گره می‌زنم&lt;br /&gt;و خداوندا چقدر تعطیلی برای کات کردن نامناسب است&lt;br /&gt;و خداوندا چقدر دلم حرف جدی می‌خواهد با آدم‌ها دانه دانه&lt;br /&gt;شاید هم نه&lt;br /&gt;شاید هم تنم ضعیف‌تره از اون که تحمل کنم بار این همه حرف رو&lt;br /&gt;که هر چه بیشتر می‌شنوی کورتر می‌شود گره‌هاش&lt;br /&gt;یک گره اشتباهی، بازش می‌کنم با ناخونی که کوتاه است و سخت می‌شود&lt;br /&gt;اما می‌شود، یعنی این گره‌های زندگی را هم می‌شود که باز کرد؟&lt;br /&gt;تو باورت می‌شود؟؟&lt;br /&gt;ردیف سبز تمام شد&lt;br /&gt;زرد را می‌گیرم در دست راست، این ردیف آخر است&lt;br /&gt;فردا دست‌بندی دیگر&lt;br /&gt;سبز و یا شاید هم رنگین‌کمانی دیگر برای کسی دیگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-5530920604876176965?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/5530920604876176965/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/03/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/5530920604876176965'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/5530920604876176965'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='دل ز غم هاي گلوگــير گره در گره است'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-1873175631887435062</id><published>2011-01-03T09:54:00.001-08:00</published><updated>2011-01-03T12:44:06.832-08:00</updated><title type='text'>Well this has got to die, this has got to stop</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/TSIvuybvd4I/AAAAAAAAAB4/5ZpAysjchKw/s1600/ftf_006.jpg"&gt;&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 283px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/TSIvuybvd4I/AAAAAAAAAB4/5ZpAysjchKw/s400/ftf_006.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5558057370987231106" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته...در انزوا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;زخم‌های زندگی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;زخم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;درد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;درد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;درد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌گم که خوبم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یعنی یک روزی بیدار می‌شم و حس می‌کنم خوب خوب شدم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هنوز یک هفته هم نگذشته از اتفاقات...از حرف‌ها...از حرف‌ها..از حرف‌ها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من چه بیزارم از شنیدن و گفتن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چه بیزارم از بیشتر دانستن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از کاویدن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما من به طرز غریبی خوبم و می‌گم به آدم‌ها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سرگرم دعوت کردن مهمون برای کلاس سارا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مضطرب خوب برگزار شدن جلسه...اصلا فراموش می‌کنم که چه شده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فقط دیدن او، دیدن هر روزه و سلام که نمی‌دهد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا سلام نمی‌کند؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;.....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خواب می‌بینم که همه‌ی آد‌م‌ها بلاک‌ام کردن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بایکوت شدم و هیچ کس دوستم نمی‌دارد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;جز همین چند نفری که این‌ روزها با من‌اند زیاد( و درد را کاهش داده‌اند زیاد)ء&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خواب می‌بینم که داد می کشم که: فقط به دختر بگید بکشه بیرون از من...بکشه بیرون...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و فردا صبحش، انگار که اصلا نخوابیده‌ام از بس که حال بد دارم از این خواب&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و می‌فهمم که همه چیز تمام نشده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که خوره هنوز سر جاش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که زخم دلمه بسته اما هست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حتا تازه است هنوز&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مثلا دارم درس می‌خونم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما یهو اس.ام.اس می‌زنم به او که هیچ تماسی داشتی با دختر در این دو هفته؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;(فقط دو هفته گذشته اما انگار که دو سال...انگار که خیلی بیشتر)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌گه که آره و اس.ام.اسی زده دختر و پریروز اتفاقی در خیابان با دوست پسر تازه دیده شده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد اشک‌ها همینجور سر می‌خورد روی گونه‌ها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و می‌چکد روی تی-شرت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و باز سر می‌خورد پایین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و جزوه‌ی کار و شغل تار می‌شود هی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من از زخم‌ها می‌گم...از درد...از خوره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و او می‌گوید که زخم‌ هست برای او هم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نوشته‌ام که: اما تو چاقویی داشتی زمانی در دستت، گیریم که کسی چاقوی بزرگتری را نشانه رفته سمتت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من اما بی‌سلاحم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حتا دستانم را بسته می‌بینم یک جاهایی و زخم‌ها را می‌بینم بر تن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دکمه‌ی سٍند را فشار نمی‌دهم ولی...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دلم می‌خواست نقاشی بلد بودم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که تصویر‌های توی ذهنم را می‌کشیدم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بلکه تموم می‌شد این درد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دلم می‌خواست  راپید سیاهی داشتم که خط می‌کشیدم باهاش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;محکم و قوی، شبیه کمیک استریپ‌های تیره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;......&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بدرفتاری می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;احساس می‌کنم بی‌رحمم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این روزها حتا به خودم شک دارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فکر می‌کنم شاید من هم آدم بدی باشم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما ته دلم می‌دانم که نیستم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌دانم که این اینوسنس را از دست نداده‌ام هنوز&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برای همین چشم‌هام گرد می‌شود از کارهای او&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و اشک‌هام می‌غلتد روی گونه‌ها و هضم نمی‌کنم نارویی را که خورده‌ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا همه چیز در هم گره می‌خورد؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا این کات کردن را انقدر طول دادیم که حالا گره بخورد به این قضیه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و روزهایی باشد که من دلم بخواهد محو شوم...نباشم هیچ کجا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دلم می‌خواهد مغزم را از کار بیندازند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فکر کردن را بگیرند از من&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خیره می‌شه به چشم‌هام، لوسم می‌کنه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌گم: نکن...تناقض‌هات رو حل کن...نکن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌بینم که ناراحت می‌شه...زیر لب می‌گه: راست می‌گی...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من از سنگ نیستم نه...بیشتر از هر چیز به آغوش او محتاجم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کنارش که می‌شینم دست‌هام را مشت می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مواظب هر حرکت تن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تمرین سنگ بودن می‌کنم شاید که حل شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دلم که می‌گیره ولی اس.ام.اس می‌زنم: حالم بده...مثل بچه‌ای که از خواب بپره و بخواد بره تو اتاق مامان باباش اما روش نشه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خودم پر از تناقضم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خودم پر از تناقضم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تنم درد می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; خسته‌ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به درد فکر می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به زخم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;زنگ می‌زنم و می‌گه که کتاب خونه مرکزیه به دنبال کتابی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌گم:خب برو به کارت برس&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حرف می‌زنه...چمه من؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به زخم‌ها فکر می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به درد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سکوت می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به زخم‌هایی فکر می‌کنم که نمی‌شود پیش کسی  اظهار کرد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و مثل خوره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مثل خوره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کاش آهسته نبود حداقل&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:x-small;"&gt;  برای صادق هدایت و با تشکر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-1873175631887435062?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/1873175631887435062/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/01/well-this-has-got-to-die-i-said-this.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/1873175631887435062'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/1873175631887435062'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2011/01/well-this-has-got-to-die-i-said-this.html' title='Well this has got to die, this has got to stop'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/TSIvuybvd4I/AAAAAAAAAB4/5ZpAysjchKw/s72-c/ftf_006.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-571111601111719384</id><published>2010-10-10T08:20:00.000-07:00</published><updated>2010-10-10T12:45:40.303-07:00</updated><title type='text'>I know your fears and you know mine. We've had our doubts but now we're fine</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;نشستیم دور میز پنج نفری&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد مدت‌هاست که با این آدم‌ها یک جایی جمع می‌شویم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من از استاد دانشگاه می‌گم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با دیتیل‌های احمقانه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌گم که استاده چطور دستشو می‌بره توی موهاش و اینکه همه جا سیگار می‌کشه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرت‌های زیادی می‌گم اما همه‌شون یه تحسینی داره نسبت به مرد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هنوز خاطراتی که از دیگری شنیدم رو تعریف نکردم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هنوز اداش رو در نیوردم، اون جوری که سفت حرف می‌زنه و دستشو یه جور خاصی تکون می‌ده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هنوز نگفتم که به زندگی خصوصی‌اش فکر می‌کنیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این‌که کی می‌تونسته این آدم رو تحمل کنه؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هنوز نگفتم که قرار شده خواهره باهاش ازدواج کنه و تبدیلش کنه به یه مرد میدل کلس معمولی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد ناگهانی خانوم میزبان می‌گه که همسر سابق اوست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من له شده...نابود..فکر می‌کنم به مزخرفاتی که گفتم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;باور نمی‌کنم که این جور باشه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;‍شونزده سال زندگی مشترک و یک دختر سی و چهار ساله&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روز‌های زیادی طول کشید تا من تونستم این قضیه رو هضم کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;........&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از اون لحظه‌های زندگیه که باز من گیج و سردرگمه این رابطه‌ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و سربازی قطعا که یکی از بدترین چیزهای زندگی است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سرم رو می‌ذارم رو پاش تو ماشین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌دونم که باید باهام حرف بزنه اما منتظرم خودش بگه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و می‌گه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من ...من...حس من قابل تفسیر نیست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یعنی خودم هم نمی‌دونم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ما بارها از پایان حرف زدیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما هربار بازگشت داشتیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با فاصله‌های زمانی متفاوت...بعد یه هفته...بعد یه روز&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما این بار، یک حس درونی‌ای هست که:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;دیگر تمام شد&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می‌افتد&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بغض داره خفه‌ام می‌کنه و می‌ترکه و هق‌هق هق&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌گم: گریه نمی‌کنم چون از تو ناراحتم یا چی...اما نفسم در نمی‌اومد دیگه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اشکم چکیده روی موبایلش که روی صندلی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فکر نکنم هیچ وقت یادش بره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من درست فهمیدم...این بار با همیشه فرق داره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا که او هم حال بد و نابود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من نمی‌گم که دوسش دارم چون واقعا احمقانه است تو اون کانسپت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ولی این تنها چیزیه که توی مغزمه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اصلا نمی‌فهمم که چرا هی صورتم خیسه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یادم نیست پارسال که او نبود من چه می‌کردم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یادم نیست زندگی بدون او...بدون آن چشم‌ها...بدون آن دست‌ها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یادم نیست و این ندانستن ترسناک است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;................&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با خودم فکر می‌کنم این آدم‌ها حداقل ۳۵ سال است که با هم دوست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که ۱۶ سالش را زیر یک سقف و بقیه‌اش را در رفت و آمد و معاشرت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;طلاق مهربانانه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آن وقت بعد ۳۵ سال دخترکی ۱۹ ساله در مقابل او قرار گرفته و از خصوصیات مردی می‌گوید که برای او آشناترین است و برای دختر کاملا ناشناخته&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد فکر می‌کنم که خیلی حس جالبی داره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دیتیل هایی که دخترک می‌ده با آنچه که او  می‌شناسه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سعی می‌کنم با خودم صادق باشم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من اگه بودم شاید اصلا نمی‌گفتم که میشناسم مرد را&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برای اینکه ببینم دخترک چی می‌گه، برا اینکه بیشتر بشنوم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تصور می‌کنم خودم را ۳۰ سال دیگر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نشسته بر صندلی‌ای دور یک میز&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که دخترکی در مورد &lt;i&gt;ع.&lt;/i&gt; اطلاعات بدهد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من فکر کنم به آن یک‌سالی که ما با هم زندگی کردیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به ۳۰ سال دوستی اما نه زیر یک سقف هیچ وقت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خودم را تصور می‌کنم که ۴۹ ساله‌ام با موهای جوگندمی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روبرویم نه دخترکی ۱۹ ساله که ۳۰ سال پیش &lt;i&gt;ع. &lt;/i&gt;را می‌بینم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پسری با موهای بلند و سبیل و ریشی که من دوستش داشتم و او نگهش نداشت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد احتمالا با خودم فکر خواهم کرد که:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دختر بچه نمی‌دونه که اون دختران دشت،دختران انتظار رو حفظه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمی‌دونه که چطور می‌تونه نگاهت کنه که داغ شه تنت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمی‌دونه که چطور لمست می‌کنه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمی‌دونه که ام اند ام بدون مغز رو ترجیح می‌ده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمی‌دونه که ژله‌ی با میوه نمی‌خوره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمی‌دونه که چه جور موزیکی دوست داره، چه جور کتابی می‌خونه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمی‌دونه که...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نه دختر بچه هیچی از اون آدم نمی‌دونه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;.............&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نگاهش می کنم که یادم نره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;غم هست توی چشمام، اما اون هنوز دوستشون داره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌گه: تو چشماتو نباید ببندی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حالا مگر می‌شود که آینه‌ای روبروی من و اشک پر نشود در چشم‌ها؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که یادم نیفتد به این جمله&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من اما تنها در اتوبوس&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هدفون در گوش و جدا از مردم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بدون اینکه دستم رو به جایی بگیرم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اون وسط ایستادم و زیر لب با خودم می‌خونم:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;font-size:85%;"&gt;I keep my eyes wide open all the time&lt;br /&gt;I keep the ends out for the tie that binds&lt;br /&gt;Because you're mine, I walk the line&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, fantasy;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;و او دیگر قرار است ماین نباشد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;من اما ایگنور می‌کنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;و دلم می‌خواد چشم‌هام رو ببندم و فرو برم در موزیکم و مغزم از کار بیفته&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;دلم می خواد چشم‌هام رو ببندم و این باعث شه دیگران هم منو نبینن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;و حس ناتالی پورتمن و دوستش در پغی ژو تم را دارم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;که همه‌ی آدم‌ها در حرکت و آن‌ها انگار ثابت و جدا از دیگران&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;من تنها بودم ولی...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;.............&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;دراز کشیده روی پاهای من&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;بیرون درخت‌ها تکون می‌خورن از باد اما من گرممه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;می‌گم: نگام کن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;خیره می‌شه به چشم‌ها&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt; می‌گم:در کوچه باد می‌آید...بقیه‌اش چی بود؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;می‌گه: در کوچه باد می‌آید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;این ابتدای ویرانی است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;باد می‌آمد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;زیر لب زمزه می‌کنم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Verdana, -webkit-fantasy;"&gt;این ابتدای ویرانی است...این ابتدای ویرانی است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-571111601111719384?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/571111601111719384/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/10/i-know-your-fears-and-you-know-mine.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/571111601111719384'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/571111601111719384'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/10/i-know-your-fears-and-you-know-mine.html' title='I know your fears and you know mine. We&apos;ve had our doubts but now we&apos;re fine'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-171477308476002416</id><published>2010-09-07T04:54:00.000-07:00</published><updated>2010-09-07T05:28:52.098-07:00</updated><title type='text'>Try to resist, but it's just not finished with you yet</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد از مدت‌ها الا فیتزجرالد می‌پیچه توی گوش‌هام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و بعدش فرانک سیناترا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اصلا به تخمم که فردای روز قدسه و من از همه‌ی جاهایی که سال پیش با فریاد و سبز طی‌شون کردم باید بی‌هیچ سبزی و در سکوت بگذرم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمی‌خوام که باز آقای شجریان باشه و اشکام بغلته روی گونه‌ها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خسته ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;.....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حتا نمی‌خوام دستم رو بگیره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چه مرگمه؟ خودم هم نمی‌دونم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;غر دارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پی.ام.اس نیستم، خون‌ریزی هم تموم شده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خیانت هم نکرده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پس من چمه؟حتا بی‌توجهی زیادی هم نکرده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بذار دست به سینه بشینم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و غرق بشم تو خودم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا باید خسته باشم از او؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;......&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شب قبل از روز قدسه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;رفتیم خونه‌ی پسر و من واقعا چه دلم تنگ شده بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همش حرف سیاسی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چی شده؟ چه باید بکنیم و از این حرفا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پسر می‌گه طرفدار استراتژیه انتخاباته&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;غر می‌زنم زیر لب: می دونم که همه‌ی دیکتاتوری‌ها سال‌ها دووم اوردن،اما یعنی ما تا سه سال دیگه وضعمون همین مزخرفه؟ یعنی با وجود پیشرفت جهان و سریع شدن همه چیز دیکتاتوری‌ها از قدیم پیروی می‌کنن؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;باز نصفه شبی است که من بی‌خواب&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و از خودم متنفرم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از قیافه‌ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از بیسوادی‌ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از همه‌ی کتاب‌های نخوانده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سندروم یاس شبانه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تو تاریکی موچین رو پیدا می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سعی می‌کنم ابروهام رو بعد مدت‌ها یه کم راست و ریس کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;قیچی تو اتاق مامان ایناست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کوتاه کردن چتری‌ها می‌مونه برای فردا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شب داره منو می‌رسونه و آقایون گارد تو خیابون سعادت‌آباد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روسری رو می‌کشم جلو&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مانتو رو صاف&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دست‌هاش می‌چسبه به فرمون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا تن ما باید بلرزه همش؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;لعنت به این لباس‌های سیاه خشن ترسناک&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سیاه خشن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سیاه خشن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دلم دنیای رنگارنگ می‌خواد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;.....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پنج صبحه و من هنوز بیدار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمی‌تونم بر خودم غلبه کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شماره‌اش رو می‌گیرم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;زنگ می‌خوره:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یه بار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دوبار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سه بار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به شش بار راضی می‌شم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌دونم که سایلنت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌دونم که ور دیگر شهر صفحه‌ی موبایلی بی‌صدا روشن و خاموش می شه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من اینور فکر می‌کنم: اگه برداشت چی بگم؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دلم نمی‌خواد فک کنم راحت گرفته خوابیده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پس چرا من نمی‌تونم؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چمه من؟چمه من؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;........&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دختر کوچولوئه ی  ۵۰۰ دیز آو سامر گفت:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 17px; "&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm1631269/" style="color: rgb(0, 51, 153); "&gt;Rachel Hansen&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;: Look, I know you think she was the one, but I don't. Now, I think you're just remembering the good stuff. Next time you look back, I, uh, I really think you should look again. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;font-size:100%;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 13px; line-height: 17px;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;هی به خودم می‌گم این‌ها رو&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;اما من می‌دونم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;من فکر نمی‌کنم که هی ایز د وان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;فقط ترس نبودنش &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;ترس از این کمبود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;این چاله‌ی بزرگی که ایجاد خواهد شد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;ترس از دلتنگی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;وقتی حتا هیچ اتفاقی هم نیفتاده که سرزنشش کنم به خاطرش&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;از اون طرف ترس طولانی شدنه یه رابطه داره منو می کشه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;اینکه نزدیک یک سال&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;با آدمی که آینده‌ای نخواهی داشت باهاش&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;.........&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;چی می‌شه بالاخره؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;کاش یکی بود که یگه اینو&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;زمان بهتره که تندتر بگذره یا آرومتر؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;من چرا در نمی‌آم از این گل لعنتی که توش گیر کردم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;چرا هی فروتر؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;چرا اشک‌ها می‌غلته این جور روی گونه‌ها؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; line-height: 17px;"&gt;چرا خوب نمی‌شم من&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-171477308476002416?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/171477308476002416/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/09/try-to-resist-but-its-just-not-finished.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/171477308476002416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/171477308476002416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/09/try-to-resist-but-its-just-not-finished.html' title='Try to resist, but it&apos;s just not finished with you yet'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-8311935285010976052</id><published>2010-08-10T12:19:00.000-07:00</published><updated>2010-08-12T14:07:33.490-07:00</updated><title type='text'>کتابی که من می‌نویسم، نوک سوزنی را تیز نمی‌کند...من باید عوض می‌شدم و شده‌ام</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;چیزی که در مورد یک کتاب خیلی حال می‌ده اینه که وقتی آدم خوندن کتاب رو تموم می‌کنه دوس داشته باشه که نویسنده‌ش دوست&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;صمیمی‌ش باشه و بتونه هر موقع دوس داره یه زنگی بهش بزنه. گرچه این اتفاق تو واقعیت خیلی هم ممکن نیست&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;ناتور دشت-جی.دی سلینجر- محمد نجفی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;.....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;همان روزی بود که ما ولو خونه‌ی دایی که مال ما شده بود جدیدا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;(روزی که یاشار را گرفتند( حالا ۷ سال زندان گرفته، درکی داری از عدد ۷؟ برای یاشار؟ من ندارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;و دخترک داشت برامان از خاطرات کوی و حمله می‌گفت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;از ماجرای امیر و طبقه منفی چهار وزارت کشور و اینکه چطور در رفته&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;و کتاب کوچک جیبی ،که از کتابخونه‌ی دایی پیدا شده بود، روی میز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;و من شوق داشتم که برم خونه و بخونمش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;هی با آدمها از آن کتاب کوچک حرف می‌زنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;از سایه‌ی خدا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;از مقدمه اش، از شعرها که گاهی چه تلخ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;نیمی‌اش اشعار خوبی هم نیست حتا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;اما درد دارد، سخت است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;کسی نخوانده، آدمهای کمی حداقل&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;من شروع می‌کنم به تایپ کردن، کم‌کم، ذره ذره&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;اما می‌نویسمش که آدمها بخوانند، بدانند که شاه که بوده و چطور&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;بدانند که احتمالا در زندان‌های حالا چه می‌گذرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;بدانند که آدم‌های امروز دیروز چه بوده‌اند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;عید شده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;من هنوز در حال نوشتنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;  آدم‌های مختلف هی می‌پرسن که آیا تی.وی را دیده‌ای&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;و من با هیجان می‌گم که نه اما گویا نویسنده‌ آمده بوده آنجا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;بعد همه متعجب می‌شوند چرا که منظورشان دوستان مزقونچی بود و من هی فراموش می‌کردم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;.....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt; خیلی مسخره خواهره دعوت می‌شود یک مهمانی نزدیک نزدیک خانه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من نرفته‌ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فردا صبح می‌شنوم که آقای پسر نویسنده آنجا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و هی غر که می‌گفتی می آمدم خب من هم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از فکر پسر نویسنده‌ی محبوب هیجان زده‌ام کاملا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از فکر کتابی که شاید امضا کند آقای نویسنده برای من&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هر اتفاقی بیفتد من باز سلبریتی دوستم و پسر افراد مشهور را دوست گرفتن انگار که یک سنت خانوادگی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;......&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روزهای بعدتری‌ است که خواهره می‌آید خانه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و&lt;i&gt; سایه‌ی خدا&lt;/i&gt; دستش است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;منتها جیبی که نیست هیچ،خیلی هم بزرگ است و آبی و چاپ آمریکا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و می‌گوید که پسر نویسنده داده‌اش به ما&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امضا ندارد البت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امضا دار خواهد شد آیا؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روزی از روزهای گرم تابستان است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که تمام می‌شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;انگار که خودم نوشته باشمش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شادمان خیلی زیاد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تند تند نامه‌ای می‌نویسم برای آقای نویسنده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ای-میل را از پسرش می‌گیرم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سعی کرده‌ام زیبا بنویسم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نامه نوشتن برای یک نویسنده سخت است می‌دانی؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;انتظار، انتظار و انتظار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هیچ جوابی نمی آید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من فکر می‌کنم که شاید یاهو و اسپم و هزار کوفت دیگر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مسیج فیس بوک می‌گذارم که: یعنی ارزش جواب نداشتم؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دوباره نامه را می‌فرستم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و بعد...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کاش نفرستاده بودم از اول&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شما شعر «طمع از راه درش کرد/بیچاره و منترش کرد» را بلدید؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حالا این شعر من است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;طمع کردم که: نامه می‌نویسم و او چیزکی زیبا می‌نویسد برای من&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من می‌اندازمش اول کتاب و شروع می‌کنیم به پخش کردنش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همان‌طور که پی.دی.اف کتاب‌های دیگر به دستمان رسید و خواندیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مگر نه اینکه کتاب برای خوانده شدن است و آدم باید تلاش کند که کتاب‌های ممنوعه را برساند به دست دیگران؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما نه، اما نه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خوش خیال که منم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سیل نامه‌ها روان شد از قاره‌ای دیگر که:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دخترک احمق تو کپی رایت نمی‌فهمی؟ خودم چلاق بودم مگر؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کتاب را جایی نمی‌گذاری و کتاب من را که پسر خنگم داده به تو پس می‌دهی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نامه‌ها با این ادبیات نبود البت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما مضمون دقیقا همین بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و این ادبیات پنهان در زیرش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اولش اشک آلود شدم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به یاد تمام لحظه‌هایی که نشسته و تایپ کرده و کمرم خشک شده بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد قضیه خنده‌دار شد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نویسنده از چشم افتاد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و تلخی ماجرا هست همچنان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بی ادب شدم در نامه های آخر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کتاب را هم دو روز بعد بردم پس دادم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نکوبیدم تو کله‌ی پسر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دادم دستش، گفتم: لابد اینجور صلاح دونستن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یعنی دقیقا از این جمله‌ها که وقت ناچاری می‌گی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;انگار که بگم: قسمت بود دیگه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یعنی که بی‌معنی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یعنی که من چقدر گاهی دلم خواسته بود با این مرد بشینم چایی بخورم و از الان بگم و از قدیم بشنوم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یعنی که چقدر واقعا تو واقعیت ممکن نیست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اینو سلینجر می‌دونسته چون خودشم گه بوده گویا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;البته که نباید به حرف مردم اطمینان کرد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;منظور اینه که تا این آدما هستن حداقل پشت سر این گلستان بدبخت نگیم بداخلاق&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;تایتل هم از همان کتاب است، آقای نویسنده فرمودندکه نقل یکی دو شعر اشکال ندارد، حساب بانکی را البته اگر بدهند پول همین چند تاتیل زندگی را می‌فرستیم که آن دنیا سر پل جواب ایشان و کپی‌رایت دامنمان را نگیرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-8311935285010976052?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/8311935285010976052/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/08/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/8311935285010976052'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/8311935285010976052'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='کتابی که من می‌نویسم، نوک سوزنی را تیز نمی‌کند...من باید عوض می‌شدم و شده‌ام'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-6076947698499457874</id><published>2010-07-21T01:31:00.000-07:00</published><updated>2010-07-21T12:47:41.013-07:00</updated><title type='text'>و درد عریان، تندروار، در کهکشان سنگین تنش، از آفاق تا آفاق</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://echostains.files.wordpress.com/2008/12/24_bloodsplatter_lgl-jordan-eagles.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 407px;" src="http://echostains.files.wordpress.com/2008/12/24_bloodsplatter_lgl-jordan-eagles.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;عمل&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;عمل&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;عمل&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من نمی‌خوام عمل کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هر چند که قبلا هم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هر چند که بدونم عملی آسون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌گم: می‌دونی تا چند وقت نمی‌تونم..؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;لوسم می‌کنه که: چرا، آروم نازش می‌کنم، بوسش می‌کنم و خوب می‌شه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا انقدر می‌خوام که لوسم کنن؟؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌دونم که چه بلایی قراره سرم بیاد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;قبلش تمام لحظه‌ها رو یادآوری می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از لحظه‌ی بی‌حسی دردناک&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و خون که می‌چکه پایین و پایین‌تر تنم حس داره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و دستمال‌های خونی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من که صحنه را از انعکاس در عینک دکتر دنبال می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و خون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مگه من چقدر خون دارم؟ اونم تمیز؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فکر می‌کنم آیا هیچ حسی دارد این دکتر نسبت به من؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که مرد است و این قسمت زنانه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد می‌بینم در چشمانش که نه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که من حالا فقط قسمتی از تنی هستم، هویت ندارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پارچه که دایره ایش سوراخ است هویت انسانی‌ام را از بین برده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برای او حالا من فقط تکه‌ای گوشت هستم که باید پاره و سپس کاویده شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حتا حرفی هم نمی‌زند با من&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فقط اول و آخر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من را تنها می‌گذرد با حجم زیادی خون که باید تمیز کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من رو در رو می‌شوم با خونی که از دست داده‌ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همینه که سیاهی می‌ره چشم‌ها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و شانس می‌آرم که خودم رو می‌رسونم تا صندلی و بعد همه چیز سیاه سیاه و داغی تن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و بعد سٍرُم است و بی‌فشاری و خدایا من چرا انقدر ضعیفم؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما کلی با برادره می‌خندیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و این‌بار فراموش شده که نیستم هیچ، هی هم حالم را می‌پرسد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من چه می‌خواهمش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بغلش را&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گرمای انسانی لازم دارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پتوی کلفت روم اما یخ یخ هستم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نشستم گوشه‌ی خیابون که بیاد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ساعت چهاره و می‌خوام ناهار بخورم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فکر می‌کنم که چی دلم می‌خواد؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گرما گرسنگی رو محو می‌کنه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فقط دلم می‌خواد یه دل سیر گریه کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خودم هم نمی‌دونم چرا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کار جدیدم رو دوست ندارم، از زندگی کارمندی متنفرم اما یه ماه رو می‌شه تحمل کرد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برای پول فقط&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;درد ندارم اما خسته ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و اشک دارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اشک&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;.....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آقای کلهر می‌نوازد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هوا گرم و صدای ساز او و خودش...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و او که کنار من نشسته&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از صدای ساز است یا چه‌چه ناجور آقای خواننده که یکهو تن من یخ می‌کند و موهای بدن سیخ&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و عرق نشسته روی تنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد هی سرما و گرما&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و فکر می‌کنم که: می‌میرم امشب آیا؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمی‌خوام بفهمه که حالم بده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هی می‌گم خوبم اما نه..نیستم &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا ولی؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;......&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ورم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;درد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ترس&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کار مزخرف و کلاب ساندویچ مسخره تو خیابون گرم،تنهایی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نتونستم خودمو راضی کنم تنها برم تو چلوکبابی داغون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هوا گرم بود و من باز یادم رفته بود گرسنگی رو&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد هی ساکسیفون سنگین بود روی دوشم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و خستگی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و قیافه ی درب و داغونم پیش پیتر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و بی نفسی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و فهمیدم که چه تن بدبختی دارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌شینم تو ماشین بابا و اعلام که باید برم دکتر به خاطر ورم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا ازم نمی‌پرسه که درد دارم یا نه؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من اشک دارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و پیش خانوم دکتر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همین‌جور زر می‌زنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌گه: درد داری؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌گم: نه زیاد اما خسته ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خسته‌ام دیگه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و هی گریه می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و امیر علی کوچک رو می‌خوام بدزدم از تو مطب&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از بس که این بچه‌ی یک سال و ده ماهه می‌تواند حال من را خوب کند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هیچ موجود زنده‌ای از صبح آنقدر حالم را خوب نکرده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;.....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خانه نشین شدم امروز را&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اصلا این چه شانسی است که درست فردای عمل کار گیر بیاوری&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و هی نشسته پای کامپیوتر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و همه‌ي آسانسورهای شهر خراب&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حالا خون‌ریزی ماهانه را هم اضافه کن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که امروز یکهو شروع شد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تنتان را آیا با من عوض می کنید؟!ء&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-6076947698499457874?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/6076947698499457874/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/07/blog-post.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/6076947698499457874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/6076947698499457874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='و درد عریان، تندروار، در کهکشان سنگین تنش، از آفاق تا آفاق'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-5409351834602967986</id><published>2010-07-05T10:16:00.000-07:00</published><updated>2010-07-05T12:11:36.893-07:00</updated><title type='text'>When do you think it will all become clear? ‘Cause I’m being taken over by the fear</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;تابستان حالا جدی ٍِ جدی است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با این گرمای‌ خفقان‌آور&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و سخت‌گیری‌های دوباره‌ی آن‌ها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا نمی‌گذارید ما راحت باشیم؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فصل گرم باعث می‌شود حشرتان بزند بالا؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همش مانتو سرمه‌ای را تنم می‌کنم و آن یکی راه راه آبی‌طوره را&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ترس دارم از خیابان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;لباس‌های سبز ممنوع شده‌ان کلا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حالا هی به من بگو ترسو وقتی می‌گم با شال سبزم نمی‌رم انقلاب تنهایی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌بینی که جلوی ماشین را گرفتند آن روز&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و گفتند روسری آن بالا‌ها افتاده پایین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;لغزیده لحظه‌ای روی شانه لابد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و موها...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;زیر شکمتان باد کرده‌ بود آقای حاجی؟ چرا پس؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روسری سبز من که به سرم و موهام را کامل پوشانده آزارتان داده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یا ماشین شاسی‌بلند و دختر راننده و رنگ به طور کلی؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;زن نباید بالاتر باشد از شما نه؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;باورم نمی‌شود تا چه حد ترسو ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تا چه حد همین چیزهای کوچک موثر است در زندگی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌دانی تا به حال چند بار خواب گشت ارشاد دیده‌ام؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌دانی همیشه دارم التماس می‌کنم در خواب به آدم هایی که ازشون نفرت دارم و این سخت است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خدایا سخت است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نهایت تحقیر انگار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اینکه توی خواب باید التماس کنی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دستم رو می‌گیره توی ماشین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌گم: پلیس نامحسوس!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌گم: چطور ما زندگی می‌کردیم تا به حال؟ چطور گیر نیفتادیم تا به حال؟ چه می‌کردن با ما اگه گیر می‌افتادیم؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حتا نمی‌تونم برای کسی تعریف کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پلیس نامحسوس، پلیس نامحسوس، پلیس نامحسوس&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ده بار که این کلمه را پشت هم تکرار کنی می‌فهمی چه ترسناک است زندگی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌فهمی که رنگ‌هام چرا دارد کم‌کم گم می‌شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌فهمی که چرا هی با اضطراب از دخترها می‌خوام روسری را سرشان کنند، بکشند جلو&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امروز هی می‌خواستم برم پیش استاد محترم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بگم: چرا پا شدی آمدی اینجا؟ که دو واحد در ترم بدهند بهت و بدرفتاری؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تو که جور در نمی‌ایی با این زندگی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کوچک‌ترین چیزها که اصلا به چشم‌ ما نمی‌آید آزارت می‌دهد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تو که رنگ دوست داری&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و لباس‌های من را&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می‌خواستم برم و بگم که رنگ‌هام دارن محو می‌شن و به همراهشون من&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا حداقل حد و مرز حجاب این مملکت را تعیین نمی‌کنند؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برم و بگم شما هم که زنی‌اید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و اینجا زن بودن سخت‌تر است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نرفتم اما، نخواستم ناله کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من هم خوب می‌دانم که آدمهایی هستند با زندگی‌های بسیار بدتر، می‌دانم، می‌دانم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خواهره می‌گه راست می‌گن فعالین حقوق زنان که همه چی از حجاب اجباری شروع می شه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که وقتی به شخصی‌ترین چیز زندگی آدم گیر می‌دن به همه چی می‌تونن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دارم متقاعد می‌شم کم‌کم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;راست می‌گن به گمانم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من مشکلم این است که چرا بعضی آدم‌ها اینجوری؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا می‌خواهند دخالت کنند در همه چیز؟ اعتقاد؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی رکن مهم دینی امر به معروف و نهی از منکر است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این یعنی فضولی در کار همه دیگه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یعنی که اساس مشکل شاید آنجاست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا مسلمانید؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-5409351834602967986?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/5409351834602967986/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/07/when-do-you-think-it-will-all-become.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/5409351834602967986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/5409351834602967986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/07/when-do-you-think-it-will-all-become.html' title='When do you think it will all become clear? ‘Cause I’m being taken over by the fear'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-7198591471273547292</id><published>2010-06-16T05:52:00.000-07:00</published><updated>2010-06-18T12:50:26.745-07:00</updated><title type='text'>سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم، ولی دل به پاییز نسپرده ایم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;یکم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بیست و یک خرداد۱۳۸۹، ساعت ۲۲&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اس.ام.اس می زنم به پسر همسایه بالایی که: کجایی؟ الله اکبر بگو! نیم ساعت بعد زنگ می زنه و می گه خونه نبوده، از خیابون میگه و هر چهارراه که یک گشت. می گه:" ترسیدن! از الان آماده ان! "منم می ترسم ولی&lt;br /&gt;می گه که کاری نداشتن بهش با وجود دست بند سبز، یادم میاد یه نخ باریکی رو زیر ساعت ، میگم:" اون که باریکه خیلی و تازه سوار ماشین بودی". میگه: "نه اتفاقا، اون یکی دستم یه بند کلفت سبزه!" بعدتر همش به حرف در مورد فردا و اینکه چه باید کرد می گذره و من که التماس می کنم فردا دستبندهاش رو باز کنه، می گم ارزش نداره، اینکه بگیرنش یا کتک بخوره، به خاطر ۱۰ سانت پارچه. و اون دردناک ترین حرف رو میزنه، میگه: فکر می کنی برام مهمه؟ اگه بود که تو این یک سال بازش می کردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو هفته مانده به انتخابات ۱۳۸۸&lt;br /&gt;بعد از مدت ها بی خبری اس.ام.اس می زنم به پسر همسایه که: "رای بده!" یادم هست که ۴ سال قبل رای نداد و من آن موقع حتا به سن رای دهی هم نرسیده بودم. جواب نمی دهد. فرداش باز اس.ام.اس می زنم:" رای بده!" جواب می ده که رای میده و به موسوی و خانواده اش رو هم قانع کرده که بعد سال ها برن رای بدن و بهتره دست از سرش بردارم. دست برداشتم، خوشحال بودم که این آدمی که هیچ براش مهم نبود سرنوشت این کشور، رای میده و تبلیغ هم می کنه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۸&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شب ریختن دم خونه، آدم هایی با کلاه کاسکت و موتور و چماق، حمله کردن به درهای پارکینگ های کوچه، مردای همسایه از پشت در رو نگه داشتن که باز نشه و بریزن تو، عربده می کشن و من از طبقه ی ششم دارم میلرزم. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فرداش پسرهمسایه رو میبینم، لباس مشکی پوشیده که بره تظاهرات. یک حرفهایی هست، از این که ممکنه خطرناک باشه، من که کلا منع شدم از بیرون رفتن به خاطر کنکور لعنتی.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من نگرانم براشون اما برمیگردن و قیافه هاشون شبیه پیروزان میدان نبرده و من شادم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دوم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هی داریم به ۲۲ خرداد۱۳۸۹ نزدیک تر میشیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من ترس برم داشته، از خیلی وقت پیش. می گم: برای من مهم نیست که اتفاقی بیفته برام فقط نگران خانواده ام هستم، می دونم چقدر سخته براشون.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و یاد تاسوعا می افتم و بابا که مرز سکته بود وقتی مرد با باتوم نزدیک من و خواهرم شد و من هیچی یادم نیست دیگه. یعنی همش تبدیل شده به چند تا عکس، از بس که ترسیده بودم. باتوم رو یادمه که بالای صورتم بود و صدایی نعره میزد:موبایلت رو بده و من اصلا نمی فهمیدم چرا (آخه موبایلم کلا تو جیبم بود و اصلا فیلم و عکس نمی تونه بگیره) و پریدم توی ماشین و پلاک ماشینمون که تو دسته آقاهه بود و بعد که بابا همین جور می روند تو اتوبان و من نگران بودم که به کجا خواهیم رسید؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;عاشورا اجازه ی خروج نداشتیم ، بابا سرگردون دور خودش می چرخید توی خونه، هیچ وقت اندازه ی تاسوعا نزدیک نشده بود به این جریانات، هی با خودش فکر میکرد اگه دخترهاش رو می زدن و بعد می نداختن توی ماشین و میبردن چی میشد. دلش می خواست از همه چی انصراف بده و من این رو خوب می فهمم، باهامون حرف زد که دست برداریم اما دست خودمون نیست.داشتیم دیوانه می شدیم تو خونه . از بی خبری و خبرهای گاه گاه که بد بود همه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چقدر فرداهاش خجالت می کشیدن از آدمهایی که اون روز سختی کشیده بودن و من شریک این رنج نشده بودم. انگار وظیفه ایم رو انجام نداده بودم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سوم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بیست و دو خرداد ۱۳۸۹&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نشستیم تو بوفه ی دانشکده، همه ی نگاه ها پرسان که چه کنیم؟ بریم؟ تا اون موقع کسی نیرو ندیده تو خیابون و این ترسناک تر از اینه که مستقر شده باشن. این یعنی غیر قابل پیش بینیه همه چیز. یکی از پسرها می گه که باید بره، میگه دست خودش نیست، همیشه بوده باید بره!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و این باید رو یه جوری می گه که من نه نیاز دارم به توضیح اضافه ای و نه می تونم منعش کنم، فقط هر بار که می بینمش می گم: "مواظب باش!" و شب که می فهمم سالمه از طریق اینترنت، شادم واقعا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چهارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بیست و دو خرداد ۱۳۸۹&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مادرٍ دختر از شهری دیگر برای بار سوم از صبح زنگ زده که:" چه خبر؟" و او عصبانی می گه که تو سایت نشستیم و هیچ خبری نیست. حالت هایی که امکان داره پیش بیاد رو می گه به مامانش، انگار که درس احتمال. یکی از حالت ها اینه: "من میمیرم و تو ناراحت میشی و من خوشحال..."&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد من غم دنیا روی دلمه، چه کردید با ما که این جمله باید از زبون یه دختر ۲۱ساله در بیاد؟چه کردید که من ۱۹ ساله باید بگم فقط نگران خانواده ام هستم وگرنه ترسی نیست از مردن؟چه کردید که پسر ۲۱ساله ای باید داد کشیدن را اینجور وظیفه ی خود بداند؟ چه کردید که ۲۲ ساله های بی علاقه به مملکت را این طور جان بر کف کرده اید در راستای دفاع از مردم کشورشان؟چطور کاری را کردید که صدام ٍِدشمن خارجی سالها پیش وقتی این نسل هنوز به دنیا نیامده بود با پدرانشان کرد؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چه کردید؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پنجم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بیست خرداد ۱۳۸۹&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خواهره رفته بود گیشا برای یک قرار کاری، بعد همین جور پلیس دیده بود به صورت آماده باش که زنگ زد به من:"مراقب باش اگه رفتی بیرون." راننده ی تاکسی گفته بود:" مجبورید انقدر ظلم کنید که انقدر بترسید؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حالا من از شما می پرسم ای آقایان:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; مجبورید انقدر ظلم کنید که انقدر بترسید؟ ما بچه های همین مملکتیم، سلاح هم نداریم...هیچ نداریم...با بند سبز هم نمی شود کسی را خفه کرد... هیچ نداریم که جلیقه های ضد گلوله ی شما دفعشان کند، مگر اینکه قلبتان را نگه داشته باشید آن زیر که هیچ نفهمد، مگر اینکه چشم هاتان را ببندد، گوشهاتان را کر کند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سلاح ما الله اکبر ماست که آن را هم سعی دارید بگیرید ازمان با دستگیری های شبانه، با چشم های غمگین نترس مان چه خواهید کرد؟با جوان هایی که در این یکسال تبدیل شده اند به مبارزین کارکشته چه خواهید کرد؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-7198591471273547292?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/7198591471273547292/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/06/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/7198591471273547292'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/7198591471273547292'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم، ولی دل به پاییز نسپرده ایم'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-1929674505274627067</id><published>2010-06-01T12:31:00.000-07:00</published><updated>2010-06-06T08:42:44.721-07:00</updated><title type='text'>If happy little bluebirds fly Beyond the rainbow, Why, oh why can't I?</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد یک روزی من شروع کردم برای خودم عمو پیدا کردن&lt;br /&gt;اول چون آدم هایی بودن بزرگ سال تر که دوست من&lt;br /&gt;و من روی آن را نداشتم که به اسم صداشان بزنم&lt;br /&gt;بعد بعضی ها بودند با فاصله سنی های زیاد&lt;br /&gt;و من بهشان می گفتم عمو که یادشان نرود این فاصله ی سنی را&lt;br /&gt;که حواسشان باشد ربطی ندارند به من/ که ربطی پیدا نخواهند کرد&lt;br /&gt;( شکست محض بودند این عموها البت)&lt;br /&gt;حالا انگار باید یک دسته ی دیگر اضافه کنیم&lt;br /&gt;دسته ای که من باید یادم باشد اینها کلی سال بزرگ تر&lt;br /&gt;دسته ای که نکند من خطرناک باشم براشون&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;دارم این چرت ها رو به دختر می گم&lt;br /&gt;می گه: اگه یکی همسن ات باشه و بی ربط و خودش فکر کنه که باربط باید چی بگی بهش&lt;br /&gt;می گم: باید بگی: برو گمشو!&lt;br /&gt;می خندیم&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;صبح یکشنبه بود،آخرین جلسه ی  کلاس مزخرف آمار و من همش خمیازه که اس.ام.اس آمد: سه شنبه شب را خالی بگذار که بلیت کنسرت&lt;br /&gt;و من نزدیک که داد از تعجب&lt;br /&gt;که یعنی چی؟ کجا؟ من که کنسرت را از دست دادم&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;جمعه بعدازظهر است، ما ولو خونه ی دوسته یک عصر کسل کننده را می گذرانیم&lt;br /&gt;او تخته بازی می کند و من نشسته ام آن گوشه، کاملا خسته شده ام از همه چیز&lt;br /&gt;و حس اینکه دوستم ندارند هیچ و معاشرتی نمی کنم&lt;br /&gt;موفرفری هی آزارم می دهد فقط و من جدی جدی ناراحت می شوم&lt;br /&gt;هی حواسم هست به ساعت که ۴ بشه و بدوم بیرون که کنسرت&lt;br /&gt;و دم در کلیسا خانوم سرایدار می گه که برم و ۷ و نیم برگردم&lt;br /&gt;و من زنگ به آقای پیانیست که پس کجایید؟&lt;br /&gt;آیا بلیت خواهد رسید به من ساعت ۷ و نیم؟ و او تصدیق می کند&lt;br /&gt;بعد باز خانه ی آنها، کند گذشتن همه چیز و همه ی آدم ها و من بی حوصله&lt;br /&gt;بعد نمی دونم زدن بیرونمون چرا انقدر طول می کشه که دقیق ۷ و نیم آنجاییم و ته صف طولانی و کاملا مشخص که شانسی نخواهیم داشت&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;عین &lt;/span&gt;ترک می کند من و پسربچه را ولی، به دلیل جای پارک بد ماشین&lt;br /&gt;و ما تا آخرین امید می مانیم و می زنیم بیرون&lt;br /&gt;و گه بگیره موبایلی رو که خرابه و همش بی شارژ&lt;br /&gt;که هی من زنگ بزنم بهش که برگرد و تماس غیرممکن&lt;br /&gt;و من یکهو هق هق هق...که آقای پیانیست روزی اهمیت داشته خیلی برای من&lt;br /&gt;که روزهاست خیال این کنسرت را دارم در سر، انقدر که حاضرم به چهار ساعت در صف ماندن&lt;br /&gt;پای رفتن ندارم من و پسرک نگرانم انگار، نمی فهمتم&lt;br /&gt;تمام زندگی گه من را که به اینجا رساندتم نمی فهمد&lt;br /&gt;سعی دارد جای هیجان انگیزی بیاید برای من اما نمیشود&lt;br /&gt;همین است که میشینیم توی پارک نزدیک و من هی حرف می زنم و اشکم می ریزد گاهی و او گوش می شود و من دلم برایش می سوزد&lt;br /&gt;بعد &lt;span style="font-style: italic;"&gt;عین&lt;/span&gt; زنگ می زند و من از دستش عصبانی ام واقعا، از اینکه خوشی هم نگذشته بهم خانه ی آن دوسته و از کندی همه چیز&lt;br /&gt;اما می گم که تقصیر او نیست&lt;br /&gt;می گم که حوصله شان را ندارم دیگر، معاشرت تنها چرا اما خسته ام از این جمع&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;از پارک که می زنیم بیرون تماس می گیرم با &lt;span style="font-style: italic;"&gt;عین &lt;/span&gt;که کجایی؟ که من بپیوندم بهتان( به جمعتان!)&lt;br /&gt;بعد میدان شهرک ایستاده ایم با پسر بچه منتظر او و من سعی می کنم سرگرمش کنم و می گم: فکر می کنی احمقم خیلی، نه؟ و اینکه هیچ حرفهات را گوش نداده ام ؟&lt;br /&gt;جواب نمی دهد...&lt;br /&gt;بعد باز من احمق ترینم که رفتم و معاشرت کردم با آنها که عصبانی ام کلا و سرچیزی بسیار الکی پسر داد می کشد سر من&lt;br /&gt;و بغض..بغض.. آخ  که من را بیچاره می کند&lt;br /&gt;دلداری بعدش ثمری ندارد، زخم که بزنی دیگر معذرت خواهی بی اثر است حتا اگر اعتراف کنی به اینکه احمقی&lt;br /&gt;.......&lt;br /&gt;سه شنبه است و من خوشحال از صبح که عصری می رم کنسرت و او هست آنجا و کمی موزیک جاز خواهم شنید&lt;br /&gt;راه طولانی ای هم که اشتباهی می رم حالم را بد نمی کند&lt;br /&gt;در عوض کیک گنده ی شکلاتی گاز می زنم در خیابان و &lt;span style="font-style: italic;"&gt;این دست استخوون نداره&lt;/span&gt; گوش می دم&lt;br /&gt;و بعد با دختر و عمو می رویم توی سالن&lt;br /&gt;و خانوم خواننده و دکولته و من که متعجب که چه خارج طور&lt;br /&gt;و آقای پیتر که ساکسیفون و من متعجب از عمو می پرسم: خبر داشتین شما؟&lt;br /&gt;و جواب منفی او&lt;br /&gt;و بعدتر می فهمیم که خودشان هم نمیدونستن قراره بزنه و اینکه در کنسرت قبلی نه و من نه تنها بدشانس ترین نه که خوش شانس هم هستم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-1929674505274627067?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/1929674505274627067/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/06/if-happy-little-bluebirds-fly-beyond.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/1929674505274627067'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/1929674505274627067'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/06/if-happy-little-bluebirds-fly-beyond.html' title='If happy little bluebirds fly Beyond the rainbow, Why, oh why can&apos;t I?'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-1461949555021432316</id><published>2010-05-22T10:11:00.000-07:00</published><updated>2010-05-22T12:16:03.885-07:00</updated><title type='text'>خسته، بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;گفت: آخی...سپِ خسته...&lt;br /&gt;گفتم: نه فقط خسته ی کار زیاد، خسته ی تازیانه و تحمیل، مجازی البته&lt;br /&gt;خسته ی این تحمیل که هی می آد و آدم مهمه ی جمعِ و هیات علمی شده مساوی با آقای تنبل&lt;br /&gt;و همش نظر خودش&lt;br /&gt;خسته از این ممیزی وحشتناک که یک فیلمی صانعی دارد و آن یکی خامنه ای و آن یکی خاتمی و یکی دیگر منتظری&lt;br /&gt;خسته و متحیر که ببین ممیزی این روزهای ما همه عمامه به سر هستند&lt;br /&gt;این وری اگر باشند قابل نمایش نیستند که شاید کف و سوت&lt;br /&gt;آن وری اگر باشند قابل نمایش نیستند که شاید مرگ بر دیکتاتور&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;با این مملکت تخمی چه باید کرد؟&lt;br /&gt;این سوال این روزهاست&lt;br /&gt;همین روزها که می گذرد و تند هم، گرچه تلخ&lt;br /&gt;سال پیش را یادت هست؟&lt;br /&gt;من ۲ خرداد را خوب یادم هست که صبح با استرس زنگ زدم به او و رتبه اش ۶&lt;br /&gt;و بعد رفتم مدرسه و خواهره استادیوم آزادی&lt;br /&gt;بعد من زر زدم سر کلاس فلسفه که خسته ام دیگه، خسته ام، چرا کنکوره رو نمی دیم بره؟&lt;br /&gt;می خواستم برم اونجا، سبز بپوشم و طرفدار او باشم، فریاد بکشم نامش را&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;می گه: باید قوی باشی!&lt;br /&gt;می گم: نمی خوام، چرا باید قوی باشم همیشه؟ توی همه چیز؟&lt;br /&gt;تاکید می کنم روی همه چیز اما توضیح بیشتر نمی دم&lt;br /&gt;راستی چرا باید قوی باشم همش؟ چند بار خود او به من گفته قوی باشم؟&lt;br /&gt;توی سیاست؟ توی زندگی خصوصی؟ توی دانشگاه و در مقابل کسی که دکتر صدایش می زنند و تو هیچی نیستی، حتا لیسانس هم نداری&lt;br /&gt;یعنی که بی سواد، یعنی خفه شو&lt;br /&gt;یعنی که اصلا مهم نیست تو چقدر مستند دیده باشی در زندگی و یا نظرت....&lt;br /&gt;من خسته ام&lt;br /&gt;از قوی بودن&lt;br /&gt;از کسی نبودن&lt;br /&gt;از به حساب نیامدن&lt;br /&gt;.......&lt;br /&gt;بلند میشم از سر جام و تشکر می کنم از غذا&lt;br /&gt;بابا ازم می خواد بمونم که میخواد حرف جدی بزنه&lt;br /&gt;هنوز حرفش رو شروع نکرده من خوندم تا تهش رو و بغض توی گلومه&lt;br /&gt;از رفتن می گه باز، مهاجرت دسته جمعی، مالزی مثلا&lt;br /&gt;و من نمیخوام، مخالفت می کنم&lt;br /&gt;کی از دو سال دیگه باخبره؟من هیچ تصوری از ۲۰ روز دیگه ندارم&lt;br /&gt;می دوم توی اتاق و تلفن به او و حرف همایش که در این لحظه به تخمم هم نیست&lt;br /&gt;تهش می گم که حرف ترسناک شنیدم باز و صدام میلرزه هی&lt;br /&gt;می گه که بدی هم نیست مالزی و من حرصم می گیره&lt;br /&gt;دلم می خواست می گفت که اینجور نخواهد شد و آدم بی خبر از فرداش&lt;br /&gt;چرا این روزها اصلا آن جور که من میخواهم نیست&lt;br /&gt;انقدر که هی من با صدای علی مصفا با خودم بگم: احساس می کنم سرد شدی...دیگه دوسم نداری...&lt;br /&gt;بعد دلداری دهم خودم را که به خاطر این همایش لعنتی است&lt;br /&gt;که به دلیل این همه کار زیاد است&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;اینکه مردی که دو برابر سن شما را دارد عاشقتان شود را تجربه داشته اید؟&lt;br /&gt;نه از آن عشق ها که تن را می طلبد و حس لامسه را&lt;br /&gt;از آن عشق ها که آدم دارد نسبت به شخصیت داستانی&lt;br /&gt;که هی بخواهی حرف بزند و جالب باشد برایت&lt;br /&gt;که گمان ببری کشف عجیبی کردی در زندگی که آشنا شدی با او&lt;br /&gt;دو ساعت و نیم حرف می زنم با او&lt;br /&gt;فقط من حرف می زنم و او مثل آقای رئیس جمهور در مناظره ها حرف می کشد از من&lt;br /&gt;و من هی می گم و می گم از روزهای که گذشته&lt;br /&gt;روزهایی که می گذرد&lt;br /&gt;از ترس ها و از دردها و تعریف ها را نصفه می گذارم هی&lt;br /&gt;از بس که دور می شویم هی از بحث اصلی&lt;br /&gt;می پرسم که خبری دارد از بحث آن شب خانه ی آن دوستها؟&lt;br /&gt;می گه که نه&lt;br /&gt;و من توضیحی نمیدهم برایش فقط می گم دل آدم میگیره وقتی اون حرفای غیر منصفانه رو میشنوه راجع به خودش&lt;br /&gt;وقتی ترس هام رو یادم اومده به این نتیجه رسیدم یکهو&lt;br /&gt;از کارهای زندگی می مونم اما حالم از وقتی رفتم اون تو بهتره&lt;br /&gt;با وجود دردناکی حرف ها&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;دارم از اتوبوس پیاده می شم&lt;br /&gt;دختر زنگ می زنه و با تعجب از اخبار سراسری می گه و اجباری شدن مقنعه در دانشگاه تهران&lt;br /&gt;و می پرسه که چه خواهم کرد و من از دو خرداد بودن و لباس مشکی و شال مشکی می گم و مقنعه ی توی کیف که اگر گیر زیاد&lt;br /&gt;و دلم می گیره شدید&lt;br /&gt;و فکر می کنم: یعنی تن می دیم به این قضیه&lt;br /&gt;آن وقت رنگی ترین دختر دانشکده اگر نباشم من، پس چه کنم؟گریه؟&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;اسم پلی لیست آی پادم موزیک مبارزه بود&lt;br /&gt;و خودتان می توانید حدس بزنید که چه موزیک هایی آن تو&lt;br /&gt;بعد من یک روزی از روی ترس اسمش را کردم: این روزها که می گذرد&lt;br /&gt;حالا هی منتظرم&lt;br /&gt;منتظر روزی که گذر این روزها تمام شود بعد نمی دانم چرا هيییییییی کش می آید انگار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-1461949555021432316?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/1461949555021432316/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/05/blog-post_22.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/1461949555021432316'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/1461949555021432316'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/05/blog-post_22.html' title='خسته، بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-373263823571208319</id><published>2010-05-16T12:34:00.000-07:00</published><updated>2010-05-16T12:57:36.831-07:00</updated><title type='text'>یکی کودک بودن، در این روز دبستان بسته</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://ot.zoy.org/2009/08-accidentswaitingtohappen/11-Happy_Nineteen.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 590px; height: 600px;" src="http://ot.zoy.org/2009/08-accidentswaitingtohappen/11-Happy_Nineteen.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;نوزده تا...&lt;br /&gt;نوزده تا و پنج روز...&lt;br /&gt;حالا دیگه بزرگم&lt;br /&gt;بزرگ بزرگ بزرگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-373263823571208319?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/373263823571208319/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/05/blog-post.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/373263823571208319'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/373263823571208319'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='یکی کودک بودن، در این روز دبستان بسته'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-3116100527164657540</id><published>2010-04-27T22:40:00.000-07:00</published><updated>2010-04-27T23:25:28.775-07:00</updated><title type='text'>I phoned my dad to tell him I had stoped smoking.he called me a quitter</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;می پرسم: شنبه است امروز؟ و سر تکون دادن اون و من: وای فردا کلاس پیانو دارم!&lt;br /&gt;می گه: ساز نزدی؟&lt;br /&gt;می گم: اصلا نمی زنم ! خیلی بچه ی بدی ام. دیگه نمی خوام برم کلاس&lt;br /&gt;می گه: چرا؟ اون روز که من اومدم، برام پیانو زدی و خوب&lt;br /&gt;می دونم که داره کمپیلیمان می ده و هیچ خوب نزده بودم و هول شده بودم و خراب کرده بودم یکی دو جا&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;دارم سرپایینی رو می رم پایین،برای بار چندم؟&lt;br /&gt;فکر می کنم: هفته ی پیش چی تنم بود؟&lt;br /&gt;یادم نمی آد&lt;br /&gt;تو آسانسور نگاه می کنم و می بینم دو روزه نرفتم حموم&lt;br /&gt;یادم می آد اون وقتی رو که صبح های شنبه به عشق کلاس پیانو از خواب بیدار می شدم و همیشه حموم رفته و حواسم بود که لباس تکراری نه&lt;br /&gt;بعد روز کلاس هی عوض شد اما حس من نه&lt;br /&gt;فکر می کنم برای خاطر اون بود یا پیانو که انقدر ذوق داشتم؟&lt;br /&gt;فکر می کنم اولش حتما پیانو بود، چون بعدتر بود که من شدم عاشق او&lt;br /&gt;فکر می کنم کدام علت؟ کدام معلول؟&lt;br /&gt;انقدر گیر اینم جدیدا، معلول رو از علت تشخیص نمی دم هی&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;پیشنهادش نسکافه است و من غذام روی دلم مانده با اینکه دو ساعت گذشته از خوردنش&lt;br /&gt;با هیجان قبول می کنم&lt;br /&gt;وسط حرف های معمولی معمولی، وقتی داره می گه که چرا کلاس رو یک ساعت انداخته جلو&lt;br /&gt;می گه که به لیلا گفته اصلا نیاد امروزو چون هیچی یاد نمی گیره&lt;br /&gt;می گم: منم که اینجورم!&lt;br /&gt;می گه: اگه اینجور بودی به تو هم می گفتم نیای&lt;br /&gt;بعد دیوانگی ام می زنه بالا، می گم که جدی می خوام باهاش حرف بزنم و از نتونستن می گم&lt;br /&gt;از اینکه پیانوم شده مایه ی عذاب وجدان فقط&lt;br /&gt;از اینکه حوصله ندارم ساز بزنم هیچ و هی ول می کنم و می رم&lt;br /&gt;و اون جدی می گیره&lt;br /&gt;و می گه برم ساکسیفون بزنم&lt;br /&gt;و می گه هر کسی در زندگی به آنتراکت احتیاج داره و ساز فقط برای اینه که حالمون رو بهتر کنه، اگه که شده دلیل بدحالی ولش کن&lt;br /&gt;بعد من می گم که کارهای دیگه ی زندگی م رو هم آخه انجام نمی دم&lt;br /&gt;و می خنده و می گه این دیگه به اون مربوط نیست و کار روانشناسه&lt;br /&gt;و من نمی دونم که دارم چه می کنم&lt;br /&gt;و کتاب های خواهره رو پس می گیرم و می زنم بیرون و زنگ به &lt;span style="font-style: italic;"&gt;عین&lt;/span&gt; که: گفتم دیگه نمی آم اینجا و پیانو نمی زنم !&lt;br /&gt;می گه: چی می گی؟ دیوانه شدی؟ چرا آخه؟&lt;br /&gt;و صداش گم می شه تو صدای ماشین ها و موتورها&lt;br /&gt;و من اشکم می آد&lt;br /&gt;که مگه کسی باور می کرد من توی این شهر باشم و اون توی این شهر و من بگم که دیگه نمی آم پیشت؟&lt;br /&gt;(سنگینی کتاب های روی شونه یعنی اما که جدی جدی زدم بیرون از اونجا و انگاری نمی خوام برم یه مدتی)&lt;br /&gt;دارم گند می زنم به زندگی؟&lt;br /&gt;چرا دلم می خواد از همه چی انصراف بدم؟&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;دراز می کشم روی چمن های پارک&lt;br /&gt;روزنامه می خونم و بعد کتاب های عکس دهه ی پنجاه رو ورق می زنم&lt;br /&gt;فکر می کنم: می خوام از همه چی انصراف بدم&lt;br /&gt;آخر ترم اگه نبود شاید دانشگاه هم نمی رفتم دیگه&lt;br /&gt;که هی برام عذاب داره می شه همه چیزش، آدم هاش، درس هاش  و من که انگار بی علاقه به همه ی آنها&lt;br /&gt;دلم می خواد انصراف بدم از دختر مهربونه بودن&lt;br /&gt;از پیانیست بودن&lt;br /&gt;از جامعه شناس شدن&lt;br /&gt;از دوست او بودن حتا( نکنه که علت همه ی این دیوانگی ها اوست و دیوانگی آن شبش؟ پس چرا انقدر نمی توانم جدا شوم؟ پس چرا هنوز انقدر خواستنی؟)&lt;br /&gt;می رم برای خودم توپ سبز می خرم&lt;br /&gt;و موزیک های &lt;a href="http://www.bijanmoosavi.com/"&gt;پسر&lt;/a&gt; رو گوش می دم و بلند بلند می خونم:&lt;br /&gt;گمونم که مخم عیب کرده، دستامو، پاهامو، گم کرده&lt;br /&gt;و آن موقع هنوز نمی دانم که ۳۰ ساعت ناتوان خواهم شد از غذا خوردن و شک هم نکرده ام حتا با اینکه ۴ ساعت از آخرین غذا گذشته و من حس حال به هم خوردگی دارم از غذای زیاد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-3116100527164657540?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/3116100527164657540/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/04/i-phoned-my-dad-to-tell-him-i-had.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/3116100527164657540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/3116100527164657540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/04/i-phoned-my-dad-to-tell-him-i-had.html' title='I phoned my dad to tell him I had stoped smoking.he called me a quitter'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-6201934801739366515</id><published>2010-04-21T23:51:00.000-07:00</published><updated>2010-04-24T12:03:10.195-07:00</updated><title type='text'>غم سنگینت، تلخی ساقه ی علفی که به دندان می فشری</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;گفتم: دلم می خواست از این جرثقیل گنده ها داشتم و می نشستم اون بالا و از هر آدمی که بدم می اومد بلندش می کردم و پرتش می کردم یه جای دوردستی&lt;br /&gt;می گه: خانوم حمال مثلا؟&lt;br /&gt;تایید می کنم&lt;br /&gt;افتادم روی دور چرت و پرت گویی&lt;br /&gt;می گم: اصلا کاش دنیام انیمیشنی بود&lt;br /&gt;که از آسمونش خوراکی می ریخت پایین&lt;br /&gt;که می شد خونه ات با بادکنک ها پرواز کنه&lt;br /&gt;می گم که سخته همه چیز&lt;br /&gt;می گم که هی داره سخت تر می شه کلا آدم بزرگ بودن&lt;br /&gt;می گم که دلم می خواست تموم می شد همه چی برام&lt;br /&gt;چون انگاری که هیچی بهتر نه&lt;br /&gt;سیاسی و این ها هم نیست فقط منظورم&lt;br /&gt;من فکر نمی کردم روابط و آدم ها و حس ها و اینها همه انقدر سخت باشه&lt;br /&gt;من بدم می آد اصلا از آدم ها&lt;br /&gt;دلم جزیره ی تنهایی می خواد&lt;br /&gt;چرا باید جامعه شناسی بخونم که مردم رو بشناسم؟&lt;br /&gt;خواهره می گه مثل اسرائیل که ایران شناسی داره،آدم باید دشمنش رو بشناسه&lt;br /&gt;و آدم ها نه دشمن من که آزاردهنده ی من هستن غالبا&lt;br /&gt;که هی بخوام انصراف بدم از زندگی جمعی&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;رفته بودم با یکی از مهربانترین موجودات شهر کافه&lt;br /&gt;و مجبور شده بودم تمام آن حرفهای دردناک را برایش بگویم&lt;br /&gt;و وسطش فهمیده بودم که چه به تخمکم نیست دیگر&lt;br /&gt;که خسته شده ام فقط&lt;br /&gt;و حماقت آدم ها را نمی فهمم&lt;br /&gt;گفته بودم بیخیال این جماعت خواهیم شد، اصلا بیشتر با علوم اجتماعی ها معاشرت خواهیم کرد&lt;br /&gt;بعد نان بربری شان را خریده بودم و داده بودم ببرد برای پسر همیشه گرسنه&lt;br /&gt;و گفته بود بی من مزه نخواهد داشت&lt;br /&gt;نان پسرک را هم گرفته بودم دستم و ایستاده بودم روبروی نشر چشمه و هی فکر کرده بودم چه طول کشیده تا برسد اینجا&lt;br /&gt;و با موش های جوب بازی کرده بودم و مدتها رفته بودم توی نخشان و فهمیده بودم که دنیای رتتویی این زیر می گذرد نه زیر پاریس&lt;br /&gt;و پسر که رسیده بود کشیده بودمش انجا و دوستان کوچک زیبام را نشانش داده بودم&lt;br /&gt;و او گفت که مادرش نرفته کنسرت و حالا چه کنیم پس؟&lt;br /&gt;می رونه سمت پارک طالقانی&lt;br /&gt;مگه نمی دونه که من  سهم حرف دردناک روزم را زده ام&lt;br /&gt;چرا پس می گه می خوام باهات جدی حرف بزنم و همین جور می گه و می گه&lt;br /&gt;و من خودم رو می کشم کنار&lt;br /&gt;فرو می رم توی صندلی م و می گم: من که گفته بودم از قبل بهت&lt;br /&gt;و می گم: احمق نبودم من که نفهمم این کراش او را نسبت به تو&lt;br /&gt;اما نمی فهممش&lt;br /&gt;و واقعا نمی فهممش و حوصله اش را روزهاست که ندارم&lt;br /&gt;( فکر می کنم: با بچه های علوم اجتماعی معاشرت می کنیم؟ اینها هم که توزرد!!)&lt;br /&gt;می گه: نمی دونستم انقدر ناراحت می شی، می خواستم کمکم کنی فقط، باشی باهام&lt;br /&gt;و من بدسگالی می کنم که محق اش هستم، می گم: میخوای چه کنم؟خودم نمی فهمم چی می خوای! شاید اگه بگی بتونم انجامش بدم&lt;br /&gt;و می دونم که خودش هم نمی دونه چی می خواد&lt;br /&gt;و ازش متنفرم که امروز این حرفها رو زده بهم&lt;br /&gt;و می گم بهش که چه وقت نشناسه&lt;br /&gt;و می رسه به پارک طالقانی و من می گم که نمی خوام از ماشین پیاده شم&lt;br /&gt;و بغض داره بیچاره ام می کنه&lt;br /&gt;و حالم خرابه جدی جدی&lt;br /&gt;خسته ام از اینکه همیشه باید درک کنم همه چیز را، خسته ام&lt;br /&gt;می خوام که آدم خودخواهه ی قضیه باشم&lt;br /&gt;و از لغت ترحم بیزارم&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;من منگم، گیجم و خیره به صفحه ی تلویزیون و غذا نمی ره از گلوم پایین&lt;br /&gt;می گم که خوردم اما تنها وعده ی غذایی روز پاستای کافه بوده ساعت ۵ و نیم&lt;br /&gt;و اس.ام.اس ام دلیور نمی شه و مهمه حرفه و من زنگ می زنم و این صدای دیگری است انگار&lt;br /&gt;لحن عجیب درب و داغون  که می گه بالا اورده و حالش بده خیلی و من فقط التماس که تو رو خدا مامانت رو بیدار کن&lt;br /&gt;و بعد خیره ی سقفم و قلب تپنده که خواهره می آد و از قرار کافه می پرسه&lt;br /&gt;و تهش می گه:خوبی تو؟ چته؟&lt;br /&gt;بعد اشکهای من می ریزد پایین&lt;br /&gt;سر می خورد از روی گونه ها همین جور&lt;br /&gt;و حرف می زنم و از نفهمیدن می گم و می گه: آخی خواهرم بزرگ شده&lt;br /&gt;و بچه بزرگ شده اما نه کامل که این جور سختشه شاید&lt;br /&gt;و بچه حالا سنی است که دنیا را کامل ببیند و همه ی آدم ها را وفادار و کسی باشد که قربون صدقه اش بره و بهش بگه بهترینه و اون ته دلش غنج بره با اینکه بدونه بهترین نیست&lt;br /&gt;من حرف می زنم و گوشه ی ناخن هام را می کنم و اون هی می گه که نکنم اما دست خودم نیست&lt;br /&gt;و خیره ام به موبایلم که زنگ می زنه و می گه که بهتره اما نیست و این از صدا مشخص&lt;br /&gt;بعد من هی ظل الله تایپ می کنم که تمرکز نمی خواهد و مغزم مثل فرفره کار می کند&lt;br /&gt;و صفحه ی کامپیوتر هی تار می شود و گونه ها خیس و من ناخن هام را می جوم&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;تا صبح به همه چیز دنیا مشکوکم و متنفر از همه چی&lt;br /&gt;که او اس.ام.اس می زند و من زنگ و صداش که بهتر است و ترغیبش می کنم به کنسل کردن کلاس زبان&lt;br /&gt;و بغل او بهترین جای دنیاست انگار&lt;br /&gt;و اشک من که گونه اش را خیس&lt;br /&gt;می پرسم: دوسم داری؟&lt;br /&gt;و بعد از تاییدش می گم: پس چرا آزارم دادی انقدر؟&lt;br /&gt;و او نمی داند و شرمنده است و من هی می پرسم چی شد که اینجوری شد؟ ما که داشتیم زندگی مون رو می کردیم&lt;br /&gt;و او هم نمی داند هیچ چیز&lt;br /&gt;شبی را با هم درد کشیده ایم اما، می گم: مثل این خواهر دوقلوها که می گن ممکنه وقتی یکی داره می زاد اون یکی درد بکشه حتا اگه یک ور دیگه ی دنیا&lt;br /&gt;و تن چه ها که نمی تواند بکند و قایم شدن در بغل دیگری چه فراموشی که به بار نمی آورد&lt;br /&gt;من مثل بچه های کوچک که از مادره کتک خورده اما به خود او پناه می برند، مچاله می شوم توی بغلش&lt;br /&gt;و اون قربون صدقه ام میره و می گه که بهترینم و من ته دلم غنج میره&lt;br /&gt;من غرهای زندگیم را می زنم، خاطراتم را که بهم هجوم آورده اند و من بی خبر بودم از سوی دیگر ماجرا را تعریف می کنم&lt;br /&gt;و به عنوان آخرین حرف می گم که اگه بعد از من او باشد قلبم می شکند جدی جدی&lt;br /&gt;و اون می گه که توی برنامه نیست فعلا که&lt;br /&gt;و من خزعبل می بافم در مورد برنامه و می خندیم&lt;br /&gt;و قرار می شود دیگر حرفی نباشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-6201934801739366515?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/6201934801739366515/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/04/blog-post_21.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/6201934801739366515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/6201934801739366515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/04/blog-post_21.html' title='غم سنگینت، تلخی ساقه ی علفی که به دندان می فشری'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-7256270973470522259</id><published>2010-04-05T09:25:00.000-07:00</published><updated>2010-04-07T03:44:45.466-07:00</updated><title type='text'>قلم به سرخی آشفتگی، عبور می کند از ابرهای آشفته</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/S7tfOjWiVhI/AAAAAAAAAA8/JJDzOkbIJn4/s1600/sabaz+bash%DB%B2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 227px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/S7tfOjWiVhI/AAAAAAAAAA8/JJDzOkbIJn4/s320/sabaz+bash%DB%B2.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5457060077102061074" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;باید اول دی باشد، دیروز از قم رسیدیم، آمده ایم دانشگاه که سرعت اینترنت بالا . دارم سرچ می کنم که عکس ها رو ببینم، تا باورم بشه که چه بیشمار بودیم. می نویسم: تش.. هنوز بقیه اش رو تایپ نکردم که گوگل می گه: تشییع جنازه ی منتظری؟ بعد من باورم نمی شود. یعنی که انقدر سرچ این کلمه زیاد؟ یعنی که همه ی آدم ها به دنبال دیدن عکس ها و گرفتن خبر از اتفاقی که افتاد و بزرگ بود . یادم میره اصلا که دنبال چی می گشتم، شروع می کنم به سرچ کردن، می نویسم: جن.. میگه: جنبش راه سبز؟ و چندتا انتخاب دیگه پیش پام میذاره که همه از جنبش می گه و از سبزی. بعد من به خودمون افتخار می کنم. افتخار می کنم که سرچ آدم ها رو عوض کردیم که وقتی می نویسیم: جن.. بهمون پیشنهادی نمیده که شرممون بگیره از ایرانی بودن، که هی با خودمون فکر کنیم: این مردم بیکارن نشستن این چیزا رو سرچ می کنن؟&lt;br /&gt;من تا قبل از این جریان هیچوقت این دو حرف رو وارد مستطیل گوگل نکرده بودم. اما چند بار دیدیم که با کلمات مستهجن میرسن به وبلاگامون؟ به سایت هامون؟ و ما اصلا باورمون نمی شه چیزایی که نوشته شده، که جمله هایی ان که اگه کلمه ها رو جدا کنی هیچ حرف بدی نیست و تو امکان داره با این کلمات هزار تا جمله ی دیگه نوشته باشی&lt;br /&gt;.......&lt;br /&gt;توی دستشویی دانشکده ام که دو سه تا دختر میان تو، یکی شون می گه: جنبش سبز تا توی دستشویی ها هم راه پیدا کرده! و من متعجبم که یعنی ندیده بوده تا حالا یا دلش می خواسته با این آدم ها هم در میون بذاره؟ من که سال ۸۸ وارد دانشگاه شدم، اما درهای دستشویی های مدرسه ها رو خوب می شناسم، که سالیان سال منع شدم از خواندن نوشته های روی درهای توالت های عمومی، اگر هم می خواندم چیزی دستگیرم نمی شد اما. یادم هست که چیزهای تازه یادگرفته را چه جور با تعجب دیدم روی دیوارها و نفهمیدم که چرا کسی نمی آید رنگ بپاشد روی اینها؟ و نفهمیدم چرا اصلا آدم ها این چیزها را می نویسند در سطح شهر؟&lt;br /&gt;حالا همه جا شعار سبزهاست و بعضی مواقع جواب آن طرفی ها. انگار که حرفهایی را که می ترسیم رو در رو بزنیم روی در و دیوار می نویسیم. بعد می شینیم سر یک کلاس، کنار دست هم و زیر دستمان میزهایی است پر از شعار، پر از شعر تازه، پر از دلتنگی آدمها...&lt;br /&gt;بعد یادم نمی رود من آن روزی را که نشستم روی صندلی و نگاهم افتاد به نوشته ای که: دیروز برادرم کشته شد، امروز من سر کلاس نشسته ام.... تاریخش را یادم نیست، کلاسش را یادم نیست و حتا جمله اش را دقیق یادم نیست. اما بغض شکسته شده در گلوم را از یاد نمی برم، دردناکی آن صحنه را از یاد نمی برم&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;پول هایی که می رسد دستم را چک می کنم، تک تک نوشته هایی که تا الآن برایم مهم نبوده را نگاه می کنم به دنبال یک چیز جالب، گرچه مخالفم با روی پول نوشتن اما اگر زیبا باشد، اگر کسی با دست خط خوش و سبزیْ خوش نوشته باشد که ما بیشمار و پیروزیم، دلم گرم می شود، لبخند می آید روی لب هام.&lt;br /&gt;هزار تومنی را آماده می کنم که بدهم به تاکسی و معذب از اینکه پول خورد ندارم، وارسی اش می کنم، رویش نوشته: نان می خواهیم. و من نمی فهمم این یک استعاره است یا دفترچه ی یادداشت؟ خوش تَرَم است که استعاره بگیرمش، بعد هی با خودم تکرار می کنم: «بعضی ها هستند که به خاطر نان می جنگند، بعضی ها به خاطر آزادی. بعضی ها هم هستند که به خاطر نان و آزادی هر دو می جنگند، اما خیال نمی کنم هیچ کدامشان پول گرفته باشند. اگر راستش را بخواهید بعضی ها هم هستند که می جنگند، اما خودشان نمی دانند چرا»۱&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;می رویم توی مغازه ی لوازم تحریری که پانچ هایی دارد که با شکل عجیب سوراخ می کنند. یکی شان دستی است که وی نشان میدهد. من جیغ و داد می کنم از خوشحالی،آقای مغازه دار کلی می گرده که یه دونه دیگه پیدا کنه اما فقط همون یکی رو داره، می گه: اینا رو قبلنا هیچ کی نمی برد حالا هی می آرم و تموم می شه، شنیدم بعضی ها سوراخ می کنن مقوا رو با اینا و مثل شابلون استفاده می کنن ازش برای نوشتن روی پول ها. و من که به فکر خودم نرسیده می فهمم که اینها رو می گه که یاد بگیریم. می دهمش به او و می گم: تو از این کارای انقلابی بلدی، من نمی تونم .&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;من فکر می کنم به این همه حرکت خوب توی جامعه، به اینکه بی ربط ترین آدم ها به سیاست و کشور. بی خیال ترین آدم ها نسبت به سرنوشت کشورشون چه درگیرن این روزها. بعد فکر می کنم چه کردن با این مردم؟ چه شده که همه این جور متفاوت؟ کجان آدمهایی که کلمه های زشت رو سرچ می کردن؟ کجان آدم هایی که روی در و دیوار کلمات زشت رو می نوشتن؟ کجان اون هایی که روی پول ها شماره تلفنشون رو می نوشتن؟&lt;br /&gt;نمی خوام بگم که نیستن، می خوام بگم تقلیل یافتن . می خوام بگم از این چیزای کوچیکی که داره جزو روزمره مون می شه راحت نگذریم. می خوام بگم فکر کنید به شعارها، به در و دیواری که سفید می شن تند و تند اما شعارها از زیرش معلوم، فکر کنید به دیوارهایی که عصر که می رفتین خونه پر از وی های سبز بود، فرداش همه اش شده بود بستنی اما هنوز آنجا بود. حالا شهری که دیوارهاش پر باشد از بستنی و عکس آدمهایی که دماغشان شبیه وی است چه فرقی دارد با وی های سبز؟ پس فرداش شهر پر شد از لکه های نازک سفید روی دیوار ها. می خوام بگم وی یا بستنی یا لکه لکه بودن دیوارها مهم نیست، مهم این تغییریه که نمیشه منکرش شد، مهم این جریانیه که نمی شه نادیده اش گرفت&lt;br /&gt;...می خوام بگم که ما هیچ وقت آدم های قبلی نمی شیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;۱. نادر ابراهیمی- باد، باد مهرگان...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-7256270973470522259?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/7256270973470522259/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/04/blog-post_05.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/7256270973470522259'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/7256270973470522259'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/04/blog-post_05.html' title='قلم به سرخی آشفتگی، عبور می کند از ابرهای آشفته'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/S7tfOjWiVhI/AAAAAAAAAA8/JJDzOkbIJn4/s72-c/sabaz+bash%DB%B2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-2851093889133252106</id><published>2010-04-02T23:58:00.000-07:00</published><updated>2010-04-04T10:33:32.454-07:00</updated><title type='text'>گیرم بهار نیاید،  با من مپیچ که تلخم</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/S7jLDfbs7mI/AAAAAAAAAAs/YBVDYB1lmuQ/s1600/IMG_8261.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 150px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/S7jLDfbs7mI/AAAAAAAAAAs/YBVDYB1lmuQ/s320/IMG_8261.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5456334209397091938" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;لباس های سبزمان را پوشیدیم، قدیمی هم هست همه&lt;br /&gt;و با بادکنک ها و سفره هفت سین سبز&lt;br /&gt;لبخندهای گشاد و عکس های خندان&lt;br /&gt;و بعد سبزی پلو با ماهی&lt;br /&gt;و خانواده که من و خواهره را ایگنور می کنند وقتی از دم زندان رفتن می گیم&lt;br /&gt;بعد تلفنی با اوست که نزدیک آبهای نیلگون خلیج فارس&lt;br /&gt;و وعده می دهد که می آید و معاشرت می کنیم&lt;br /&gt;و من نمی دانم هنوز که تمام روزهایی که نیست چه دیر و طولانی خواهد گذشت&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;روز اول ۱۳۸۹، روز عیددیدنی مادر/پدر بزرگ است و من بی حوصله کاملا&lt;br /&gt;و ملال از همان روز آغاز می شود&lt;br /&gt;و همش همین طور کش می یابد و کش می یابد&lt;br /&gt;و کلاه قرمزی ای هم نیست که تو تمام روز را تحمل کنی به شوق رسیدن ساعت ۸ شب&lt;br /&gt;و اس.ام.اس من تا دو سه روزی قطع است&lt;br /&gt;که مسیج سنترش عوض شده یکهو&lt;br /&gt;بعد که اس.ام.اس خوشحالی می زنم که درست شده اس.ام.اس َم و جواب او می آید&lt;br /&gt;له می شم که می فهمم اس.ام. اس او ایرادی نداشته&lt;br /&gt;پس چرا هیچ نفرستاده بود؟&lt;br /&gt;چقدر من احمقم که هی وعده ی  آمدن او را می دهم به خودم و خوش گذرانی&lt;br /&gt;و بعد می آید و معاشرتمان هی نصف می شود و خانواده ی من رفته اند مسافرت&lt;br /&gt;و من هیچ نمی فهمم که چرا همه چیز این جور است&lt;br /&gt;و هی معذبم&lt;br /&gt;باز روز اول خوب بود، که امد و کلی سوغاتی و من خوشحال&lt;br /&gt;فرداش اما افتضاح است&lt;br /&gt;انقدر که وقتی می گه میره یه کم خوشحال می شم&lt;br /&gt;حداقل برمیگردیم به زندگی خودمان&lt;br /&gt;با پیژامه و لباس کثیف می گردیم توی خانه&lt;br /&gt;و هی فکر نمی کنم به همه ی چیزهای کوچک زندگی&lt;br /&gt;و هی معذبم نمی شوم از همه چیز&lt;br /&gt;حرصم می گیره واقعا اما وقتی از زبان خوندن می گه&lt;br /&gt;و می گم: تو که اومدی اینجا هم زبان خوندی!!&lt;br /&gt;و او واقعا همین کار را کرده و من غذا درست کرده ام&lt;br /&gt;عین این زوج هایی که صد ساله دارن با هم زندگی می کنن&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;روزهای بعدی من حداقل دیگر انتظار نمی کشم&lt;br /&gt;می دانم که اتفاق هیجان انگیزی نخواهد افتاد و ملال ادامه دارد&lt;br /&gt;پس هی می خوابم&lt;br /&gt;و سعی می کنم چیز بخوانم&lt;br /&gt;و دو روزی می روم مدرسه که آنها بیاید و سوال بپرسند&lt;br /&gt;بعد ِروز اول البته با او رفتم رستوران و خوب بود و خوش&lt;br /&gt;و من از شب قبلش دیوانه شده بودم و هی داشتم می خواندم همین طور پشت هم&lt;br /&gt;و هی کتاب جدید می گرفتم دستم&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;بعدترش هم ۱۳ به در بود&lt;br /&gt;که باز فامیل زیاد و من که دوست نمی گیرمشان&lt;br /&gt;و اصلا حوصله ندارم&lt;br /&gt;اما سبز می پوشیم باز&lt;br /&gt;و عکس میگیریم هی از خودمان&lt;br /&gt;و خودمان و جنبشمان تنهایی خوشیم با هم&lt;br /&gt;و من دروغ نمی گویم&lt;br /&gt;(فقط پارسال دروغ سیزده داشت زندگیم که چه خوب بود و ۱۳ به درم را نجات داد یکهو از امیدی که سرازیر شد در وجودم! زهی خیال باطل اما...)&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;امروز رفتم دانشگاه&lt;br /&gt;دیروز هم رفته بودم&lt;br /&gt;اما امروز رفتم و ملال بود و خوب نبود و ۴ و خورده ای زدم بیرون دیگه&lt;br /&gt;نشستم و به اطرافیانم نگاه کردم ، همه ی آنهایی که کلی سلام علیک داریم و خوشحالی&lt;br /&gt;و من می شناسمشان زیاد&lt;br /&gt;اما فکر کردم چه غریبه ام انگار&lt;br /&gt;نگاه کردم به دختر که همسرم می خوانمش و دوست صمیمی&lt;br /&gt;فکر کردم: چرا تمام عید دلم برایش تنگ نشد؟ چرا انقدر حتا محتاج بودم به یک مدت حذفش از زندگیم؟&lt;br /&gt;فکر می کنم که در هیچ معاشرت طولانی با افرادی خاص نمی گنجم&lt;br /&gt;همین است که زندگی گَنگی را هیچ نمی فهمم&lt;br /&gt;همین آدمهایی را که هی و همیشه یک دوستهایی دارند و همش با هم&lt;br /&gt;من همین سه/چهار نفر همیشگی را تاب ندارم&lt;br /&gt;یعنی که یک وقتهایی که حرفی نیست و اگر از قدیم هات بگویی هم هی می فهمی که داری حرف تکراری می زنی&lt;br /&gt;آن وقت هاست که فکر می کنم باید بکَنم از این آدم ها و بعد نمی توانم&lt;br /&gt;و این نتوانستن ....&lt;br /&gt;آخ از این نتوانستن&lt;br /&gt;که هی می شود ملال&lt;br /&gt;و بعد ترس این هم هست که اگر بُریدم بعدش چی؟&lt;br /&gt;ترس از تنهایی که می شود دلیل ماندنت با دوست هات، خیلی ترسناک می نماید زندگی&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;امروز نشسته بودیم و حرف همایش بود که هزار بار حرفش زده شده&lt;br /&gt;و چایی بود و بوفه که هزار بار تکرار شده&lt;br /&gt;و او بود که غر می زد و نمی خواست بره سر کلاس که هزار بار تکرار شده&lt;br /&gt;و من که اصرار می کردم برود و خواب آلوده بودم خودم و همه چیزم مثل هزار بار قبل بود&lt;br /&gt;بعد جدی جدی فهمیدم که هیچ اتفاق جالب و هیجان انگیزی نخواهد افتاد&lt;br /&gt;و این واقعا کشف ناراحت کننده ایست&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-2851093889133252106?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/2851093889133252106/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/04/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/2851093889133252106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/2851093889133252106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='گیرم بهار نیاید،  با من مپیچ که تلخم'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/S7jLDfbs7mI/AAAAAAAAAAs/YBVDYB1lmuQ/s72-c/IMG_8261.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-8451712503211040156</id><published>2010-03-18T05:08:00.000-07:00</published><updated>2010-04-04T13:02:28.753-07:00</updated><title type='text'>hello,is it ME you're looking for?</title><content type='html'>&lt;meta equiv="CONTENT-TYPE" content="text/html; charset=utf-8"&gt; 	&lt;title&gt;&lt;/title&gt; 	&lt;meta name="GENERATOR" content="OpenOffice.org 3.1  (Unix)"&gt; 	&lt;style type="text/css"&gt; 	&lt;!-- 		@page { margin: 0.79in } 		P { margin-bottom: 0.08in } 	--&gt; 	&lt;/style&gt;  &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دو و نیم نیمه شب گذشته&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می پرم از خواب یکهو و اس&lt;/span&gt;.&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ام&lt;/span&gt;.&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اس به او که&lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خواب بد دیده سپ،بغل می خواد&lt;/span&gt;! &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با علامت گریه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و او دلداری و من فکر نمی کردم بیدار باشد اصلا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خوابم ناراحت بود خیلی، حتا کاملش یادم نیست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فقط همین که دختر دیگری در جمع و همه می دانستند که او و آن دختر تیک و تاک&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و من هی گم می شدم از جمع آدم ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;او آدم قدیم من بود یا خیانت می کرد را نمی دانم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گم می شدم از میانشان چون می دیدم که حسودی می کنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و این با همه ی حرف های قبلی ام مغایر بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و باورم نمی شد که اینجور مهم باشد برایم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;......&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گه&lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شما باز با هم دوستی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گم&lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نمی دونم&lt;/span&gt;... &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خیانت آزاد است اما&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;......&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دختر همکلاسیِ تازهْ زیادْ معاشرتْ اس&lt;/span&gt;.&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ام&lt;/span&gt;.&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اس می زنه که کار داره با من&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من دارم می رم از دانشگاه و همان شنبه ی کذایی خبر مرگ پدر دوسته است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می بینتم که داغون و می گه واجب نه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من فکر کرده بودم حرف درس است و خواندنی های کلاس سارا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فرداش جویا شدم که چه بود حرفت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که پرسید&lt;/span&gt;:&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو اگر بودی و کسی را دوست می داشتی زیاد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و دوستت می بوسیدش ناگهانی چه حسی داشتی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می پرسم&lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تو کدام یکی هستی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اما معلوم که او کدام یکی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گم که پیش می آد، که جدیدنا ناگهانی من هم، اما رابطه ای که نمی خواهی؟ نخواه لطفا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اگر همان یکی و یک شب باشد ناراحت نمی شدم اما&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;یادم می افتد به اوی قدیم که چه زمانی من شیفته&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و فکر می کنم له می شدم اگر می فهمیدم دوستم دارد باهاش دوستی می کند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گم&lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من خودم همش حرف خیانت می زنم، در عمل اما جور در نمی آد خیلی، سخته کمی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;....&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آقای جامعه شناس مشهور که پسرش سابقا زندانی را که به یاد دارید؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هی می آید پهن می شود توی صندلی و در راستای ناهنجاری ها پشت بند طلاق و خودکشی می گوید&lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بی بند و باری اجتماعی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و من هی می خوام بپرسم که بی بند و باری یعنی چه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اصلا چه مشکلی هست با همه ی اینها؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سنگ بند نمی شود روی سنگ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بنیان خانواده بر باد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;....&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;داریم مسخره بازی در می آوریم آن وسط&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چراغ ها هم خاموش که تو آزاد باشی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کاش می رفتیم جای دیگری چهارشنبه سوری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;کاش او آمده بود حداقل&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که این کراش بیچاره می کند ما را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و هی دوری می کنیم از هم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و او نزدیک من می شود لحظه ای دستش می سُرَد روی استخوان برآمده ی لگن من&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و نفسش...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt; &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دور می شویم از هم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بعد شب است و مغز من در حال ترکیدن و او هیزم می گذارد توی شومینه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و صدای ترقاترق چوب ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من خوابم نمی برد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می رویم بیرون آن دورها کنار قفس سگ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و کسی اگر ما را می دید چه فکرها که می توانست بکند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;او اما زمستان است می خواند و از خدایی آدم های هم نوا با بم می گوییم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و حتا اگر هر دوست معمولی دیگری بود من گلوله می شدم توی بغلش از سرما&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با او اما با حفظ فاصله نشسته ایم حتا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;توی اتاق جا نیست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مبل تک نفره من را تاب ندارد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می خزم کنارش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گم&lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می خوای برم یه جای دیگه، از لحاظ هیستوری و این حرف ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مخالفت می کند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سعی می کنیم دور باشیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اما صدای نفس های او و من چقدر حس خانوم گرجو ایت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در فکرم نام دیگری است اما&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دلم تنگ برای او&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نام این خیانت است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نام این خیانت است؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با خودم فکر می کنم که جواب اس&lt;/span&gt;.&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ام&lt;/span&gt;.&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اس یا زنگی را نخواهم داد بعد از این&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و چه متعجبم که می بینم هیچ سعیی نیست در ایجاد تماس&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;......&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گم بهش(&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قدیم ترها&lt;/span&gt;) &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که&lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من با خیانت مشکلی ندارم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;جسمی یا ذهنی یا هر جور دیگری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فقط می خواهم خبر نباشم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چون اگر بدونم بهش فکر می کنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;.....&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تمام راه برگشت من گیج اینم که آیا این تماس های کوچک خیانت؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فکر می کنم چرا اصلا؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که من هیچ چیز این پسر را دوست ندارم جز موهای هیجان انگیزش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فکر می کنم چرا اصلا؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;.....&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من بودم و موفرفری دانشکده که چرت و پرت گوترین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و ما که به هم می افتیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آقای شنود هی صورتش سرخ می شود از خجالت اگر که تازه کار&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;داره از کات کردن می گه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;که انقدر سخت که آدم گاهی فکر می کنه کاش شروع نکرده بودم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و من چه موافقم باهاش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گه&lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همون خوبه &lt;span style="font-style: italic;"&gt;بکن در رو&lt;/span&gt; باشه آدم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گم &lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;باش خب، این همه پسر اینجوری که دخترها هم کنار می آیند، من که پایه ام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بعد من برای اولین بار اصطلاح &lt;span style="font-style: italic;"&gt;بده در رو&lt;/span&gt; بودن را می شنوم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گم که قابلیتش رو دارم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گه&lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فکر می کنی، یه ماه که با یارو بخوابی دیگه نمی تونی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گم&lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;یه ماااااااه&lt;/span&gt;! &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;بده در رویی&lt;/span&gt; یعنی یک بار، دو بار نهایتا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;می گه&lt;/span&gt;: &lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تصمیمم را که گرفتم او را هم توی لیست قرار دهم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;گرچه می داند که با دو خواهر نمی شود در شرع اسلام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و من را حذف کرده طبعا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;.....&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من دلم تنگ اوست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;اصلا به این یکی فکر نمی کنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بین ریچارد گر و پسر فرانسویه هم نماندم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فقط دلم نمی خواد دل پسرک را بشکنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و کم کم دارم آدم های کتاب های کوندرا را می فهمم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p style="margin-bottom: 0in;" align="RIGHT"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و فکر می کنم که شاید بهتر بود دیرتر می خواندمشان&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-8451712503211040156?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/8451712503211040156/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/03/hellois-it-me-you-looking-for_18.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/8451712503211040156'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/8451712503211040156'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/03/hellois-it-me-you-looking-for_18.html' title='hello,is it ME you&apos;re looking for?'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-3794282154854632832</id><published>2010-03-13T03:15:00.000-08:00</published><updated>2010-03-13T04:41:52.566-08:00</updated><title type='text'>در ظلمت لب شور ساحل ، به هجای مکرر موج گوش فرا دادیم</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/S5uG_M2otfI/AAAAAAAAAAk/YoUOkLOSnXY/s1600-h/sepp.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 116px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/S5uG_M2otfI/AAAAAAAAAAk/YoUOkLOSnXY/s320/sepp.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5448096594575013362" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هی می خواست که روز شادی باشه تا بیاد و بنویسه از سفر شمال یکهویی&lt;br /&gt;که شادی بود و خوش گذشته بود&lt;br /&gt;اما اینجا هی خبر عجیب بود روی یخچال&lt;br /&gt;که خانواده ی آقای کارگردان دستگیر&lt;br /&gt;که علاوه بر ایراندخت ،اعتماد هم تعطیل&lt;br /&gt;و من هی حوصله نداشتم&lt;br /&gt;بعد شنیدم که پدر دوسته فوت کرده یکهو&lt;br /&gt;و باز حوصله نداشتم&lt;br /&gt;و بعدتر یک روزی بود که من داشتم از دلدرد می مردم&lt;br /&gt;و اینها همه در سه هفته بوده و هی طول کشیده&lt;br /&gt;و من حالا یادم هم رفته کمی سفر را&lt;br /&gt;انقدر که دوردست می نماید حالا&lt;br /&gt;فقط همین بس که عجیب بود&lt;br /&gt;از همان اول که خانواده بدون هیچ پرسش اضافه ای اجازه دادند&lt;br /&gt;و من حتا شاید دلم می خواست که اجازه ندهند&lt;br /&gt;که می دانستم مقاومت کردن کار ما نیست&lt;br /&gt;و نبود هم&lt;br /&gt;که فکر کردیم حالا دو سه روزی خوش گذرانی&lt;br /&gt;و این خوش گذرانی هی کش می آید&lt;br /&gt;و نقطه ی پایانش را پاک می کنیم هی&lt;br /&gt;اصلا مسافرته از اول خلی چلی شروع شد&lt;br /&gt;که یکی از ماشین ها نیامد روز اول&lt;br /&gt;و ما هی خنگ بازی درآوردیم دسته جمعی&lt;br /&gt;و هی دویدیم من و او توی نونوایی ها، و این گمانم تنها نقطه ی اشتراک غذایی است: عشق به انواع نان!&lt;br /&gt;بعد هی دنبال چوب گشتیم&lt;br /&gt;و شب اول ناموفقیم در مورد آتش&lt;br /&gt;شب دوم اما آتش است و کنار دریا و سوسیس سرخ شده&lt;br /&gt;و چه همه چیز مشابه آن سفر ترکیه&lt;br /&gt;دختر دامنی نداریم اما&lt;br /&gt;سر هیچ کدام پسرها بر پای دختر دامنی نداشته مان نیست&lt;br /&gt;این بار به جای دایی که سر اومد زمستون می خوند بلند بلند&lt;br /&gt;من هی زمزمه می کنم با خودم&lt;br /&gt;اصلا همش همین موزیک هاست&lt;br /&gt;سال ۸۸ است دیگر&lt;br /&gt;که توی تونل به جای داد و فریاد دو گروه می شویم&lt;br /&gt;یک گروه یا حسین&lt;br /&gt;بقیه جوابش&lt;br /&gt;اینکه سال ۸۸ است کلا از همه چی می زند بیرون&lt;br /&gt;از راه و اینکه حاضریم جیک نزنیم که با موبایل او سرودهای انقلابی&lt;br /&gt;از تونل ها&lt;br /&gt;از ساحل و او که بزرگ روی ماسه ها می نویسد یا حسین&lt;br /&gt;و من فقط چشمم دنبال سنگ سبز است&lt;br /&gt;آقاهه که روز دوم آمد برامان با سه تار &lt;span style="font-style: italic;"&gt;نه همزبان دردآگاهی&lt;/span&gt; زد&lt;br /&gt;و روز قبلش پسر برامان شجریانش را گذاشته بود بدون ساز که در محفلی می خواند&lt;br /&gt;و این آهنگ چه غم دارد، چه درد دارد و چه دوست داشتنی است&lt;br /&gt;بعدتر گفتند آقای سه تاری سه ماهی زندان کشیده&lt;br /&gt;با ما که معاشرتی نکرد&lt;br /&gt;یعنی من سعی ام را هم کردم&lt;br /&gt;اما از تمام بچه های دانشکده موسیقی فقط آیدا کوچیکه آدم مشترکمان بود که من فقط دو بار دیده&lt;br /&gt;حالا که سپ نشسته اینجا&lt;br /&gt;و لباسش زیاد است، نه برای تاریخ البت برای دمایی که مناسب تقویم نیست&lt;br /&gt;بعد آن یکی نشسته کنارش و توی لپ تاپ خود فرو رفته&lt;br /&gt;و این یعنی که معاشرت دنیای مدرن&lt;br /&gt;بعد من دلم باز شمال و دریا و آتش می خواهد&lt;br /&gt;و فوتبال ساحلی و من دخترک وحشی جمع&lt;br /&gt;چرا بقیه انقدر خانوم ان؟&lt;br /&gt;چرا هیچ کس نمی آد بریم توی آب یخ زده و بعد من می شوم آدم شامورتی در بیار&lt;br /&gt;که این کار معمول زندگی در شمال است و شلوار آبی دو سه درجه تیره تر&lt;br /&gt;هی...چه من دلم شمال خواست ها یکهو&lt;br /&gt;واسه خاطر همین هوس هاست شاید که باید همان روزهای اول سفرنامه بنویسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-3794282154854632832?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/3794282154854632832/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/3794282154854632832'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/3794282154854632832'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='در ظلمت لب شور ساحل ، به هجای مکرر موج گوش فرا دادیم'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/S5uG_M2otfI/AAAAAAAAAAk/YoUOkLOSnXY/s72-c/sepp.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-2548226663005039734</id><published>2010-02-22T12:02:00.000-08:00</published><updated>2010-02-22T12:19:53.906-08:00</updated><title type='text'>Ain't no big deal,it's innocent</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;مهمونی بالماسکه‌ی خداحافظی دختر&lt;br /&gt;خواهره می‌پرسه که آیا به &lt;span style="font-style: italic;"&gt;عین&lt;/span&gt; هم می‌گم؟!&lt;br /&gt;می‌گم: نه بابا، انتظار زیادیه از او که بیاید بالماسکه&lt;br /&gt;بعد دلم برای خودم می‌سوزد که 18 سالش است و اینجور حرف می‌زند&lt;br /&gt;و بدترش این که درست است حرفم&lt;br /&gt;بعد می‌رم مهمونیه و اون نمی‌آد و من دلم نیومده و گفتم بهش دو روز قبل&lt;br /&gt;و اون وسط ساعت‌ها بالا و پایین می‌پرم با دخترک 18 ساله&lt;br /&gt;بعد فکر می‌کنم لیاقتم چیز دیگری است&lt;br /&gt;فکر می‌کنم 18 ساله‌ام و وقت زندگی و بالا و پایین پریدن و پر شر و شوری&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;می‌گه: می‌خوام باهات حرف بزنم&lt;br /&gt;می‌گم: منم همین طور&lt;br /&gt;می‌پرسه: اول کی؟&lt;br /&gt;می‌گم: من!چون هرجور فکر کنی من مقدم ام!&lt;br /&gt;حرف هر دومان یکی است&lt;br /&gt;حرف هردومان از نتوانستن است&lt;br /&gt;و او می‌داند که من لایق پر شر و شوری و می‌داند که نمی‌تواند&lt;br /&gt;و من برای همین دانستن‌هاش است که دوستش می‌دارم&lt;br /&gt;...................&lt;br /&gt;موبایلم زنگ می‌خوره و دخترک هم‌سن می‌گه که چند تا از دوستاش توی خونه‌شون&lt;br /&gt;یک ساعت طول می‌کشه تا تصمیم بگیرم که برم و بعد با تاکسی و خنگ خنگ بازی&lt;br /&gt;بعد آنجا و همه غریبه و همه پسر&lt;br /&gt;فرداش روز مهمی است&lt;br /&gt;من نوشابه می‌خورم و آبمیوه و زودی برمی‌گردم&lt;br /&gt;اما خوش می‌گذرونم ، یک جوری خوش می‌گذرونم که اگر فرداش اتفاقی، حداقل نهایت شادی‌ام را کرده باشم&lt;br /&gt;و می‌رقصم تمام مدت آن وسط&lt;br /&gt;و آی پاد من است و موزیک‌های من&lt;br /&gt;و نمی‌دونی چه لذت‌بخشه که آدم‌ها بهت توجه کنند&lt;br /&gt;و انگار که دوستت داشته باشند با اینکه غریبه&lt;br /&gt;و پسرهایی با یک اسم با من تیک می‌زنند&lt;br /&gt;که یکی‌شان کلی بامزه با موهای فرفری موکت طور&lt;br /&gt;و من نمی‌فهمم که چه می‌شود&lt;br /&gt;اتفاق است دیگر، اتفاق&lt;br /&gt;و من داشتم چرخ می‌زدم و خم شدم روی دست‌ها&lt;br /&gt;و گه بگیره این زندگی رو، مگه دو تا بوسه‌ی کم چه ارزشی داره؟&lt;br /&gt;حالا دوست پسر ندارم مثلا اما پسر که دو روز است یک اکس آمده اول صفتش می‌آید دنبالم&lt;br /&gt;چون قرار شده دوست خوب مهربان هم باقی بمانیم&lt;br /&gt;و قرار فردا را می‌گذاریم&lt;br /&gt;با راههای ماقبل اختراع تلفن&lt;br /&gt;..................&lt;br /&gt;می‌گه: گفتی چیه؟&lt;br /&gt;می‌گم: چی رو؟&lt;br /&gt;می‌گه: همین الآن گفتی!&lt;br /&gt;و من کلی حرف زده ام&lt;br /&gt;و عصبانی ام و نمی‌فهمم چی رو باید تکرار کنم&lt;br /&gt;می‌گه: گفتی نامردیه!!&lt;br /&gt;آره، آره، شاید نامردیه&lt;br /&gt;اصلا من نامرد هرزه‌ی بی‌شعور&lt;br /&gt;حالا تو حاضری با من دوستی کنی؟!&lt;br /&gt;اصلا اشتباه کردم که رفتم&lt;br /&gt;اون 20 دقیقه انتظار با وجود تاخیر 6-7 دقیقه ایه خودم&lt;br /&gt;و او که سلانه سلانه پدیدار&lt;br /&gt;و من باید که به جای جلو رفتن برمی‌گشتم&lt;br /&gt;و حتا پا می‌ذاشتم به فرار&lt;br /&gt;و می‌رفتم لودویگ و با آدم‌ها معاشرت می‌کردم&lt;br /&gt;اصلا چرا رفتم؟چرا رفتم تا در مورد رابطه‌ای که آغازش را نمی‌خواهم مافیا بازی کنم؟&lt;br /&gt;و من مافیا بازی نکرده‌ام جز یک بار نصفه و نیمه&lt;br /&gt;اما می‌دانم که توی مافیا استدلال است ولی این‌جور محاکمه نیست&lt;br /&gt;اصلا او چه حقی دارد که اینجور محاکمه کند مرا؟&lt;br /&gt;من عصبی شده‌ام، دیر میرسم به کلاس پیانو&lt;br /&gt;و هی فکر می‌کنم تا فرداش: یعنی من آدم بدی ام؟&lt;br /&gt;او گفت که من بد هستم و دیگران برایم بی‌اهمیت&lt;br /&gt;و من تمام زندگی‌ام سعی کردم خوب باشم و با دیگران مهربان&lt;br /&gt;اما در مورد او تقصیر من نبود،به خودش هم گفتم&lt;br /&gt;گفتم: تو فاعل بودی! من فقط پس نکشیدم&lt;br /&gt;و او نگاهم کرد فقط&lt;br /&gt;و به خدا که خجالت می‌کشم حتا از نوشتن این‌ها&lt;br /&gt;اما کاش می‌ذاشت که فقط همان یک شب و یک اتقاق بود&lt;br /&gt;و بعد هم ما را به خیر و شما را به سلامت&lt;br /&gt;کاش شماره‌ام را نداده بودم حداقل&lt;br /&gt;که آمده‌ باشیم خانه، و من مچاله توی تخت که مثلا خواب&lt;br /&gt;که تلفن می‌لرزد و من می‌پرم و پسر دیشبی است&lt;br /&gt;و حرف می‌زنه، حرف می‌زنه  و من سکوتم سراپا&lt;br /&gt;می‌گه که 12 و نیم بیدار شده از خواب&lt;br /&gt;و من حرفی ندارم بزنم با کسی که 12 و نیم ظهر 22 بهمن از خواب بیدار می‌شه&lt;br /&gt;بهش می‌گم شاید شب برنامه کنیم خونه‌مون و خبرش خواهم کرد&lt;br /&gt;بعد که برنامه می‌کنیم خبرش نمی‌کنم&lt;br /&gt;چرا که آدم درد نکشیده را تاب نداریم&lt;br /&gt;آره، آره شاید نامردیه&lt;br /&gt;و من نامرد هرزه‌ی بیشعور&lt;br /&gt;دو تا بوسه اما چیزی نیست&lt;br /&gt;به خدا که نیست از نظر من&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;ما انتخاب کردیم، عقلانی، از روی منطق و کاملا توافقی&lt;br /&gt;بعد هفته‌ای شاد بودیم&lt;br /&gt;رها از قید و بند انگار&lt;br /&gt;هر روز هم معاشرت کردیم&lt;br /&gt;به شادی هم نبود همش که هفته‌ی بدی بود کلا&lt;br /&gt;اما راضی بودیم از هم و بدون توقع&lt;br /&gt;و دوستی معمولی چه هیجان‌انگیز است&lt;br /&gt;تن اما منطق ندارد&lt;br /&gt;که بعد یک هفته و باز تماس لب‌ها، ناگهانی&lt;br /&gt;می‌پرسم: حالا چی؟گند زدیم!!&lt;br /&gt;گند زده بودیم آره&lt;br /&gt;و هیچ کدام به شروعی دوباره نیندیشیدیم&lt;br /&gt;و من گفتم که شخص دیگری این وسط&lt;br /&gt;و در جواب کی؟ گفتم نمی‌شناسی‌اش&lt;br /&gt;و او گفت خوب کاری کرده‌ام و بغلم کرد&lt;br /&gt;و من می‌گم که نمی‌خواستم اتفاقی بیفته&lt;br /&gt;اصلا نمی‌خواستم هیچ شروعی باشه&lt;br /&gt;فقط افسار خودم را نکشیدم، چرا که لحظه‌ای از ذهنم گذشت: شاید آخرین روز آزادی!&lt;br /&gt;و گه بگیره که هر چی این نداره اون داره و هر چی اون داره این نداره&lt;br /&gt;و گه بگیره که من گاهی فکر میکنم احساس ندارم و حتا می‌توانم چند نفر را با هم...&lt;br /&gt;و گه بگیره که زندگی بزرگسالی چه سخته&lt;br /&gt;و من چه سختمه از گفتن این حرف‌ها&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;قرار شد هیچ شروع دوباره‌ای نباشه&lt;br /&gt;قرار شد من باشم، آزاد&lt;br /&gt;و اون باشه، آزاد&lt;br /&gt;و من مافیا بازی می‌کنم با آن یکی و عصبانی&lt;br /&gt;و اون رو می‌رونم از خودم کاملا&lt;br /&gt;و شاد می‌شم&lt;br /&gt;و انگار که نامرد هرزه‌ی بیشعورم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-2548226663005039734?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/2548226663005039734/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/02/aint-no-big-dealits-innocent.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/2548226663005039734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/2548226663005039734'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/02/aint-no-big-dealits-innocent.html' title='Ain&apos;t no big deal,it&apos;s innocent'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-61032222664361485</id><published>2010-02-14T03:06:00.001-08:00</published><updated>2010-02-14T04:55:45.333-08:00</updated><title type='text'>your eyes are soft with sorrow</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/S3fngdDUDmI/AAAAAAAAAAc/apglhVBiSzM/s1600-h/cheshm.ashoora.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 214px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/S3fngdDUDmI/AAAAAAAAAAc/apglhVBiSzM/s320/cheshm.ashoora.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5438069619813518946" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 12"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 12"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CZeinab%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;link rel="themeData" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CZeinab%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx"&gt;&lt;link rel="colorSchemeMapping" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CZeinab%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="--"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="0" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"Cambria Math"; 	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; 	mso-font-charset:1; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face 	{font-family:Calibri; 	panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; 	mso-font-charset:0; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-unhide:no; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:""; 	margin-top:0cm; 	margin-right:0cm; 	margin-bottom:10.0pt; 	margin-left:0cm; 	line-height:115%; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:11.0pt; 	font-family:"Calibri","sans-serif"; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-fareast-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault 	{mso-style-type:export-only; 	mso-default-props:yes; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-fareast-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault 	{mso-style-type:export-only; 	margin-bottom:10.0pt; 	line-height:115%;} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-priority:99; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin-top:0cm; 	mso-para-margin-right:0cm; 	mso-para-margin-bottom:10.0pt; 	mso-para-margin-left:0cm; 	line-height:115%; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:11.0pt; 	font-family:"Calibri","sans-serif"; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-theme-font:minor-fareast; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="AR-SA"&gt;می‌خوام براتون از چشم‌ها بگم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;از چشم‌های پر درد، از چشم‌های نالانی که خشک اند و غم دارند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;می‌خوام براتون از چشم‌هایی بگم که کم‌اند و پرسان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;همین می‌شود که کیفهاشان را می‌گردند، جیب‌هاشان را می‌گردند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و انگار خدایی وجود دارد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نه که بزرگترین باشد اما در حدی هست که دست خانومه توی جیب شلوار خواهره بره و من نه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;انقدر هست که کیف رو بگردن دو بار اما جیب‌هاش رو نه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و من چی داشتم بگم اگه قوطی فیلم و سرکه‌ی توش رو می‌دید؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;چه فرقی داریم ما؟ چه تفاوتی؟ خواهره می‌پرسه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و من هوچی بازی که آمده‌ایم برای جمهوری اسلامی!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و مرد نمی‌گوید تفاوت ما را&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;من اما می‌دانم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;چشم‌های ما غم دارد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;چشم‌های ما پرسنده است و گیج&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و قدم‌هامان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مثل آنها بی‌خیال و سرخوش نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و هر قدمی به اندازه‌ی ده قدم خسته‌ات می‌کند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و هر قدمی به اندازه‌ی ده قدم سنگین است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;.....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;ما سلاح نداریم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اما چشم‌هامان را نمی‌توانند ازمان بگیرند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;چشم‌هامان بیچاره‌شان کرده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نگاه خشم دار و غصه دارمان را می‌بینند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;یعنی هست بین‌شان آدمی که تازه کار باشد و هنوز آنقدری آلوده نشده باشد که خواب چشم‌های ما را ببیند؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;که خیره‌ایم، متنفریم و ترس داریم اما میخواهیم پنهانش کنیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اولین چیزی که توی آدم‌ها می‌بینم چشم‌هاست و بعد دست‌ها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آدم ِبی‌نگاه برای من مرده است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;لازم نیست چشم‌ها درشت باشد یا زیبا &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مهم این است که نگاه داشته باشد، یک نگاه مخصوص&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و چشم‌های ما نگاه دارد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و غم دارد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و برای همین است که خط سیاه روی چشم آدمهای توی عکس جنایت است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اما باید کشیدش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;چون چشم‌های غمگین آزاد و زنده بهترند از چشم‌های بسته&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;می‌گن آغا محمدخان قاجار از چشم‌هایی که در اورده کوه ساخته&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;من نمی‌دونستم چرا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نمی‌فهمیدم که چرا باید چشم مخالفانت را در بیاوری&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و حالا می‌فهمم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;خیلی خوب هم می‌فهمم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"  style="text-align: right; line-height: normal;font-family:arial;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و برای دوستانم اس.ام.اس می‌آید که چشم سران فتنه در روز 22 بهمن کور خواهد شد( از کاسه در خواهد آمد؟!)ا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; line-height: normal;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;و من در فهم لغت فتنه دچار ایرادم...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; line-height: normal;" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; line-height: normal;" align="right"&gt;پ.ن:&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; line-height: normal;" align="right"&gt;عکس مال عاشوراست، این چشم‌ها اما زمان نمی‌شناسند. هشت ماه است که همین‌جورند&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-61032222664361485?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/61032222664361485/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/02/your-eyes-are-soft-with-sorrow.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/61032222664361485'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/61032222664361485'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/02/your-eyes-are-soft-with-sorrow.html' title='your eyes are soft with sorrow'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/S3fngdDUDmI/AAAAAAAAAAc/apglhVBiSzM/s72-c/cheshm.ashoora.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-8862629331359846349</id><published>2010-02-07T03:05:00.000-08:00</published><updated>2010-02-08T13:45:32.475-08:00</updated><title type='text'>اشكي كه روي چهره پاشيده شد، بغضي كه مي تركد حالا</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;دیروز رفیق ما رابردند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;و کشتند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;در جمع گریستن مرا دشوار است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;آنگاه نشسته بودم آنجا،تنها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;- و در توالت-&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;چون ابر بهار گریه می کردم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;و هفتم ماه سرد آذر بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;گریستن - رضا براهنی&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این بغض لعنتی&lt;br /&gt;وای از این بغض لعنتی&lt;br /&gt;که رهات نمی کند&lt;br /&gt;و باد که می خورد به صورتت&lt;br /&gt;بی رحم ِ بی رحم  ِ بی رحم&lt;br /&gt;و چشم ها تر می شود از این باد&lt;br /&gt;اما اشکی جاری نه&lt;br /&gt;که خشکسالی آسمان به تو هم منتقل شده&lt;br /&gt;و این بغض لعنتی اشکی نمی شود که جاری&lt;br /&gt;فقط هست&lt;br /&gt;فقط می ماند&lt;br /&gt;و تو می دانی هیچ چیز بدتر از یک دختر ضعیف تنهای اشک آلود نیست توی خیابان&lt;br /&gt;تو اما هستی&lt;br /&gt;تو دخترک ضعیف اشک آلود تنهایی که به خودت حق می دهی بدجور&lt;br /&gt;و دلت های های گریه هم نه،اشک می خواهد که روان شود&lt;br /&gt;که همین جور که پلک می زنی بیفتد روی گونه ها و گونه را سر بخورد و بچکد روی زمین&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;من دخترک شاد یخ زده ای بودم که آزاد شده بود از کلاس رانندگی و امتحان و مشغولیت ذهنی اش&lt;br /&gt;و او دلش نمی آمد بگوید به من که پسر را گرفته اند و مادر و برادرش را&lt;br /&gt;و من چه معاشرت کرده بودم با او&lt;br /&gt;چه نگرانش بودم هر دو سه روزی که دیده نمی شد&lt;br /&gt;چه مسخره بازی درآورده بودم که با وجود موهای از ته تراشیده قابل شناسایی است&lt;br /&gt;و حالا چه دستم خالی است&lt;br /&gt;چه هیچ کار بر نمی آید از من&lt;br /&gt;جز غصه،جز جای خالی اش روی صندلی بوفه ی دانشگاه&lt;br /&gt;من لباس های دافی م را نمی پوشم&lt;br /&gt;شاید که مبارزه کردیم، شاید که اعتراض کردیم و خواستیم صندلی های بوفه را پر کنیم از آنهایی که نیستند&lt;br /&gt;اما نه، اما نه&lt;br /&gt;می رویم خونه ی دایی&lt;br /&gt;و من پهن روی مبل سفید و نرم و او موهایم را نوازش می کند&lt;br /&gt;و من بالاخره خاطرات حمله به کوی را می شنوم&lt;br /&gt;و احساس می کنم یک عدد آدم مزخرف هستم که در این وضعیت بی دردانه اینها را می شنوم و غصه می خورم&lt;br /&gt;و اگر ته ذهنم هی اسم یاشار هست&lt;br /&gt;اما خودم هم هستم&lt;br /&gt;خودم عجیب ته ذهن خودم هستم&lt;br /&gt;و زندگی ام و رابطه  ام با آدم ها&lt;br /&gt;و خوشحالی که باید باشد و نیست&lt;br /&gt;و فقدانش فقط فقط هم به خاطر این زندان ها و گرفتن ها نیست&lt;br /&gt;و من آی از خودم بدم می آید که همیشه خودخواهم&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;مقدمه ی ظل الله براهنی می خوانم پشت مطب دکتر&lt;br /&gt;و انتظار می کشم&lt;br /&gt;و هی موبایل را نگاه می کنم، نه برای دیدن ساعت&lt;br /&gt;برای فکر اینکه: شاید جواب بدهد&lt;br /&gt;چون باز دنیای من با برنامه ریزی عجیبی سازمان یافته که بعدتر می فهمم هیچ چیزش جفت و جور نشده&lt;br /&gt;می گه که درست جوش نخوردم&lt;br /&gt;و آی نمی دونی چه دردی داره&lt;br /&gt;آی نمی دونی چه دردی داره کاری که می کنه و من حتا نمی بینم که چه کار می کنه&lt;br /&gt;وول می زنم ولی،داد آروم می زنم ولی&lt;br /&gt;اما اشک نه&lt;br /&gt;اشک نه چرا که خشکسالی نه درد تن می فهمد و نه درد جان&lt;br /&gt;و من باز گیج و منگ می افتم توی خیابان و پیراشکی سرد بدمزه را گاز می زنم&lt;br /&gt;و هر پلیسی که می بینم راهم را کج می کنم و از آن ور خیابان ادامه می دهم&lt;br /&gt;و دلم می خواهد وایسم وسط پارک لاله و داد بکشم که: بذارید پن دییقه واسه خودم باشم لطفا&lt;br /&gt;بذارید دخترک غمگین ضعیف اشک آلودی باشم که می خواد راه بره&lt;br /&gt;و هی با خودش صغرا کبرا بچینه که : من محقم!&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;می گم: گهم و نمی خوام تظاهر کنم که نیستم&lt;br /&gt;می خواستم ایگنورشون کنم اما دلم نیومد&lt;br /&gt;بعد ولو توی حیاط پشتی و آفتاب دل انگیز&lt;br /&gt;و من حرف می زنم برای دخترک گرچه هیچ خوش ندارم زندگی خصوصی ام را با دیگران قسمت کنم&lt;br /&gt;بعد می بینم که چه جمله ها نصفه است&lt;br /&gt;که چه حس ندارند کلمات&lt;br /&gt;که چه بی معنی شد وقتی از ذهنم آمد بیرون و پخش شد توی هوا&lt;br /&gt;اما حرف می زنم، حرف می زنم&lt;br /&gt;و صدام گاهی می لرزد از این بغض لعنتی&lt;br /&gt;(اما شما که خوب می دانید، انتظار اشک که ندارید از من؟)&lt;br /&gt;و می فهمم که دفتری از زندگی ام دارد بسته می شود&lt;br /&gt;هرچند که کوچک و لاغر باشد،&lt;br /&gt;(دفترچه شاید لغت بهتری باشد)ا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-8862629331359846349?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/8862629331359846349/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/02/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/8862629331359846349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/8862629331359846349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='اشكي كه روي چهره پاشيده شد، بغضي كه مي تركد حالا'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-8583605243350767130</id><published>2010-01-15T00:49:00.000-08:00</published><updated>2010-01-15T02:05:56.913-08:00</updated><title type='text'>oh baby talk to me,talk to me like lovers do</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;پرسید: تو دیدی&lt;em&gt; تنها دو بار زندگی می‌کنیم&lt;/em&gt; رو؟دوست داشتی؟&lt;br /&gt;و من رفتم بالای منبر که: خسته شدم از این ترکیب دخترک شیطان و پرحرف و کم سن و سال‌تر و مرد سنگی با لغات محدود و بی‌هیجان و نگاه تحسین به دخترک&lt;br /&gt;خسته‌ام از مردهای همایون ارشادی‌طور( که البته آس‌شان خودش است) که رها نمی‌کنند این سینما را&lt;br /&gt;بعد ساکت شدم&lt;br /&gt;و انگاری، ناگهانی چشم‌هام رو باز کرده باشم&lt;br /&gt;دیدم که چه خودم شدم یکی از همین دخترک‌ها&lt;br /&gt;دیدم که خودم چطور قرار گرفتم توی رابطه‌ای مشابه&lt;br /&gt;و فکر کردم که انگار جواب می‌ده، لابد آن‌ها هم تجربه کرده‌اند که هی می‌سازندش&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;می‌دونم که عاشقش نیستم، حتا خیلی خیلی زیاد هم دوستش ندارم&lt;br /&gt;اما همینی که هست خوبه&lt;br /&gt;می‌دونم که بی‌ربطه، چشم‌هام بازه&lt;br /&gt;می‌بینم که مهمونی خونه‌ی پدرو مادره برای اولین بار دیدن اون از اولش انگار که یه شکسته&lt;br /&gt;می‌بینم که چه دوستش ندارن و دلم می‌شکنه&lt;br /&gt;روز اولی که با خواهره معاشرت کرد رو هم یادمه خوب&lt;br /&gt;که خواهره تا نشست توی ماشینه پسر ِآخر هفته‌ها سجده‌ی شکر به جا آورد که این آدم‌ها حرف می‌زنند و آدم من نه!&lt;br /&gt;باسواده اما، مهربونه اما و می‌دونی مهمترین ویژگی‌اش چیه؟&lt;br /&gt;حافظه داره!!&lt;br /&gt;گرچه که پنج‌شنبه‌ی پیش من رو فراموش کرد و من از اتاق دکتر که اومدم بیرون و موبایل رو چک کردم باز و مطمئن شدم که از یادش رفته‌ام هی اشکم داشت سرازیر می‌شد&lt;br /&gt;و توی ماشین قطره قطره می‌چکه پایین&lt;br /&gt;و توجیهش اینه که: درد دارم، یه حس عجیبی داره&lt;br /&gt;چرا که غم درد جسمی قابل فهم‌تر است تا غمی که روحم را آتش می‌زند&lt;br /&gt;شب اما به یادش آوردم خودم را با اس.ام.اس و زنگ او و سکوت ناشی از شرمندگی‌اش&lt;br /&gt;و خودش انگار که شوکه از کاری که کرده، و می‌دانست چه غیرقابل بخشش&lt;br /&gt;من اما دلم سوخت و شاکی که نبودم دیگر هیچ، دلداری هم داشتم می‌دادم که:بی‌خیال&lt;br /&gt;جز این بار(که اصلا هم کم‌اهمیت نبود البت) اما همیشه حافظه داشته، همیشه همه چیز یادش مانده&lt;br /&gt;و شما یادتان است که&lt;a href="http://prochista70.persianblog.ir/post/463/Ø§Ù_Ø±Ø§_Ø®ÙØ¯_Ø§ÙØªÙØ§Øª_ÙØ¨ÙØ¯Û_Ø¨Ù_ØµÛØ¯_ÙÙ"&gt; من چه خسته و دلشکسته بودم از فراموش شدن&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و چه نیاز داشتم به کسی که اهمیت بدهد به من&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;کِی بود؟ یادم نیست دقیق&lt;br /&gt;گمونم وقتی تازه 18 ساله شده بودم&lt;br /&gt;که گفت روزی می‌رسد که همه‌ی شهر عاشقم&lt;br /&gt;حالا نه به این اغراق( آیدای درون من بیدار شده) اما می‌فهمم که آدم‌ها دوستم دارند&lt;br /&gt;نه خاص و کراش و نظر و این حرف‌ها حتا&lt;br /&gt;وسط ورجه ورجه‌هام که نگاه کنم به چشم آدم‌ها خیلی وقت‌ها می‌بینم که توی چشم‌هاشون دوست داشتن هست&lt;br /&gt;بعد فکر می‌کنم به دیگرانی که می‌تونستن به جای اون باشن&lt;br /&gt;به دیگرانی که هستن و می‌شه جایگزینش بشن&lt;br /&gt;بعد از خودم بدم می‌آد&lt;br /&gt;و می‌بینم که گاهی چه زندگی خصوصی‌ام به تخمکم نیست&lt;br /&gt;و می‌بینم که چه می‌تونم وفادار نباشم اصلا و تعجب می‌کنم&lt;br /&gt;هنوز اما انقدر اخلاق برام مونده که نخوام با احساساته دیگران بازی کنم&lt;br /&gt;همین می‌شه که وقتی ته اون چشم‌ها می‌بینم دوستم دارن ترس برم می‌داره&lt;br /&gt;ترس برم می‌داره که زمان بگذره و رابطه برای اون جدی شه و من هنوز به تخمکم نباشه&lt;br /&gt;بعد هی فکر می‌کنم، هی فکر می‌کنم، هی فکر می‌کنم&lt;br /&gt;و می‌رسم به اون ساعت‌هایی که انرژی‌ام فروکش می‌کنه و داون می‌شم یکهو&lt;br /&gt;بعد چقدر خوبه بودن اون&lt;br /&gt;اون لحظه‌های من رو انگار فراموش کردید آدم‌ها که هی می‌گید: بی‌ربطه به تو!!&lt;br /&gt;نیستید که ببینید چه خوبه بودن اون توی اون لحظه‌ها&lt;br /&gt;گرچه که در لحظه‌های جیغ و جیغ هم من دوست دارم بودنش رو&lt;br /&gt;و نگاهش که انگار تحسین من&lt;br /&gt;و نیستید آدم‌های قدیم من که آدم‌های جدید دانشگاهی من را ببینید&lt;br /&gt;نه که جدی باشند یا چی&lt;br /&gt;اما از طبقه‌ای متفاوت با شما، که من سعی کردم دیوانه‌ترین‌هاشان را انتخاب کنم و آن‌ها صدمرتبه جدی‌تر از شما&lt;br /&gt;و من یک ترم با خودم کلنجار رفتم که: مثل این‌ها خواهم شد؟ اصلا دوست دارم همچین آینده‌ای را؟&lt;br /&gt;بعد دیدم که نه مثل مثل آن‌ها&lt;br /&gt;اما می‌فهمم که به زودی توی صحبت‌هام اسم بوردیو خواهد آمد و وبر و مارکس حتا&lt;br /&gt;این را توی درس‌هامان هم خوانده‌ایم&lt;br /&gt;که &lt;em&gt;:" در موقعیتی بون، نقشی را که مورد انتظاراست بازی کردن و با وجود این گریختن از جبر دیدگاهی که همراه با آن موقعیت است، دشوار است." *&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;و من این درس را عملی یاد گرفته‌ام&lt;br /&gt;و زندگی‌ام با گاردی که اولش داشتم خیلی سخت بود، همین شد که کنارش گذاشتم&lt;br /&gt;این‌ها را می‌گویم که هی لغت &lt;em&gt;بی‌ربط&lt;/em&gt; را تکرار نکنید در ذهنتان وقتی او با من است&lt;br /&gt;این‌ها را می‌گویم که بدانید من ِ گمشده میان این نقش‌های تو در تو گاهی به او باربط می‌شوم...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;* ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی-جوئل شارون-منوچهر صبوری-ص 146&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;** سعی کنید تایتل رو با رِنگ ایرونی بخونید&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-8583605243350767130?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/8583605243350767130/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/01/oh-baby-talk-to-metalk-to-me-like.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/8583605243350767130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/8583605243350767130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/01/oh-baby-talk-to-metalk-to-me-like.html' title='oh baby talk to me,talk to me like lovers do'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-3673543798158379430</id><published>2010-01-11T06:56:00.000-08:00</published><updated>2010-01-11T07:41:53.370-08:00</updated><title type='text'>and she feeds you tea and oranges</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دنیای من همون دنیای &lt;a href="http://hamletkoochooloo.com/"&gt;هملت کوچولوئه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;که گمون می‌کنم با یه تئاتر کودکان و یه تیکه کیک شکلاتی می‌شه غم‌های بزرگمون رو فراموش کنیم&lt;br /&gt;که گمون می‌کنم می‌تونم خنده بیارم به لب‌های پسرک و می‌بینم که نتونستم&lt;br /&gt;دنیای من دنیای هملت کوچولوئه که می‌پرسه: کودک بودن، یا کودک نبودن...؟&lt;br /&gt;و من و اون و بعضی آدم‌های دیگه چه دلمون می‌خواد کودک بودن رو انتخاب کنیم&lt;br /&gt;دنیای من دنیای هملت کوچولوئه که می‌دوئه دنبال افلیا و سرخوش می‌خنده&lt;br /&gt;بعد یهو یادش می‌افته که باباش رو قراره بکشن&lt;br /&gt;اون وقته که باز غم دنیا، که باز استیصال و درموندگی از ندونستن&lt;br /&gt;من کیک شکلاتی می‌پزم و گردوها رو ریز ریز می‌ریزم اون‌ تو&lt;br /&gt;تند تند آخرین دی.وی.دی بکت رو رایت می‌کنم&lt;br /&gt;دم در تئاتر دور و بری‌های بی‌ربطم رو جمع می‌کنم یه جا&lt;br /&gt;بعد یهو می‌بینم که داریم از زندانی‌ها حرف می‌زنیم&lt;br /&gt;این‌که هر کی کجاست و تا کی و چه‌جور رفته اون‌تو؟&lt;br /&gt;بعد توی سالن ما داریم از خانه‌ی کودک شوش و بدبختی بچه‌هاش حرف می‌زنیم&lt;br /&gt;بعد نمایشه شروع می‌شه&lt;br /&gt;و تا می‌خواد یادت بره همه چی،دلقکه می‌آد با صدای جیرجیر سرش و لحن غمگینش&lt;br /&gt;کاش توی سر تو هم جیرجیر بود به جای این صداهای لعنتی&lt;br /&gt;به جای صدای بوق ممتد و بوق آمبولانس و ویراژ موتور&lt;br /&gt;(ببینم شماها هم جدیدا بیشتر صدای آمبولانس می‌شنوید یا من جدی جدی متوهمم؟)&lt;br /&gt;بعدتر یارو سرباز شاه دانمارک می‌گه: زندان‌ها پره!&lt;br /&gt;و صدای خنده‌ی آدم بزرگا و بچه‌های یه کم بزرگ‌تر&lt;br /&gt;و ته سرت این جمله می‌درخشه: کجاست پسر کوچولوئه اگه اوین نیست؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;(بعدا فهمیدیم بردنش اوین)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می‌کنی بعد اینکه پشت هم بگن خیانت،جنایت...میتونی ادامه‌اش ندی؟&lt;br /&gt;من که نمی‌تونم، که بلند می‌گم و خودم و بغلی زهرخنده&lt;br /&gt;خوش‌خیال که منم با این برنامه‌ی کیک شکلاتی خوری در حیاط خانه هنرمندان&lt;br /&gt;که سرما و چایی داغ و چمن سرد و بقیه که به حرفم گوش می‌دن&lt;br /&gt;اما شاد نمی‌شن، خنده نمی‌آد به لب‌ها و صدای تلفن من&lt;br /&gt;و دخترک هم کلاسی دانشگاه که از لیست سیاه می‌گوید و اسم پدرش&lt;br /&gt;و من چه می‌توانم بکنم؟&lt;br /&gt;می‌گه: دلم خواست به یکی بگم، به تو زنگ زدم&lt;br /&gt;و من: هر وقتی، هر ساعتی اگه خواستی زنگ بزنی به من آماده‌ام بشنوم&lt;br /&gt;و این تنها کاریه که من می‌تونم بکنم&lt;br /&gt;بعد پیش لودویک و آنها که ناراحت‌اند و من فکر می‌کنم بدخلق&lt;br /&gt;سهم کیکشان را می‌گذارم توی آشپزخونه و می‌زنیم بیرون&lt;br /&gt;بعد اس.ام.اسی معذرت از زود قضاوت کردن و آرزوی درست شدن اتفاقی که نمی‌دانی&lt;br /&gt;(فرداش فهمیدم اتفاق را و باز شرمنده، مستجاب‌الدعوه نیستم من، درست نشده بود/است هیچ چیز)&lt;br /&gt;بعد خانه‌ایم، لباس‌ها هنوز بر تن است که زنگ او و خبر از شب‌‍نشینی&lt;br /&gt;نه به دلیل شادی که باز باید بروم تا سعی کنم خنده‌ای بیارم به لب‌های دخترک&lt;br /&gt;این‌یکی سیاسی نیست قضیه‌اش، تصادفی است&lt;br /&gt;پدری زخمی و زن‌دایی ای در کما&lt;br /&gt;من باز گوش می‌شوم، و بغلش می‌کنم محکم&lt;br /&gt;و این تنها( واقعا تنها) مدلی است که من بلدم دلداری بدهم&lt;br /&gt;و استدلال می‌کنم که چه مرگی بهتر از این؟که اعضایت زندگی دهند به آدم‌های دیگر؟&lt;br /&gt;فردا صبحش فرم اهدای اعضا را پر می‌کنم و خوشحالم&lt;br /&gt;دفعه‌ی بعدی کاغذی در جیب من خواهد بود با مشخصاتم&lt;br /&gt;یادتان باشد شما هم که کارت شناسایی نبرید با خودتان&lt;br /&gt;یادم بندازید که روزهای بهتر که آمد برایتان خاطره‌ای تعریف کنم که آغازی بس خوش داشت، حالا میانه‌اش گندیده است،خدا پایانش را به خیر بگذاراند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-3673543798158379430?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/3673543798158379430/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/01/and-she-feeds-you-tea-and-oranges.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/3673543798158379430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/3673543798158379430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2010/01/and-she-feeds-you-tea-and-oranges.html' title='and she feeds you tea and oranges'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-6890399230509929640</id><published>2009-12-23T10:44:00.000-08:00</published><updated>2009-12-24T02:05:26.526-08:00</updated><title type='text'>حکایت شادکامی خود را ، من ،رنجمایه‌ی جان ناباورتان می‌خواهم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;باز از آن روزها که شادمانی صبح و دنیا برایت واندرفول&lt;br /&gt;ای-میل ات را هم چک کرده‌ای با آی‌پاد اما آدم چک کردن سایت‌های خبری نیستی&lt;br /&gt;همین می‌شود که دختر بیاید توی کلاس و فریاد که منتظری مرد&lt;br /&gt;و شما بدوید از پله‌ها پایین و سریح سایت فارس و اطمینان از خبر&lt;br /&gt;و گیج و منگ سر کلاس&lt;br /&gt;که حالا چه می‌شود؟ حالا ما چه کنیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;پسر ایستاده با لباس سبز، نوشته‌ای را بر دیوار می‌خواند&lt;br /&gt;سلام می‌دهم اصلا؟&lt;br /&gt;یادم هست که گفتم: دیدی چی شد؟&lt;br /&gt;یادم نیست بعدترش زیاد کلا&lt;br /&gt;فقط یک حال ناراحتی هست در یادم و ندانستن&lt;br /&gt;از جلوی بُرد بسیج که نامه‌ی امام خطاب به منتظری را سریع زده آنجا( من نخواندم البت، نخواستم نفرتم بیشتر شود)، به سلف دخترانه و غذا(از بس که همه‌ی دانشگاه شلوغ و صندلی‌های مختلط پر)، از آنجا به حیاط پشتی، بعد دوباره بوفه و چایی&lt;br /&gt;بعد سایت و تلاش برای گرفتن خبرها&lt;br /&gt;که پسر می‌آد و می‌گه اتوبوس گذاشتن برای ساعت هفت&lt;br /&gt;و من انگار که از خواب بیدار شده باشم&lt;br /&gt;یکهو بلند میشوم ودوان دوان به سمت خانه و سریع عوض کردن لباس‌ها و بستن باروبنه‎&lt;br /&gt;قرض گرفتن چادر از دختر همسایه&lt;br /&gt;ترافیک و رادیو و پیام تسلیت و خشم ما&lt;br /&gt;دوان دوان از این سوپری به آن داروخانه به دنبال نواربهداشتی و آب معدنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بعد باز دانشگاه و ریتم زندگی که دوباره کند می‌شود&lt;br /&gt;و اتوبوس و پسرها که ساکت نمی‌شوند&lt;br /&gt;بعد دارالعباده‌ی قم است و چادرها که از توی کیف درمی‌آیند&lt;br /&gt;و خانه‌ی آقا چه شلوغ&lt;br /&gt;و خودش که چه کوچک، توی جعبه‌ی شیشه‌ای&lt;br /&gt;من اشکم نمی‌آید برای او، برای خودمان اما اندوهی در جانم است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدتر شب است و سرما و مچالگی و خواب کم&lt;br /&gt;و صبح که با صدای گرفته صحبت با آنها که ساوه اند&lt;br /&gt;و دلش سوخت که نبوده تا مرد را ببیند از نزدیک&lt;br /&gt;که چه آرام خوابیده بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا همه‌اش شلوغی است&lt;br /&gt;همه‌اش آدم&lt;br /&gt;همه‌اش آدم‌های متفاوت با آنچه تا به حال دیده‌ایم در مبارزات&lt;br /&gt;و یک‌صدایی با آن‌ها که هیچ فکر نمی‌کردیم روزی کنار هم بر علیه دیگری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و شعار است و باتوم نیست&lt;br /&gt;و شعار است و گاز اشک‌آور نیست&lt;br /&gt;و شعار است و بسیجی نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من همه‌ی صداها را ضبط می‌کنم&lt;br /&gt;که بماند تا باورم شود بعده‌ها چه‌ها گفته‌ایم در این شهر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه‌ها را همان اول گم می‌کنیم&lt;br /&gt;اما هی آشناهای گاه به گاهی&lt;br /&gt;و پسر که به طرز عجیبی ما را پیدا می‌کند و دیگر گم نمی‌شویم از پیش آنها&lt;br /&gt;و شلوغ که می‌شود می‌بینم که دستم محکم توی دست اوست&lt;br /&gt;و فکر می‌کنم: چه داریم این شهر را می‌ریزیم به هم جدی جدی&lt;br /&gt;همیشه باید خشونت وارد شود تا ما پراکنده&lt;br /&gt;این اساس زندگی‌مان شده وگرنه هیچ‌کسی نمی‌رود&lt;br /&gt;پس کمی هم شلوغی لازم است، کمی هم موتور و باتوم که ببینی&lt;br /&gt;ما اما کتک خوردن نمی‌بینیم&lt;br /&gt;و وسایلمان را برمی‌داریم و چادرها می‌رود توی کیف&lt;br /&gt;و خودمان می‌شویم و با ماشین پسر برمی‌گردیم&lt;br /&gt;و راضی از این مبارزه&lt;br /&gt;شاد از زندگی&lt;br /&gt;با نگرانی اندکی از تاسوعا و عاشورا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب یلداست مثلا&lt;br /&gt;اما چیه امسال شبیه سالهای پیشین که این یکی؟&lt;br /&gt;هر چیزی که باید را می‌خورم&lt;br /&gt;اما الله اکبرش از همه بهتر است&lt;br /&gt;می‌گذارم 12 و یک دقیقه شود&lt;br /&gt;و خواب نمی‌دانی که چطور می‌ربایاندم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;____&lt;br /&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- دیروز عکس‌ها رو دیدم،باورم نمی‌شد که این همه جمعیت! دیدی وقتی توی جریانی چه نمی‌فهمی که این‌همه زیادید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- عکس خودمون رو هم دیدم، این بار کمی می‌ترسم واقعا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- این شرح وقایع است به ساده‌ترین و شاید مزخرف‌ترین لحن ممکن، نوشته‌ی ادبی که نه، شرحی است برای به یاد ماندن&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-6890399230509929640?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/6890399230509929640/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/6890399230509929640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/6890399230509929640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html' title='حکایت شادکامی خود را ، من ،رنجمایه‌ی جان ناباورتان می‌خواهم'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-7584842622906341548</id><published>2009-12-08T08:22:00.000-08:00</published><updated>2009-12-08T08:27:41.845-08:00</updated><title type='text'>کسی نمی‌خواهد باور کند، که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دیروز زیبا شده بودم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;باورت می‌شه که موهام روشن شده بود انگار کلی و فر طور&lt;br /&gt;و آفتاب که اون‌جور افتاده بود روش&lt;br /&gt;با همه‌ی اضطرابم، با وجود همه‌ی آن لباسهای سیاه فهمیدم که زیبا شده‌ام&lt;br /&gt;این رو توی دستشویی پارک لاله فهمیدم&lt;br /&gt;که هنوز گیج ِ صدای باتوم برقی از میون جمعیت دانشجوها&lt;br /&gt;هنوز گیج ِ اسپری‌های فلفل و اشک‌آور که از جیب‌هاشون اومد بیرون&lt;br /&gt;هنوز گیج بودم از این ایمان که براشون مهم نیست ساعت‌ها بهشون فحش بدن و جری نمی‌شن تا اسم سید علی میاد&lt;br /&gt;نگاه می‌کنم به خودم توی اون آینه‌ی بزرگ&lt;br /&gt;دستم داره یخ می‌زنه زیر شیر آب&lt;br /&gt;دختر کنارم سیگار می‌کشه، می‌خوام بپرسم که آیا توی درگیری بوده&lt;br /&gt;اما نه حوصله‌اش رو دارم و نه وقتش رو&lt;br /&gt;سعی می‌کنم تند تند روسری رو درست کنم و قیافه‌ی بیگناه وار رو با خودم تمرین می‌کنم توی آینه&lt;br /&gt;بعد می‌بینم که چه بی‌گناهه این صورت، که چه ترسیده&lt;br /&gt;که چه طفلکی شده‌ام&lt;br /&gt;دارم توی پارک لاله راه می‌رم،سعی میکنم به نظر نیاد که چطور فرار کردیم از توی دانشگاه&lt;br /&gt;که هنوز صورت من بسته بود که شناسایی نشم&lt;br /&gt;و دست‌بند و گوش‌واره‌های سبز رو همین‌طور که می‌دویدیم انداخته بودم توی کیف&lt;br /&gt;بلند شدن از روی نیمکت پارک سخته&lt;br /&gt;سیگاری که ذخیره داشتم برای اشک‌آور رو می‌دم دختر بکشه&lt;br /&gt;و راه می‌افتیم به سمت دانشکده‌ی خودمان&lt;br /&gt;............&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح زود قرار داشتیم از ترس اینکه یک ذره دیرتر کارت ما معتبر نباشد&lt;br /&gt;سه نفری راه می‌افتیم و باقی را قرار می‌شود همانجا ببینیم&lt;br /&gt;توی تاکسی من له‌ام، داغونم با حال تهوع پیش از مبارزه و دست‌های منجمد شده&lt;br /&gt;می‌گم به پسر که روزی که سرحال‌تر بودم خاطرات حمله‌ی شبانه به کوی رو برام تعریف کنه&lt;br /&gt;اولش که خبری نیست، انگار دانشکده‌ی ما منتقل شده به آنجا&lt;br /&gt;هم از لحاظ سبزها و هم از لحاظ بسیجی‌ها&lt;br /&gt;11 و نیم استارت رو اون‌ها می‌زنن، چون خبر دارن که ما 12 می‌خوایم شروع کنیم&lt;br /&gt;اولش آروم بود، ما بودیم و اونها&lt;br /&gt;شعار بود و شعار بود و شعار بود و صدای من که می‌گرفت&lt;br /&gt;و استراتژی غریبشون که می‌دویدن تا ما نتونیم جمع بشیم و جواب می‌داد&lt;br /&gt;و توی نگاهشون چه نفرتی بود&lt;br /&gt;دستشون پرچم بود سر چوب‌های 50 سانتی که برای کتک زدن هم به کار بیاد اگه موقعیتش پیش اومد&lt;br /&gt;دست ما گل بود که تیغ‌هاش رو هم کندیم(که دست خودمون آسیب نبینه البت)&lt;br /&gt;دست ما بند سبز بود، نه اونقدری که برای خفه کردن کسی به کار بیاد&lt;br /&gt;دست ما عکس بچه‌هایی بود که مردن، اسم کسایی بود که رفتن&lt;br /&gt;دست اون‌ها عکس رهبرشون بود که لبخند به لب داشت&lt;br /&gt;دست اون‌ها مشت بود، دست ما وی نشون می‌داد&lt;br /&gt;نشسته بودیم حتا نای شعار هم نداریم خیلی، من تند تند کیک دو روز مونده‌ی دختر رو می‌خورم&lt;br /&gt;گل‌ها رو جمع می‌کنم و اون یکی دختر میره می‌ده به نگهبان‌ها&lt;br /&gt;و اون مردهای گنده که سبز بستن به صورت اما چه راحت رفت و آمد می‌کنند و صمیمی با انتظامات، مرتبط با گاردی‌ها&lt;br /&gt;و مرگ بر منافق! مرگ بر منافق! که شعار همان‌هاست&lt;br /&gt;حالا یکی به من بگوید معنای منافق چیست؟&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;بعدترش خاطرات مغشوش است&lt;br /&gt;که روبان سبز آویخته از پنجره‌ی فنی پاره شد&lt;br /&gt;گاز اشک آور و صدای برق با ولتاژ بالا&lt;br /&gt;و من دست دختر کرد را محکم می‌گیرم و شروع می‌کنیم به دویدن&lt;br /&gt;لحظه‌‌هایی که می‌ایستیم برای نفس‌گیری، سرشماری خودمان و اینکه بفهمیم پشت سر چه خبر است&lt;br /&gt;بعد هی دست کس دیگری در دستت است و داری می‌دوی و در جواب شعارهای ضد سیدعلی داد می‌زنی که: نگید! نگید!&lt;br /&gt;نه...نه&lt;br /&gt;زودتر از پاره شدن آن بند خاطرات مغشوش شد&lt;br /&gt;همان موقع که برگشتی احتمالا برای اطمینان از بودن همه و دست را دیدی و اسپری فلفل را که پاشیده شد روی صورت پسر&lt;br /&gt;و شاید این بیشترین باری بود که دوربین می‌خواستی&lt;br /&gt;بعد دویدن به دنبال آب بود و شیشه شیشه آب که چشمهاش را خوب نمی‌کرد&lt;br /&gt;شاید هم قبلتر بود&lt;br /&gt;وقتی آن یکی پسر را دیدی که بالای ابروش شکافته بود و نفهمیدی چطور و ناراحت بودی که بخیه بلد نیستی بزنی&lt;br /&gt;اصلا چه اهمیتی دارد، ویژگی این خاطرات مغشوشی است&lt;br /&gt;که هی صبر کنی وقت تعریف خاطره، بگی: روز بهارستان بود، نه 18 تیر، نه 13 آبان،نه...&lt;br /&gt;فقط تا کی این خاطرات کش خواهد آمد؟؟؟&lt;br /&gt;...........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشستیم توی تاکسی، من سیب سبزم رو دراوردم و شروع کردم با حرص گاز زدن&lt;br /&gt;اون دو تا هنوز بلند بلند حرف می‌زدن راجع به وقایع که دختر ِجلو نشسته دخالت کرد&lt;br /&gt;بعد ما تازه دیدیمش و من چه ناراحت شدم که دکتر آینده‌ی مملکت انقدر سطح پایین فکر می‌کند&lt;br /&gt;و چه راحت همه چیز را انکار می‌کند و ما را عصبانی&lt;br /&gt;و راننده تاکسی که با کمال تعجب من با او موافق است و سیب مرا بهم زهرمار می‌کنند&lt;br /&gt;سوال این بود: آیا شما از بسیج می‌ترسید؟&lt;br /&gt;من: بلی هر کسی که سلاح داشته باشد مرا می‌ترساند&lt;br /&gt;نتیجه: فقط دشمن از بسیج می‌ترسد که همان آمریکاست&lt;br /&gt;ادامه‌اش هم که معلوم است...&lt;br /&gt;..........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشستم توی ماشین او، دم در خونه&lt;br /&gt;می‌گم: الان می‌رم&lt;br /&gt;اعتراض می‌کنه که چیزی نگفته و دوست‌تر داره که بمونم اصلا&lt;br /&gt;من اما پای رفتن ندارم، هی چرت می‌گم که زمان بگذره&lt;br /&gt;آخرش اعتراف می‌کنم که: باید برم خونه و همه‌چیز رو تعریف کنم و توانش رو ندارم&lt;br /&gt;باید برم و تلفنی با آدم‌ها حرف بزنم و بگم که سالمم و مطمئن شم که اون‌ها سالم&lt;br /&gt;باید برم و خونه و اگه بی.بی.سی فارسی نویز نداشته باشه تازه بفهمم چند نفر دستگیر/چند نفر مرده&lt;br /&gt;باید برم خونه و چه دلم نمی‌خواد&lt;br /&gt;دل میکنم بالاخره اما&lt;br /&gt;می‌گه که قوی باشم&lt;br /&gt;و من تمام سعی‌ام را می‌کنم&lt;br /&gt;توی آسانسور، لبخند را تمرین می‌کنم که هی میماسد روی صورت&lt;br /&gt;زیبا شده‌ام اما با همین غم بزرگ توی چشم‌ها&lt;br /&gt;در را که باز می‌کنم پسرک ایستاده دست می‌زند&lt;br /&gt;مدل شعار: موسوی...(دست)موسوی...(دست)&lt;br /&gt;فقط به جای موسوی می‌گه: دانشجو...دانشجو&lt;br /&gt;و من اولین روز دانشجوی زندگی‌ام را اینجور جشن می‌گیرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-7584842622906341548?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/7584842622906341548/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/12/blog-post_08.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/7584842622906341548'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/7584842622906341548'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/12/blog-post_08.html' title='کسی نمی‌خواهد باور کند، که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-4678984602073957374</id><published>2009-12-01T09:16:00.000-08:00</published><updated>2009-12-05T01:42:20.031-08:00</updated><title type='text'>و حس باغچه انگار  چیزی مجرد است،که در انزوای باغچه پوسیده است</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/SxYz9uDdGsI/AAAAAAAAAAU/IOHm9WJKOLQ/s1600-h/Everyone+vs.+Me+by+Daniel+Albertsson.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5410569137759787714" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/SxYz9uDdGsI/AAAAAAAAAAU/IOHm9WJKOLQ/s320/Everyone+vs.+Me+by+Daniel+Albertsson.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;لکه‌های خون گاه‌ به گاه، یعنی که دارد یک ماه می‌شود&lt;br /&gt;یک ماه می‌شود از 13 آبان و سه روز بعدتر...&lt;br /&gt;لکه‌های خون اما گمان نکنم تبدیل شود به سیل&lt;br /&gt;انگار انتظار می‌کشد&lt;br /&gt;که من 16 آذر هی زیر دلم پیچ بزند، هی همه‌ی وجودم درد بگیرد و نفهمم سر وقت بوده یا به خاطر اضطراب&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;من از همه‌ی این شعارها بیزارم&lt;br /&gt;از برچسب‌های او که برای هر مراسمی نو می‌شود&lt;br /&gt;از میزهای دانشگاه که پر از رنگ سبز، که پر از وعده‌ی روزهایی سبز&lt;br /&gt;که سبزی هم نبوده‌اند، از بس که دود، از بس که پلیس و باتوم&lt;br /&gt;من چشمهایم را می‌بندم به روی شعارها&lt;br /&gt;فقط هر روز صبح با گشادترین لبخندم &lt;span style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(0,153,0)"&gt;امیدوارباش&lt;/span&gt; سبزرنگ روی پل عابر-همان که از بعد 13 آبان پیدا شد- را می‌خوانم&lt;br /&gt;و سر تکان می‌دهم که یعنی: چشم&lt;br /&gt;بعد هی می‌نویسم اینجا که دلم نمی‌خواهد این‌جور دانشجویی کردن را&lt;br /&gt;انگشت اشاره اما سر باز می‌زند از فرستادن این نوشته و هی پاک می‌کندشان&lt;br /&gt;که من شاید واقعا هم ناراحت نیستم از این‌جور دانشجو بودن&lt;br /&gt;از این همایش به آن همایش دویدن&lt;br /&gt;از این سخنرانی به آن یکی&lt;br /&gt;لباس سبز یکشنبه‌ها&lt;br /&gt;بحث‌های طولانی بوفه‌ی دانشگاه بر سر اینکه آخرش چی؟چه خواهد شد؟چه باید کرد؟&lt;br /&gt;روزنامه‌ی صبح هر روز که پر از اخبار بد&lt;br /&gt;و دانشگاه که با وجود همه‌ی اینها انگار هیچ&lt;br /&gt;انگار که در صلح و آرامش کامل&lt;br /&gt;و من حس غریبی دارم نسبت به همه چیز&lt;br /&gt;متناقض‌ترین حس‌های عالم را&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;تمام شب روی دست چپم می‌سوزد، همان دستی که دست او قرار گرفته بود رویش&lt;br /&gt;خواب می‌بینم که تب داشته، که گرمای دستش خارج نمی‌شود از دست من&lt;br /&gt;بعد دستم می‌سوزد، داغ می‌شود و این‌ها همه واقعی است&lt;br /&gt;ساعت 4 بیدار می‌شوم، نصفه ساندویچم را می‌خورم یخ یخ&lt;br /&gt;توی رستورانه راه گلویم بسته شده بود باز، فکر کرده بودم: یعنی این رابطه دارد جدی می‌شود؟&lt;br /&gt;خوابم نمی‌بَرَد، بلند می‌شوم، از چشم‌هام اشک می‌آید وقت کتاب خواندن&lt;br /&gt;چراغ را باز خاموش می‌کنم&lt;br /&gt;ساعت 7 نمی‌دانی چه خوشحالم که وقت بیدار شدن است&lt;br /&gt;غرقم در خود، زندگی خصوصی، پر از سوال، پر از شک&lt;br /&gt;اولین نفری که می‌بینم توی دانشگاه دختر است&lt;br /&gt;که تند تند خبر می‌دهد: حسام سلامت محکوم به چهار سال زندان تعزیری&lt;br /&gt;و من هی سرچ می‌کنم که این اسم عجیب آشنا و یادم می‌آید: آکادمی موازی!&lt;br /&gt;نمی‌فهمم جرمش چیست، فقط می‌دانم که بسیار باهوش است و باسواد&lt;br /&gt;یادم نمی‌آید دیده باشمش&lt;br /&gt;بعد تمام روز سردرد دارم&lt;br /&gt;و بی‌اشتهای بی‌اشتها&lt;br /&gt;خودم به تنهایی اعتصاب غذا می‌کنم&lt;br /&gt;از خودم متنفرم که این همه درگیر زندگی خصوصی بوده‌ام&lt;br /&gt;و نمی‌فهمم این بی‌غذایی از علاقه به اوست یا نفرت از خود&lt;br /&gt;روزهای بعدتریست که میبینم حسام را&lt;br /&gt;و قلبم می‌گیرد که چرا جای او باید پشت میله‌ها باشد&lt;br /&gt;روزهای بعتریست که می‌فهمم زن دارد&lt;br /&gt;می‌فهمم زنش کدام دختر است&lt;br /&gt;می‌فهمم که چه درد دارد دانستن اینها&lt;br /&gt;بعد از مشکلات زندگی‌ام خنده‌ام می‌گیرد&lt;br /&gt;دقیقش این است که شرمنده می‌شوم&lt;br /&gt;و هیچ چاره‌ای به ذهنم نمی‌رسد&lt;br /&gt;جز مبارزات گاه به گاهی و درس خواندن شاید&lt;br /&gt;مگر نه این بود که جامعه‌شناسی متهم ردیف اول؟&lt;br /&gt;انگار که فراموش کرده‌ام این را حسابی &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-4678984602073957374?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/4678984602073957374/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/12/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/4678984602073957374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/4678984602073957374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='و حس باغچه انگار  چیزی مجرد است،که در انزوای باغچه پوسیده است'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/SxYz9uDdGsI/AAAAAAAAAAU/IOHm9WJKOLQ/s72-c/Everyone+vs.+Me+by+Daniel+Albertsson.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-680737261792248334</id><published>2009-11-05T05:07:00.000-08:00</published><updated>2009-11-05T05:10:55.912-08:00</updated><title type='text'>برایم خلعت و خنجر بیاور</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;-جرمشون چیه سرباز؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;-تو کیفشون سیب سبز بوده حاج آقا !&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;...&lt;br /&gt;داشتم سیب سبز رو می‌ذاشتم توی کیف که این چرت و پرت‌ها رو می‌گفت&lt;br /&gt;نگرفتنمون، یعنی که خطر از بیخ گوشمون رد شد&lt;br /&gt;بعد حالا که من دارم اینها رو می‌نویسم دیگه دخترک غمباد گرفته‌ی تمام دیروز و امروز صبح نیستم&lt;br /&gt;وگرنه خوب اشکتون رو در میاوردم با این نوشته&lt;br /&gt;دخترک امروز صبح رفت پیش او&lt;br /&gt;با چشمانی شسته شده که جور دیگر می‌دید همه چیز را&lt;br /&gt;بعد زندگی خوب شده بود به خاطر این شستشو و او که بعد مدت‌ها قهوه داد بهم&lt;br /&gt;و من حرف می‌زنم برای کل خانواده&lt;br /&gt;تقریبا تمام چیزهایی را که دیده‌ام/ که می‌دانم&lt;br /&gt;بعدتر نون سنگک فروشی است و انگشت اشاره که کمی می‌سوزد&lt;br /&gt;و من نشسته روی صندلی و او خونه تکونی&lt;br /&gt;و می‌خندم بلند بلند و در جواب خوبی؟ می‌گم که خوب شدم، که خوب نبودم اول&lt;br /&gt;حالا از غم دیروز فقط سیاهی لباس‌ها مانده&lt;br /&gt;که همان لباس‌های مبارزه‌ی دیروز بوده&lt;br /&gt;این‌بار اما روسری سبز توی کیف مچاله نشده&lt;br /&gt;پسر گفت: سیاه نپوش، مشخصه‌ی تو لباس‌های رنگی است&lt;br /&gt;و من چه شاد بودم آن لحظه&lt;br /&gt;نفهمیدم اصلا که چرا انقدر شاد شدم باز&lt;br /&gt;نفهمیدم به خاطر شستن چشم‌ها بود یا اینکه آن سربالایی را آمدم بالا&lt;br /&gt;و آن همه نیرو با مجهزترین لباس‌های عالم محو شده بودند&lt;br /&gt;و سیب سبزی در دست من نبود&lt;br /&gt;و صدای کسانی که بلند بلند اعلام می‌کردند که ما سیب سبز می‌خوریم در گوشم نمی‌پیچید&lt;br /&gt;و خواهره نبود که شال سبز داشته باشد&lt;br /&gt;و مرد نبود که بیاید جلو و بگوید: برو داخل!&lt;br /&gt;بعد من واکنش‌هام سریع شده بود باز&lt;br /&gt;خیره نماندم، میخکوب نشدم&lt;br /&gt;چطوری خواهره شروع کردی به دویدن؟&lt;br /&gt;من اگر بودم می‌ایستادم همین‌طور&lt;br /&gt;کما اینکه ماندم، انگار که منجمد و بعد شروع کردم پشت تو دویدن&lt;br /&gt;فکر می‌کنی هیچ وقت فراموشش کنیم؟&lt;br /&gt;حتا حالا که شادم فراموشم نمی‌شود&lt;br /&gt;تا به حال چند 13 آبان تاریخی داشتیم؟ 3 تا؟&lt;br /&gt;حالا شد چهار، نه؟!&lt;br /&gt;پام کبود شد راستی، فهمیدی؟&lt;br /&gt;همون که کوبوندمش به صندلی اتوبوسی که ناگهان رسید و چشم‌های من هنوز پی پسر غریبه بود که دستبند نشسته بود به دست‌هاش&lt;br /&gt;که نفهمیدم بردنش یا نه&lt;br /&gt;و دادهایی که نزدم&lt;br /&gt;آخ نمی‌دانی تمام دادهایی که نزدم چطور جا خوش کرده توی گلوم و ته نشین نمی‌شود انگار&lt;br /&gt;دیروز کلا دیلی داشت مغز من&lt;br /&gt;که تا خواهره نگفت زنگ بزن به &lt;span style="font-style: italic;"&gt;ع.&lt;/span&gt; به مغز خودم نرسیده بود&lt;br /&gt;بعد که هی صدای زن پیچید توی گوش‌هام که تماس غیر ممکن&lt;br /&gt;نمی‌دانی چند بار با خودم تکرار کردم: &lt;span style="font-style: italic;"&gt;باید یاد بگیری که وختی درگیر مبارزه هستی، مطلقا درگیر احساس نباشی*&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعد نمی‌دونی چند بار با خودم فکر کردم که کاش دیروز نرفته بودیم که شیرینی تولد بدی به من&lt;br /&gt;کاش 30-40 دقیقه منتظر گودو ننشسته بودیم آنجا&lt;br /&gt;کاش من انقدر تلاش نکرده بودم که تمام هات چاکلت غلیظ رو بخورم&lt;br /&gt;کاش ترافیک نبود اونقدر&lt;br /&gt;کاش دست‌های من همیشه انقدر سرد نبودن و دست‌های تو گرم&lt;br /&gt;کاش من انقدر سریع درگیر احساسات نمی‌شدم&lt;br /&gt;کاش من انقدر زیاد نگران نمی‌شدم&lt;br /&gt;بعد زنگ توست در جواب اس.ام.اس من که تو رو خدا تا آنتن داشتی زنگ بزن&lt;br /&gt;و شنیدن صدات که می‌گی سالم‌اید همگی&lt;br /&gt;و من خیالم چه راحت می‌شود&lt;br /&gt;و خواب و سردرد و صدای هلی‌کوپتر&lt;br /&gt;حتا نسکافه‌ی داغ هم لبخند نمی‌آورد به این لب‌ها&lt;br /&gt;حتا دیدن تو، دم در خانه، به بهانه‌ی کتاب‌ها، شادی واقعی نمی‌آورد به این دل&lt;br /&gt;ولی امروز&lt;br /&gt;دردهایم در حال التیام یافتن است&lt;br /&gt;تا 16 آذر&lt;br /&gt;یعنی باز دردهای بیشتر؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;*همسایه‌ها- احمد محمود- صفحه‌ی287&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-680737261792248334?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/680737261792248334/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/11/blog-post.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/680737261792248334'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/680737261792248334'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='برایم خلعت و خنجر بیاور'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-6202337008273297998</id><published>2009-10-28T02:15:00.000-07:00</published><updated>2009-10-28T02:17:10.984-07:00</updated><title type='text'>Just turn around now, 'Cause you're not welcome anymore</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز حتما که روز عجیبی است در زندگی من&lt;br /&gt;یعنی که کلی فرق کرده‌ام با قبل که دلم نمی‌خواد برم پیش او&lt;br /&gt;نه اینکه تمربن نکرده باشم&lt;br /&gt;حوصله ندارم، دیگه حوصله‌ی همه‌ی این فشارهای روانی رو ندارم&lt;br /&gt;بعد به خودم وعده می‌دم که بعدش نون سنگک می‌خرم و می‌رم پیش اون‌ها و تا افسردگی‌هام محو نشه می‌شینم رو صندلی سمت چپ&lt;br /&gt;اصلا از همه‌ی روابط پیچیده‌ی نامفهوم خسته‌ام&lt;br /&gt;این رو پنج شنبه درست فهمیدم&lt;br /&gt;وقتی که هی ازم می‌پرسن می‌آد؟ و من نمی‌دونم و زنگ می‌زنم و زن میگه که خاموشه&lt;br /&gt;من عصبانی‌ام؟ ناراحتم؟&lt;br /&gt;نمی‌دونم&lt;br /&gt;می‌خوام به تخمکم هم نباشه&lt;br /&gt;لیوانه رو یه کله سر می‌کشم گرچه می‌دونم که بی تاثیر&lt;br /&gt;می‌شینم رو پای بابای مجازی و بهش می‌گم که یه احمق بزرگم&lt;br /&gt;بعد نگاه می‌کنم به دور و برم&lt;br /&gt;فکر می‌کنم این آدم‌ها دوستم دارن&lt;br /&gt;براشون ارزش داشتم لابد که اومدن و باهام مهربونن&lt;br /&gt;بعد از ته ته دلم می‌خندم به ماتروشکاها که ترتیبشون رو ریخته به هم که شاید قصد معاشرت داشته باشند کوتاه‌ها با بلندها&lt;br /&gt;و برای خودم چرخ می‌زنم وسط خونه، تنهایی&lt;br /&gt;و مجیکال و کیسبل بودنمان را به رخ او می‌کشم که نمی‌خواهد تجربه کندشان&lt;br /&gt;و به تخمکم هم نیست جدی جدی&lt;br /&gt;من به خودم خوش می‌گذرونم&lt;br /&gt;اصلا دیگه تصمیم گرفتم همش به خودم خوش بگذرونم&lt;br /&gt;که از روز بعد سفاک هرندی با ارشدها دوست شدم&lt;br /&gt;و دو ساعتی توی سلف دانشگاه نشستن روزهای بعدی منجر شد به نیمی از بچه‌ها که وقت رفت و آمد بهم سلام می‌دن&lt;br /&gt;و هم کلاسی‌هام متعجب که تو چطور سریع با همه‌ی اینها دوست شدی؟&lt;br /&gt;و من لبخند و نگران از اینکه اینها به زودی فارغ التحصیل&lt;br /&gt;بعد می‌رم شماره‌ی 10ویش لیست رو مینویسم:&lt;br /&gt;تا چهارشنبه سوری دوست پسر داشته باشم!&lt;br /&gt;و می‌نویسم که مهم نیست کی و سعی می‌کنم شماره‌ی 6 لیست رو نبینم اصلا&lt;br /&gt;و حساب می‌کنم که 5 ماه و فکر می‌کنم که: می‌تونم؟&lt;br /&gt;و سعی می‌کنم به زندگی‌ام ادامه بدم مثل قبل‌ترها&lt;br /&gt;و خودم رو می‌ندازم با پسر که برسونتم خونه از دانشگاه&lt;br /&gt;و سکوت که می‌شه میگم: موزیک بذار&lt;br /&gt;و شجریانی که می‌خونه:گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق...&lt;br /&gt;و من اصلا یادم نمی‌آد قبلا این رو از زبون شجریان شنیده باشم&lt;br /&gt;و من اصلا نمی‌فهمم چرا از همه‌ی غزل‌ها این&lt;br /&gt;و نمی‌تونم نگم که این به نظرم بهترین غزل سعدی&lt;br /&gt;و نمی‌تونم نگم که چه می‌فهممش و اون در سکوت گوش می‌ده&lt;br /&gt;و من خسته‌ام از تمام نشونه‌هایی که من رو به یاد اون میندازه&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-6202337008273297998?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/6202337008273297998/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/10/just-turn-around-now-cause-youre-not.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/6202337008273297998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/6202337008273297998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/10/just-turn-around-now-cause-youre-not.html' title='Just turn around now, &apos;Cause you&apos;re not welcome anymore'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-7476407355986186261</id><published>2009-10-12T08:49:00.000-07:00</published><updated>2009-10-12T08:53:19.992-07:00</updated><title type='text'>I wish I knew you before</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;روز ثبت‌نام بود&lt;br /&gt;مچاله شده روی زمین، در حال پر کردن برگه‌های مزخرف&lt;br /&gt;  و خیره به آدم‌هایی که شبیهم نبودن هیچ&lt;br /&gt;اس.ام.اس زدم برای خواهره: بسیجی اومده دانشگاه!!&lt;br /&gt;خواستم بنویسم: هی نشستی توی خونه با آهنگ خوندی: بسیجی انسانی بخون، بسیجی انسانی بخون!&lt;br /&gt;نگفتی خواهر بدبختم چی؟ نگفتی چطور تحمل کنه؟&lt;br /&gt;اس.ام.اس جا نداره زیاد، باید از همون یه جمله می‌فهمید همه‌ی دردهای من رو &lt;br /&gt;بعد اون جواب داد: اشکال نداره، عوضش شما &lt;em&gt;سین&lt;/em&gt; رو دارید&lt;br /&gt;و من باید همون‌ روز میرفتم وسط حیاط و داد می‌کشیدم: &lt;em&gt;سین.میم&lt;/em&gt; کجایی؟&lt;br /&gt;شاید اگر این طور می‌فهمیدم رفته بهتر از آن روز بود که وبلاگ‌هایش باز شد&lt;br /&gt;و عکسش&lt;br /&gt;و عینک کائوچویی مشکی که نقطه ضعف بزرگ من&lt;br /&gt;فکر کردم: کاش طریق آشنایی مجله‌ی دگرباشان نبود&lt;br /&gt;کاش دگر نبود او&lt;br /&gt;و این دلباختن من یعنی که حتما جور دگر&lt;br /&gt;یعنی که اگر من به شما دلباختم یا حتما شما هیچ وقت به من دل نمی‌بازید یا فکر می‌کنید که به جنس من علاقه‌مندید اما به زودی خواهید فهمید که نه، شاید هم بفهمید که فرقی ندارد برایتان&lt;br /&gt;باید کمی چرخ بزنم توی نوشته‌های پیچیده‌ی غیرقابل فهم&lt;br /&gt;باید به خودم بقبولانم که سرمای شهری که او ازش می‌نویسد اینجا نیست&lt;br /&gt;انگار که کیلومترها دورتر&lt;br /&gt;و انگشتان من، کوبیده می‌شود روی کیبورد، مثل همیشه/مثل همین حالا، یخ کرده&lt;br /&gt;و تند تند نامه را پرواز می‌دهم به طرف جایی که نمی‌دانم کجاست&lt;br /&gt;به طرف کسی که فقط در حد یک مصاحبه، سه تا پست وبلاگ و دو عکس می‌شناسمش&lt;br /&gt;اما روزهاست که اسمش توی سر من&lt;br /&gt;که بیخود فکر کرده بودم میان ارشدها باید دنبالش بگردم&lt;br /&gt;و هر آدمی که دیده بودم خواسته بودم بروم جلو و بپرسم: &lt;em&gt;سین.میم&lt;/em&gt; را می‌شناسید شما؟&lt;br /&gt;شنبه روز دیگری بود برای من&lt;br /&gt;وارد دانشگاه شدن، وقتی می‌دانی که &lt;em&gt;سین.میم&lt;/em&gt; اینجا نیست&lt;br /&gt;و تو هیچ‌وقت پیدایش نخواهی کرد&lt;br /&gt;و تو هیچ‌وقت جرئتش را تحسین نخواهی کرد&lt;br /&gt;و تو هیچ‌وقت رو در رو نخواهی گفت که چه موافقی با او&lt;br /&gt;او اینجا نیست&lt;br /&gt;از گوگل‌پوش مو پریشان هم خبری نیست&lt;br /&gt;هرچند که بی‌محلی کند به من، یا مسخره حتا&lt;br /&gt;که این ورودی جدید چه پررو است&lt;br /&gt;و من غمگینم از دانشگاه، خصوصا بعد دیدن 50تومانی که چه بهتر&lt;br /&gt;بعد جواب نامه است&lt;br /&gt;انگاری که من سال‌هاست این پسر را میشناسم&lt;br /&gt;انگاری که من سال‌هاست او را می‌شناسم و حالا دلتنگ&lt;br /&gt;بعد جواب من است و مدام چک کردن جی-میل&lt;br /&gt;چقدر وقت بود که انقدر منتظر نامه‌ای نبودم&lt;br /&gt;چقدر باز از این دیر به دنیا آمدن شاکی‌ام&lt;br /&gt;تمام وقت‌های توی دانشگاه که با هر کسی حرف میزنم ترم 7 و سال آخر&lt;br /&gt;و من واقعا دیر کرده‌ام... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-7476407355986186261?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/7476407355986186261/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/10/i-wish-i-knew-you-before.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/7476407355986186261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/7476407355986186261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/10/i-wish-i-knew-you-before.html' title='I wish I knew you before'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-4222996829072839573</id><published>2009-10-09T07:38:00.000-07:00</published><updated>2009-10-09T07:44:21.569-07:00</updated><title type='text'>برادرم به اغتشاش علف‌ها می‌خندد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/Ss9L2CSd0RI/AAAAAAAAAAM/5P5UDKyAWd8/s1600-h/Sepp-pasargad.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 223px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/Ss9L2CSd0RI/AAAAAAAAAAM/5P5UDKyAWd8/s320/Sepp-pasargad.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5390610670685114642" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;روزی می‌رسد که وقت اسباب‌کشی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;شال سبز براق زشت من از لای لباس‌های قدیمی بیرون کشیده می‌شود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;بعد دخترم صورت را درهم می‌کشد که: چه رنگی!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;آن‌وقت من می‌دهمش به او&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;می‌گم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;برای روزهایی که فکر کردی چه نامفیدی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;برای روزهایی که فکر کردی چه تنهایی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;برای روزهایی که از همه‌ی آدم‌ها بدت می‌اومد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;چه این‌وری، چه اون‌وری&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;برای روزهایی که ترس وجودت رو پر کرده و دلگرمی می‌خوای&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;برای روزهایی که انقدر پری از نفرت که می‌ترسی از عشق&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;می‌گم: این نماد جرات مادر 18 ساله‌ات بوده&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;می‌گم: این شال یادآور خانوم است که فوت کرد بهمون، که برامون دعا خوند تا سالم بمونیم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;یادآور انگشت‌های وی شده است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;یادآور بوق از روی تشویق ماشین‌ها و لبخند مردمه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;یادآور دلگرمی خاص اون روزهاست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;.....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;اینو ته روز قدس نوشته بودم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;و بعد شال سبز براق مانده بود توی کشو تا سه شنبه که گیج خوابم و به خواهره می‌گم که لباس انتخاب کنه برام&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;و باورم نمی‌شه که دارم این سبزها رو می‌پوشم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;اونجا یه جورایی خونه‌ی میرحسینه اما&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;صاحاب فرهنگستانه بالاخره هنوز&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;(گرچه نیومد و من هی منتظر چشم دوختم به در)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;بعد نمی‌دونید چه خوش میگذره تو باشی و چهار تا عکاس &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;که تو باشی و لباس سراسر سبز و نقاشی‌های میرحسین و چهار تا عکاس با صدای بلند شاتر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;و اینکه خم شدی پایین و دلت رو گرفتی از زور درد که نه، از زور خنده است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;اصلا این مبارزه‌های با خنده اگر نبود مگه می‌شد دووم اورد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;مثل اون روز جلوی کرملین&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;شاد و خندون و سبزپوش و شعارگو&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;انتظارم از روز قدس هم همین بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;که دوربین‌ها رو پیدا کنیم و توشون لبخندمون و روسری‌هامون ثبت شه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; direction: ltr; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;چه ساده بودیم که گمان کرده بودیم می‌توانیم در یک دسته باشیم،&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; direction: ltr; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;علیه ظلم بجنگیم،&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; direction: ltr; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;الله اکبرمان را بگوییم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; direction: ltr; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;چه ساده بودیم که انتظار شادی داشتیم از روز قدس&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; direction: ltr; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;حالا فکر کردی ساده و خوش‌بین بودن من پایان‌پذیر است؟&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; direction: ltr; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;نه برادر، اون روز هم که حیاط دانشگاه شلوغ بود، &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; direction: ltr; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;من با خنده منتظرم که کسی اولین الله اکبر رو بگه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;که عکس میرحسین و زهرا جون در بیاد از توی کیفم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;( نه اینکه من این عکس رو حمل کنم با خودم،مجله‌های دو خرداد پخش بود دم در ساختمون دانشگاه و من کش رفته بودم یکی)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;و دست‌بند سبز هم که همیشه به دستم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;دلم یه مبارزه‌ی پر خنده می‌خواد با ساز و آواز&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;.....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;فردا صبح‌اش خواهره گفت عکس اول خبرگزاری فارس بوده‌ام فقط&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;امروز هر چه سرچ کردم نبودم هیچ‌جا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;عکس بالا را ولی همان روز خواهره سیو کرده است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;حیف که سایت فارس لیاقت سبزی من و نقاشی میرحسین را نداشته&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;و بقیه هم احتمالا جراتش را&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;باشد که در آرشیوشان بماند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;برای روزهای بهتر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: 200%; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;*تایتل از فروغ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-4222996829072839573?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/4222996829072839573/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/10/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/4222996829072839573'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/4222996829072839573'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='برادرم به اغتشاش علف‌ها می‌خندد'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_7AXyojQ6_1M/Ss9L2CSd0RI/AAAAAAAAAAM/5P5UDKyAWd8/s72-c/Sepp-pasargad.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-2964972220565860741</id><published>2009-09-30T02:23:00.000-07:00</published><updated>2009-09-30T02:34:33.354-07:00</updated><title type='text'>as my memory rests,but never forget what I lost</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سلام آقای حسین پناهی&lt;br /&gt;این یه نامه است برای شما&lt;br /&gt;آره، می‌دونم که چند سالی می‌شه که مُردید&lt;br /&gt;راستی توی اون دنیا از اخبار ما خبر دارید؟اگه ندارید که خوش به حالتون&lt;br /&gt;راستش غرض از مزاحمت اعتراضی ِ به جمله‌ی معروفتون:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;همه چی از یاد آدم می‌ره غیر یادش که همیشه یادشه"&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;کجایید که ببینید هیچ هم این طور نیست&lt;br /&gt;که همه چیز یاد آدم می‌مونه و هر چی هم سرتو بکوبونی به دیوار ، بیشتر یادت می‌آد&lt;br /&gt;آقای پناهی من می‌خوام جمله‌ی شما رو از بیخ رد کنم&lt;br /&gt;من سعی کردم&lt;br /&gt;بارها و بارها&lt;br /&gt;اما هر بار که چشم‌ها رو باز کردم، توی همون ثانیه‌ی اول یادم اومد همه چیز&lt;br /&gt;درسته که یه وقتایی هست که یادم هم می‌ره&lt;br /&gt;اما می‌شه وسط یه قهقه‌ی بلند یهو فکر کنم به آدمایی که زندانن، به آدمایی که مردن&lt;br /&gt;حتا وقتی گیجم، منگ کارهایی که نمی‌دونم چطور انجامشون می‌دم، گیج عاشقی&lt;br /&gt;بعد می‌دونی بدترین لحظه چیه؟&lt;br /&gt;که وسط همین لحظه‌‌های خیلی شخصی یهو عذاب وجدان می‌گیری که:&lt;br /&gt;اصلا حالا وقت این کارهاست؟ حالای وضعیت جنگ طور؟ وقت غم عاشقیه آیا اصلا؟&lt;br /&gt;بعد نمی‌دونی حسین جان که همه چیز چه یادته توی اون لحظه‌ها&lt;br /&gt;کافیه وسط خیابون باشی و یه ون گشت ارشاد هم رد شه&lt;br /&gt;بعد مگه میشه یاد حرف کروبی نیفتی که انگار به دو نفر، توی همون ون‌ها....&lt;br /&gt;آی که چه دردی می‌پیچه توی سینه&lt;br /&gt;اصلا من جدیدا هر ماشین ونی که می‌بینم این میاد توی سرم&lt;br /&gt;هر صدای موتوری که می‌شنوم لرزه می‌افته توی تنم&lt;br /&gt;هر رنگ سبزی که می‌بینم لبخند می‌شینه به لب‌هام&lt;br /&gt;می‌دونی چند وقته سبز رو همون‌جور که هست ندیدم؟&lt;br /&gt;انگاری که این رنگ دیگه هیچ وقت یکی از رنگ‌ها نخواهد شد&lt;br /&gt;امروز پام رو که گذاشتم توی دانشگاه‌&lt;strong&gt;مون &lt;/strong&gt;(خدایی دارین چه سریع صفت مالکیت و این حرفا) مگه می‌شد پس ذهنم نیاد که روزی 8 -9 سال پیش جلایی‌پور پسر هم از همین در اومده تو&lt;br /&gt;بعد سعی کردم مثل اون لبخند بزنم&lt;br /&gt;اما تا کی می‌شد تظاهر کرد به خوشحالی که بین همه‌ی اون صورت‌ها من هیچ صورتی ندیدم که باهوش به نظر بیاد&lt;br /&gt;هیچ صورتی ندیدم که من‌طور به نظر بیاد&lt;br /&gt;هیچ رنگ سبزی ندیدم بر لباس‌ها&lt;br /&gt;فتح امروز آقای سال بالایی‌تر مو پریشان با بلوز گوگل بود&lt;br /&gt;که من انقدر خوشحال که نزدیک بود به سلام&lt;br /&gt;بعد کارت عروسی که اومد توی آموزش و فامیل جلایی‌پور حک شده بود زیرش&lt;br /&gt;مگه می‌شد که نپرسم: آیا فامیل؟ و زن بگوید خواهرش&lt;br /&gt;و چه لحن مهربون و پرافتخاری داشت صداش وقتی گفت که خواهره هم شاگرد همین‌جا و پدر هم که استاد&lt;br /&gt;حالا فکر می‌کنی می‌شه که تمام این چهار سال من وقتی می‌رم توی آموزش یادم نیفته به این خاطره؟!&lt;br /&gt;نمی‌شه به خدا عمو، نمی‌شه&lt;br /&gt;اصلا دیگه توی خیابونهای تهرون نمی‌شه راه رفت&lt;br /&gt;از بس که همشون مسیر مبارزه&lt;br /&gt;از بس که همشون روزهایی رو به یادت می‌آرن&lt;br /&gt;حرف‌هایی رو، حس‌هایی رو&lt;br /&gt;توی خونه هم که باشی، یکهو می‌بینی لبت باز می شه به شعار&lt;br /&gt;مثل شعری که یهو می‌خونی و نمی‌دونی چرا&lt;br /&gt;شنیدی شعار رای ما رو دزدیدن، دارن باهاش پز می‌دن رو؟&lt;br /&gt;می‌دونی که حالاهر چیزی که گم می‌شه توی خونه سریع یکی باهاش این شعار رو می‌ده؟&lt;br /&gt;قضیه خیلی پیشرفته‌تر از این حرفهاست تازه&lt;br /&gt;حتا نمی‌شه بی‌دردسر و بدون خاطره گفت هلو&lt;br /&gt;سیب‌زمینی هم اگه بشنوی توی مغزت می‌آد: دولت سیب‌‍زمینی...&lt;br /&gt;بعد می‌دونی که چی می‌شه؟&lt;br /&gt;هی به جای اینکه خاطره‌ها کمرنگ و کم بشن&lt;br /&gt;بیشتر و بیشتر و دردناکتر می شن‎&lt;br /&gt;بعد اینجاست که نمی‌فهمم که چرا شبی توی آسمون ظاهر نمی‌شی و بلند و جلوی روی همه حرفتو پس نمی‌گیری&lt;br /&gt;این خدا که محلمون نذاشت&lt;br /&gt;حجه‌بن‌الحسن‌اش هم که با تبرش نیومده سراغ ریشه‌ها&lt;br /&gt;حداقل تو بیا توی آسمون، بعد این همه مدت یه اعترافِ از جان برآمده بشنویم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با ارادت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;5&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مهر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;1388&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-2964972220565860741?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/2964972220565860741/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/09/az-my-memory-rests.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/2964972220565860741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/2964972220565860741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/09/az-my-memory-rests.html' title='as my memory rests,but never forget what I lost'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4225785518437604758.post-4875380120594214163</id><published>2009-09-25T07:33:00.000-07:00</published><updated>2009-09-25T09:49:45.241-07:00</updated><title type='text'>روز من نبود. هفته‌ی من، ماه من، سال من، زندگی من.لعنتی*</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بعضی وقتای زندگی هست که واقعا روز تو نیست&lt;br /&gt;که هی خانومه همسفره یادت بیاد که هر روز با لهجه‌ی گندش به انگلیسی می‌گفت که روزش نیست&lt;br /&gt;و آن روزها همش روز تو بود&lt;br /&gt;روزهای قهقه خنده&lt;br /&gt;روزهای تجربه‌های خوب و جدید&lt;br /&gt;بعد روزی می‌شود مثل دیروز که بعد تمام فصل تعطیلی خانه‌نشینی 2 تا مهمونی دعوت باشی&lt;br /&gt;و صبح بدرقه‌ی مرد بزرگ که رفت برای همیشه&lt;br /&gt;و تو چه دلت گرفت&lt;br /&gt;وقتی همایون زد زیر آواز&lt;br /&gt;وقتی او را دیدی سر دست‌ها پیچیده در پته‌ی قرمز&lt;br /&gt;اصلا از صبحش روز ما نبود که همه‌ی آدم‌ها هی دعوا دعوا&lt;br /&gt;و این هوای گندیده‌ی گه گرفته&lt;br /&gt;همین می‌شود که یکهو می‌فهمی موبایل نیست&lt;br /&gt;بعد دوان تا رسیدن به تاکسی و اونجا هم که نیست&lt;br /&gt;و هی زنگ زنگ زنگ زنگ زنگ زنگ زنگ&lt;br /&gt;و بارون که کوبیده می‌شه به سر و صورتمون&lt;br /&gt;عین همه‌ی فیلم‌ها وقت بدبختی&lt;br /&gt;و من غمگینم&lt;br /&gt;از نیست شدن صورتی باریک که عاشقش بودم چقدر&lt;br /&gt;و اشکم می‌گیرد از رفتن تمام آن اس.ام.اس ها&lt;br /&gt;که هیچ وقت جرئت پاک کردنشان را نداشتم&lt;br /&gt;حالا شاید باید از نو شروع کرد&lt;br /&gt;من عجیب دارم تقدیرگرا می‌شوم&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;دیروز روز من نبود اما شبم چرا&lt;br /&gt;که دو تا مهمونی با عجله و دومی که ناگهانی ساعت 12 تموم شد و من اگه سومی هم دعوت بودم خودم را می‌رساندم آنجا&lt;br /&gt;و ما که ادا در می‌آوریم کلی و می‌خندیم و بدترین پسر را از بین همه‌شان که گندند انتخاب می‌کنیم&lt;br /&gt;و دخترک کوچک با موهای سبزش و مسخره بازی‌هاش&lt;br /&gt;من دامن چین دار ندارم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما الکی دور خودم می‌چرخم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و خوشی می‌کنم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;... و خوشی می‌کنم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;عامه پسند-چارلز بوکفسکی*&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4225785518437604758-4875380120594214163?l=chez-sepp.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://chez-sepp.blogspot.com/feeds/4875380120594214163/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/09/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/4875380120594214163'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4225785518437604758/posts/default/4875380120594214163'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://chez-sepp.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='روز من نبود. هفته‌ی من، ماه من، سال من، زندگی من.لعنتی*'/><author><name>sepp</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04682880280470461330</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
